نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و پنجم :
با خشم مشتشو بالا برد و خواست توی صورتش فرود بیاره که یهو صدایی از پشت سرمون گفت :
_ دستتو بکش پایین.
یکی جیغ کشید و ترسیده اسممو صدا زد :
_ السا کمک.
چشمام از تعجب گرد شد و دست هومن رو هوا موند. آهسته پلک زدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.
با دیدن شایسته شوک شده سرجام خشکم زد.
بازوی بردیا دور گلوش حلقه شده بود و اسلحه اش روی شقیقه اش بود.
ترسیده قدمی جلو گذاشتم و گفتم :
لطفا صبر کنید...
