لیست کلیه پارتهای رمان نیو : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 40
-
رمان نیو - پارت 1
«آنچه میبینید واقعی نیست و آنچه نمیبینید شما را خواهد کشت.» این جمله با قرار دادن حاشیهی کتاب در کنار آینه خوانا شد. ناگهان جان وارد خونه شد و اسممو صدا زد.جلو اومد. نشست روی زانوهاش و وحشتزده گفت: «بدبخت شدم...ماهان رو دزدیدن!» کتاب رو کنار انداختم: «همون پسری که رانندهشی؟» جان: «آره.» دست...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 2
بعد از رفتن اسکینی،برگشتم پیش جان و رئیسش.داشتن از پلهها بالا میرفتن. جان که پشت سر لواسانی میرفت گفت: «قول میدم دوستم پیداش کنه.» بعد به من نگاه کرد: «مگه نه؟» گفتم: «نه.» جان: «واقعا؟!!» «تضمین نمیدم ولی سعی میکنم.میشه فیلم ربوده شدن پسرتونو ببینم؟» لواسانی ایستاد و چند ثانیه بهم خیره شد...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 3
به سمت صندوق عقب رفت.منم دنبالش رفتم.میخواست در صندوق رو باز کنه که چشمش به من افتاد.دستشو روی قلبش گذاشت: «ترسوندی منو!» «خواستم بگم من میتونم یواشکی برم تا مطمئن شیم آدمرباها هستن یا نه.» نگاهی تحقیرآمیز به سرتاپام کرد: «واقعا؟» «یه جوری میرم که نفهمن.» پرسید: «چهجوری؟» «همینجوری که الان ...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 4
کنار جسد نشستم. لواسانی: «یعنی همدستش اینو کشته و با سکهها فرار کرده؟» به چشمهاش نگاه کردم: «از کجا میدونید همدست داشته؟» مکث کرد: «حدس زدم.» «احیانا سکهها رو توی یه کیف چرمی قهوهای تحویل ندادین؟» با شک چشمهاشو تنگ کرد: «چهطور؟» به کیف اشاره کردم. لواسانی: «خودشه!» کیف رو برداشت و داخلشو ن...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 5
جان که بیقرار بود گفت: «میشه بگی چرا وسط صحنهی جرم موندیم؟» «وسطش نیستیم...» حرفمو برید: «آره،فقط یه کوچه فاصله داریم! الان پلیسها میریزن اینجا،ما رم میگیرن.بزن بریم دیگه! وایسادی نگهبانی جسدها رو میدی؟» به ساعتم نگاه کردم: «پنج دقیقه بعد از بیرون اومدن ما،لواسانی ماهان رو سوار کرد و رفت....
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 6
جان بیوقفه دور اتاق میگشت و فضولی میکرد. زیر لب گفت: «چه خونهی تمیزی!» «میبینم که این موضوع باعث تعجبت شده.» جان: «خیلی زیاد!» «معمولا همه از ظاهرم میفهمن که آدم مرتب و تمیزیام.» جان: «منم همین فکرو میکردم تا وقتی که دستتو فرو کردی لای زیر بغل مُردههه و تصوراتم بههمریخت!» خندیدم: «انگا...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 7
داخل گلهای مدوسا پر از مایع اسیدی و قرمز شده بود.شاید پیوند ونوس ساعتی به کاکتوس ایدهی خوبی نبود! ناگهان در گلخونه باز شد.لواسانی با دهن نیمهباز و چهرهی مردّد وارد شد.بدون این که بلند شم سلام کردم. با اشاره به پشت سرش گفت: «در حیاط باز بود...منم اومدم داخل.» رفتارش احمقانه بود،انگار من بیاج...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 8
جان کنار جاده مشغول حرکات کششی بود.رانندگی طولانی خستهش کرده بود.صبح زود از خونهی من راهی تهران شدیم و بعد همراه ماهان و برادرش به سمت شمال حرکت کردیم.هر دو تمام مسیر خواب بودن و جان هم بیوقفه رانندگی کرد. شب قبل،اون پودر نقرهای رو یواشکی توی غذای جان ریختم اما هیچ اثری نداشت! به خاطر این ذهن...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 9
جان دود سیگارشو بیرون داد و با اخم گفت: «تو از اونایی هستی که میگن هدف وسیله رو توجیه میکنه؟!» مکث کردم: «چهطور؟» جان: «خوبه نپرسیدی از کجا فهمیدم،چون خیلی تابلو بود!» دست گذاشتم رو شونهش: «رفتاری ناخواسته ازم سرزده که ناراحتت کرده؟» دستمو کنار زد: «ناخواسته؟ از دیشب همهش میخوای چیزخورم کنی...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 10
«بعضی چیزها را نباید کشف کرد چون اصلا وجود ندارند تا وقتی که کسی دنبالشان نرود.»این آخرین جملهای بود که قبل از خواب خوندم و مدام توی ذهنم تکرار میشد. در حالت خوابوبیدار چیزی به صورتم خورد.لطیف،مثل چند رشته مو.چشمهامو که باز کردم.در اتاق آروم بسته شد.سریع بلند شدم و خودمو به در رسوندم.چند ثان...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 11
در حالی که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم گفتم: «تصور کن قدرت پیشبینی آینده رو داری و میدونی اگه فردا صبح از خونه بیرون بری آسیب میبینی.باز حاضری میشی بری بیرون؟» جان با نگاهی خسته پرسید: «دوباره میخوای چیزخورم کنی؟» «نه.» جان: «معلومه که بیرون نمیرم! مگه خُلم؟» «دقیقا!» ماهان میدونسته می...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 12
نیم ساعتی توی انبار زندانی بودم.میتونستم راحت فرار کنم،ولی اونجوری دستمزدمو نمیدادن.نمیخواستم وقت ارزشمندی که براشون گذاشته بودم هدر بره. پری تمام وقت کنارم بود و از برفه گله و شکایت میکرد؛ اینکه چهقدر دیوونه بوده و مجبورش میکرده کارهایی رو انجام بده که دوست نداشته. بعد از کلی حرف زدن نفس...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 13
خیلی سعی کردم به بهونهی زوج بودن مهمونها آرن رو از رفتن منصرف کنم،ولی حتی برای اینم برنامه داشت! چیزی به نُه شب نمونده بود.داشتم توی ماشین لباس عوض میکردم. با خودم زمزمه کردم: «یعنی باید انجامش بدم؟» نیوارا: «چته وِزوز میکنی؟» «خفه شو.» نیوارا: «منو به زور کنار خودت قفل کردی،حداقل رواعصابم نر...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 14
سخنران و نوکرهاش بدون هیچ حرفی ما رو به سلول گمشدهی آرن فرستادن و رفتن.با ورود به سلول فهمیدیم تنها نیست.یه زن قدبلندم همراهش بود. زنی با لباس شب مشکی.حرفی نمیزد و چشماش زیر چشمبند توری مخفی بود اما جهت نشستنش میگفت به ما نگاه میکنه. نیوارا کنار گوشم گفت: «این زنه منو میبینه.» نمیتونستم د...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 15
آرن با یک دست رانندگی میکرد و با دست دیگه پیامک میداد.وقتی نیوارا برگردوندش سرگیجه داشت و به سختی نفس میکشید،اما باید از محفل دور میشدیم. نیوارا آدرس خونهی آرن رو بلد نبود و نمیتونست تلهپورتمون کنه،منم رانندگی بلد نبودم،در نتیجه تا حالش کمی بهتر شد،راه افتادیم. همینطور که لباسهای زنونه ...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 16
تمام شب نگهبانی دادم و به صدای خروپف نیوارا گوش کردم.ساعت شش صبح شیفت رو به آرن تحویل دادم و خوابیدم. حوالی نُه با تکونهای بالشت بیدار شدم.آرن بالای سرم بود. پرسیدم: «فرار نکردن؟» جواب داد: «نه.» رفت و کنار پنجره نشست: «قهوهتو شیرین میخوری؟» «قهوه؟!» لیوان قهوه رو کنارم دیدم: «آره،ممنون میشم....
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 17
کف حیاط چمباتمه زده بودم و با مخلوط خاک و پودر نقرهای دایرهی جادویی میکشیدم.باید خطوط رو دقیقا مثل کتاب درمیآوردم. ده روز اخیر دربارهی مطیع کردن پری بدون پرداخت بها تحقیق کرده بودم.رسیده بودم به دستورالعملی که باید در تاریکترین حالت ماه اجرا میشد. اگه این یکی شکست میخورد مجبور بودم بیخیا...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 18
ساعت هشت صبح رسیدم.نمیدونستم کسی بیدار هست یا نه.میخواستم به نقره زنگ بزنم ولی ممکن بود اونجا نباشه.تردید رو کنار گذاشتم و زنگ زدم. هیچ صدایی ازش نمیاومد! انگار خراب بود.چند بار فشارش دادم.دو سه دقیقه صبر کردم ولی خبری نشد. شروع کردم به در زدن.چند ضربهی محکم کوبیدم و منتظر شدم.صدای قدمهای ک...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 19
اون کنهی مزاحم از صبح چسبیده بود به آرن.یک ثانیه هم ازش کنده نمیشد! بابای بیغیرتشم عین خیالش نبود.فقط زیرچشمی منو میپایید. یه جوری نگاه میکرد انگار میخواست انتقام یه چیزی رو بگیره...ولی خودشم نمیدونست چی! رفتم توی آشپزخونه.نقره و داداشش اونجا بودن. جلو رفتم و پرسیدم: «آرن رو ندیدی؟!» نقر...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان نیو - پارت 20
یک روز بعد از مرگِ پیری،مراسم خاکسپاری بود.طبق وصیّتش قرار بود در روستای زادگاهش دفن بشه.برای همین فامیل و آشناها توی خونه جمع شده بودن تا بعدازظهر راه بیفتن. من همراه آیدین و نقره و داداشش توی آشپزخونه بودیم و وسایل پذیرایی از مهمونا رو آماده میکردیم. روی زمین نشسته بودم و خرماها رو توی ظرف می...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
- 1
- 2
