پارت سی و پنجم :
از نگاه سمک
نور خورشید از بین شاخههای درهمِ درخت گردوی قدیمی رد میشد و لکههای روشن و تاریک روی زمین میپاشید.به خاطر بارون چند ساعت قبل،بوی برگهای خیس و خاک نرم باغ،هوا رو سنگین کرده بود.
بین ردیف درختهای وسط باغ ایستادم؛ با سلاح آماده،اما بدن آروم و شُل.مثل کسی که هر لحظه قرار بود با دشمن روبهرو بشه.
حواسم به ساعتم بود.همین که چهار شد،حرکت کردم.در مسیر باریک بین
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
سیاه
0هر چی بیشتر پیش میره جا تاینکه سوالام حل شن بیشتر میشن😭😭
۵۲ دقیقه پیشرها
0دلم برا نیو تنگ شده چند پارته که نیس
۱ ساعت پیشماشین فقط سمند سورن
0اوه شت برگانم ریخت.. فک میکردم بهگام خشن باشه نه شاعر😑😂خیلی دوست دارم بیشتر راجب سمک بدونم، این بشر راز های زیادی داره🤌
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

سیاه
0یعنی یکی دیگه هم تو سمک زندگی میکنه؟چه جالب