پارت هشتاد و پنجم :

با خشم مشتشو بالا برد و خواست توی صورتش فرود بیاره که یهو صدایی از پشت سرمون گفت :
_ دستتو بکش پایین.
یکی جیغ کشید و ترسیده اسممو صدا زد :
_ السا کمک.
چشمام از تعجب گرد شد و دست هومن رو هوا موند. آهسته پلک زدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.
با دیدن شایسته شوک شده سرجام خشکم زد.
بازوی بردیا دور گلوش حلقه شده بود و اسلحه اش روی شقیقه اش بود.
ترسیده قدمی جلو گذاشتم و گفتم :

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️