نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت یک :
توجه : تمام عناوین، اسامی، و اتفاقات این رمان کاملا تخیلی می باشد!
کفشهای پاشنه بلند پاهام رو میسوزونه اما جوری باهاشون راه میرم که انگار راحت ترین کفشهای دنیان
صورتم توی بدترین حالت خودشه اما من بلدم طوری خودمو جلوه بدم که به پوست صاف و بی نقصم غبطه بخوری.
دلم گریه میخواد اما جوری لبخند میزنم که تو فکر میکنی خوشبخت ترین آدم دنیا جلوت ایستاده.
این سیب نصفش گندیده است و نصفش سالم
من انتخاب میکنم که تو کدوم زاویهاش رو ببینی
تو بهش میگی دروغ؟
من میگم نگاتیو...
یه تصویر ناتموم که تنها بخشی از حقیقت رو نشون میده و بخش دیگهش توی تاریکی پنهون شده.
ماهیت نگاتیو اینه!
مثل من...
بنام خدا :
بغض کرده به چشمام خیره شد، اولین بار بود که انقدر بیچاره میدیدمش
- ولی من واقعا دوستت دارم السا.
نگاه سردم رو روانه اش کردم و دست به سینه به پشتی صندلیم تکیه دادم
برق اشک رو توی چشمهای سبز رنگش میدیدم، صورتش قرمز شده بود، سفیدی چشمهاشم همینطور...
اخماش توی هم گره خورد و طلبکار گفت :
- چطوری میتونی انقدر بی رحم باشی؟ مگه من باهات چیکار کردم؟
- از این کارات خوشم نمیاد بردیا، تمومش کن
- اصلا صدای منو میشنونی؟ میفهمی چی دارم میگم؟ دوست دارم لعنتی بفهم.
فنجون قهوه ام رو از روی میز برداشتم و خونسرد به لبهام نزدیک کردم، کمی از محتویاتش خوردم و فنجونو آهسته سرجاش گذاشتم
- ما یه قرار داد داشتیم حالا هم تموم شده رفته، فکر کردی مثل سریالاست که بعدش عاشق هم بشیم؟
دستش روی میز مشت شد و سرشو به سمت جلو متمایل کرد
- بعد چند ماه که باهم وقت گذروندیم و کل مردم فهمیدن منو تو باهمیم حالا میخوای اینجوری پشتمو خالی کنی بری؟
از نگاه خیرهش معذب شدم و جهت نگاهم رو تغییر دادم
انگشتای دستشو بین موهاش برد و چند لحظه در همون حال موند.
موهاش خرمایی بود.
پوست روشنی داشت و موقع ناراحتی سبزی مردمک چشماش بیشتر خودنمایی میکرد.
به کافی شاپ خالی از مشتری نگاه کردم محیطش کوچیک، دنج و کم نور بود
همیشه با بردیا به این کافی شاپ می اومدیم
میگفت هم شلوغه و مردم مارو باهم میبینن هم سرویس دهیشون حرف ندارد.
حالا امروز بخاطر قرارمون کل کافیشاپ رو اجاره کرده بود
فکر میکرد میتونه با این کارا منو به موندن راضی کنه.
- نمیخوای چیزی بگی؟
انگشت اشاره امو زیر مژه های پر پشتم کشیدم و به سمت بالا هدایتشون کردم
- جواب من همونی هست که اول گفتم. نه!
- چرا؟ مگه تو همین کافی شاپ دست منو نگرفتی؟ نگفتی دوستم داری؟ یعنی اون نگاها اون حرفا...
- بردیا نمیفهمی نه؟ یا خودتو زدی به نفهمی؟ داداشِ من قرار داد بود...
مشتشو محکم روی میز کوبید و همراه با فنجون های قهوه منم از جا پریدم
- به من نگو داداش.
دوست داشتم در جوابش بگم
باشه داداش!
اما دروغ چرا یکم ترسیدم و زبون به دهن گرفتم
داد زد :
- فالور و معروفیت انقدر برات مهمه که چشماتو رو همه چی بستی. یکم به دنیای واقعی توجه کن. منو ببین تو چه حالی ام؟!؟
- خیلی برات سنگینه از طرف من رد بشی نه؟ توقعشو نداشتی؟
ابروهاش بالا رفت و ناباورانه نگاهم کرد
- چـ چی؟ گفتی؟
مغرورانه لبخند زدم
- میدونم الان که از صدقه سری حاشیه هایی که باهم ساختیم طرفدارات دارن نیم میلیونی میشن. محض اطلاعت من اون دخترایی که فن چند آتیشت هستن و شبانه روز قربون صدقت میرن نیستم این شغل منه فهمیدی؟ اگه میخواستم انقدر زود وا بدم الان اینجایی که هستم نبودم.
- السا...
جدی شدم
- تک، تک اون حرفایی که بهت زدم، تک تک اون نگاه ها همه بخاطر قرار دادی بود که باهم بستیم و بس، چی تو خودت دیدی که فکر کردی ممکنه واقعی باشه؟
- اما من امیدوار بودم حداقل یکمم که شده این احساس دو طرفه باشه. تو این روزای آخر خیلی رفتارت باهام...
- نیست، همه، همهش نمایشی بود بخاطرش پول گرفتم یادت نرفته که؟ پونصد تا برای دوماه!
- این حرف آخرته؟
- حرف اول و آخرمه.
حرصی به سمت مخالف نگاه کرد و دستی به ته ریش هم رنگ با موهاش کشید
عضلات فکش منقبض شد و پوزخندی زد.
- باشه خودت این بازی رو شروع کردی.
- تهدیدم میکنی؟
- مگه ویو گرفتنو دوست نداری؟ مگه بخاطرش هرکاری نمیکنی؟ پس منم بهت کمک میکنم.
سفیدی چشماش هر لحظه بیشتر به قرمزی میزد و یکم... فقط یکم دلم براش میسوخت.
اما اون اولین آدمی نبود که اینجوری جلوم مینشست و از عشقش باهام حرف میزد و رد میشد.
اگه میخواستم باهاشون مهربون رفتار کنم پارو از حد فراتر میذاشتن
- قرار داد رابطه ما دوماه بوده و تموم شده. کار احمقانه ای نکن که شرایط از کنترل خارج بشه.
پوزخندش پررنگ تر شد و خیره به چشمام گفت :
- بقیه راست میگفتن تو احساس سرت نمیشه و فقط دنبال پول و شهرتی .
دستمو روی میز گذاشتم و صورتم رو بهش نزدیک کردم
- الان تو یه خواننده معروفی که از صدقه سری ارتباط با من شناخته شدی و خیلیا آهنگاتو گوش میدن...متوجهی؟ از صدقه سری مَن.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
شیلا
0عالیه خیلی حس کنجکاوی میده
۸ ماه پیشفاطمه
0مثل همیشه عالیییی
۱ سال پیشFateme
0بسم الله الرحمن الرحیم اومدم اولین رمان انلاینتو بخونم خیلی تعریفتو شنیدم بریم ببینیم چه کردی🤍😂
۱ سال پیشDelara
1از رمانای طنز خشم میاد قشنگ بود برا منی ک فقط غم دارم بهانه ی خوبی واس خندیدنه:)
۱ سال پیشمهتاب
0فعلا تا اینجا خوب بود
۱ سال پیشMaryam
0سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون موضوع جالب و جدیدیه جذب رمان شدم
۱ سال پیشZarnaz
0به به رمان جدید با موضوع جدید مرسی حانیا جونم عالیه😍❤️
۱ سال پیشعالی
0عالی
۱ سال پیشهانا
1عالی
۱ سال پیشالهه
1عالی بود فعلا
۱ سال پیشندا
1رمان جالبی هست امیدوارم با خوندن بقیه پارت ها لذت ببرم. ممنون از نویسنده
۱ سال پیشخوبه
1خوبه
۱ سال پیشMaede
1عالیهههههه
۱ سال پیششهلا
1واقعا عالیه ممنون❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
سلین
5چون به طعم شکلات رو خوندم و میخوام ببینم هومن چی میشه