دوست داشتی؟
رمان طنز اون کیه؟ اثر حانیه باصری

رمان اون کیه؟

  • زبان فارسی
  • 864.8K 👁
  • 2.1K ❤️
  • 2.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان طنز اون کیه؟

آنا بعد از فوت مادرش و در سن دوازده سالگی توسط پدرخوانده اش با اجبار به خارج از کشور فرستاده میشه. حالا بعد از ده سال اون یه دختر جوان و زیبا شده که با تصمیم خودش به کشور برگشته. برگشت اون علاوه بر اینکه به مذاق پدر و خواهر و برادر ناتنیش خوش نمیاد خودش رو هم با واقعیت های شوکه کننده ای از زندگیش رو به رو میکنه! واقعیتی که باعث میشه همه ازش متنفر بشن و طردش کنند همه جز یک نفر… مردی که با وجود تمام ناسازگاری‌ها و کشمکش‌هایی که بینشون وجود داره، خواسته یا ناخواسته، تنها ناجی اون می‌شه

پارت اول

بلاتکلیف حال، گرفتار گذشته و دلواپس آینده...
زخم‌های روی مچ دستمو باند پیچی می‌کنم و کبودی‌های صورتم رو با کرم پودر می‌پوشونم. با اخم به تصویر خودم توی آینه زل می‌زنم.
سؤالی که شب و روز توی ذهنم می‌چرخه... اون آدم... همینی که دارم می‌بینمش... کسی که رو به روم ایستاده و با چشماش اینجوری داره بهم لبخند می‌زنه...کابوس هر شب من...
«اون کیه؟»
بنام خدا :
روی صندلیم نشستم و از دور به شیشه
هواپیما نگاه کردم و بعد با لب و لوچه آویزون به دوتا صندلی خالی سمت چپم خیره شدم.
- آخه چرا من باید صندلی ردیف وسط باشم؟
صدای اعلام پرواز توسط خلبان توی هواپیما پیچید.
هندزفری‌هام رو توی گوشم گذاشتم و یه موسیقی ملایم پلی کردم. مهماندار درحال توضیحات مربوط به بستن کمربند و طرز استفاده از ماسک اکسیژن بود، چشمام رو بستم و بعد چند دقیقه هواپیما تیک آف کرد.
تو حال خودم بودم که یهو یه چیز محکم توی صورتم خورد!
از همه جا بی خبر چشمامو باز کردم و به اطراف نگاه کردم. متوجه دوتا صندلی کنارم شدم که یه خانم با پسر شیش هفت ساله‌اش نشسته بودند. خواستم ازش بپرسم چیشده یا چی خورد تو صورتم؟ که یهو خانم با عصبانیت دستش رو محکم کوبید تو سر پسر بچه و دعواش کرد:
- دفعه آخرت بود فهمیدی؟ زود باش اون وامونده رو بده به من.
بچه چیزی رو پشت سرش قایم کرده بود و از دادنش امتناع می‌کرد.
زنه برگشت و رو به من گفت:
- ببخشید پسرم حواسش نبود اسباب بازیشو پرت کرد سمتتون.
مات شده به پسربچه که گریه می‌کرد نگاه کردم:
- نه چیزی نیست، لطفا دعواش نکنید.
خانمه دوباره عصبانی تو سر بچه کوبید.
- بخدا کلافه‌ام کرده پدرسگ، بده من اون ماسماسکُ. تو هم مثل اون بابای عوضیتی.
اسباب بازی دایره شکل توی دست بچه رو گرفت و با عصبانیت کنترل نشده‌ای سعی کرد بشکنتش!
- بزار بشکنمش که دلت خنک شه.
پسر با گریه به دست مادرش چسبید
- نشکن، اونو بابا برام خریده.
از صدای جیغ بچه کل مسافرای هواپیما ماتشون برده بود. با دیدن صحنه گریه بچه و اصرار مادر برای شکستن اسباب بازی احساس تنگی نفس و کلافگی کردم. دستام یخ کرده بود و اعصابم بهم ریخته بود.
- لطفا نشکنید اسباب بازیشو.
جیغ بچه کل هواپیما رو برداشته بود. مادر عصبانی گفت :
- این بچه باید ادب بشه.
و سعی کرد اسباب بازی رو بشکنه. همه مسافرا داشتن نگاهش می‌کردن و هرکدوم به مادر عصبانی و نامتعادل بچه چیزی میگفتن. چشمامو محکم بستم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم و سرم، به سختی گفتم :
- نزنش.. ولش کن.
درد بدی کل سرمو فراگرفته بود جوری که انگار داشتم می‌مردم، به صندلی تکیه دادم و سرمو و محکم به پشتی صندلی فشار دادم تا شاید یکم از دردش کم بشه.
این سر دردهای عصبی جدیداً بدجور گریبان گیرم شده بود و موقع شنیدن صدای بلند و دیدن همچین صحنه‌هایی اوت می‌کرد.
صدای جیغ بلندی توی گوشام می‌پیچید و حتی با ساکت شدن بچه هم تموم نمی‌شد. دستمو گذاشتم رو گوشام و چند دقیقه در همون حال موندم.
با احساس خواب‌رفتگی دستم چشمامُ باز کردم و خمیازه‌ای کشیدم؛
خوابم برده بود! یا شایدم از تحمل درد زیادی بیهوش شده بودم.
گیج و منگ به اطراف نگاه کردم، چشمم به پسر بچه که سرشو روی دستم گذاشته و خوابیده بود افتاد. متعجب و با اخم دستمو از زیر سرش کنار کشیدم. بچه بیدار شد و چشماشو با دستاش مالید. به جای خالی صندلی مادرش نگاه کردم و گفتم :
- اینجا چیکار میکنی آقا پسر؟
کاملا چشماشو باز کرد و با دیدن من لبخند زد و دستشو انداخت دور گردنم و محکم بغلم کرد:
- مرسی خاله.
چشمام درشت شد و در همون حال موندم، سریع دستاشو از دور گردنم باز کردم و با لبخند زورکی گفتم :
- چرا اینطوری میکنی، مامانت کجاست؟ ابروهاش بالا رفت و گفت :
- مامانم؟ مگه خودت نمی‌دونی؟
و دوباره بغلم کرد.
- مرسی خاله جون نجاتم دادی، عاشقتم. دوست دارم سریع بزرگ شم باهات ازدواج کنم.
با قیافه از همه جا بی‌خبر به اطراف نگاه کردم. حتی بقیه هم عجیب بهم نگاهم می‌کردند!
- وات دِ هل! ولم کن ببینم.
عقب رفت و روی صندلیش نشست.
- چرا اینطوری شدی خاله؟ دیگه دوستم نداری؟
دوباره به آدمای اطراف نشسته روی صندلی نگاه کردم و زیرلب گفتم:
- عجب گیری افتادم، چی میگه این بچه متوهم؟
همون موقع صدای اعلان فرود هواپیما اومد. هندزفری هامُ از توی گوشم بیرون اوردم و اومدم خودمو جمع و جور کنم تا بلند شم یهو خشکم زد!
من کی هندزفری گذاشتم تو گوشم؟ اونم خاموش!
پسر بچه چسبید به دستم.
- توروخدا منم با خودت ببر.
یهو چشمم به عروسک خرس توی دستش افتاد.
تدی من؟ خط قرمز زندگیم! عروسک قشنگم! با ابروهای بالا رفته از تعجب عروسکُ از دستش کشیدم بیرون.
- تدی من دست تو چیکار میکنه؟ لابد این هندزفری ها... واقعا که... مامانت بهت یاد نداده دست تو کیف بقیه نکنی؟
- خاله اشتباه کردم، منم با خودت ببر باشه؟
اخم کردم و دستمو محکم کشیدم عقب.
- چی میگی تو؟ این بچه مامان بابا نداره؟
هواپیما بالاخره نشست. از جام بلند شدم و بدون نگاه به پشت سرم به سمت خروجی هواپیما حرکت کردم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان اون کیه؟

حانیه باصری : ۲ ماه پیش

بچه ها چنل رو*بیک ا رو دوست داشتید دنبال کنید 🧡🖤دلم براتون تنگ شده و این تنها راه ارتباطی ماست.
آیدی چنل *** همون آیدی *** و ***گرامه که توی مشخصات هست.

نظرات رمان اون کیه؟
  • مهناز

    در پارت 1670

    قلمت سبز و مانا عزیزمممممم🍀✍️❤️🍒

    ۴ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 1670

    نویسنده جان خسته نباشید عاااااالی بود به معنای واقعی عااااالی❤️✍️🍀👌

    ۴ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 1230

    چه شعری❤️❤️ 🩹💔

    ۴ هفته پیش
  • مهناز

    در پارت 1230

    کاش همه همچین آقاجونی داشتن🥺

    ۴ هفته پیش
  • ...

    در پارت 850

    به نیما حس خوبی ندارمممم

    ۱ ماه پیش
  • Ala

    در پارت 1671

    آخیییی بالاخره تموم شد ولی خیلی زوج بامزه ای بودن مخصوصا اونجا که تو مواقع حساس بین مرگو زندگی شوخی میکردن... اولاش خیلی جذبم نکرد ولی جلوتر که رفت فهمیدم جریان از چه قراره و پای کوروش اومد وسط دیگه نتونستم ولش کنم عالی هستی حانیا جان💫💐

    ۱ ماه پیش
  • بهار

    در پارت 1670

    خداقوت ماشالله نویسندگی برازنده شماست لذت بردم 👏

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 822

    شاید خواهر برادرن

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    در پارت 631

    شاید منظور اختر از قتل این بود که بابای ناتنی آنا ، مادرشو به قتل رسونده و نیما از این قضیه باخبر بوده که حالا گم و گور شده یا شاید همون کوروش باشه

    ۲ ماه پیش
  • Zahra

    در پارت 1671

    عالیی بود قلمتون بسیار عالی بود تا بحال با یک رمان انقدر احساس هیجان و در قسمت های طنز نخندیده بودم. موفق باشید♡♡

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    در پارت 1670

    امیدوارم کارای بیشتری ازت بخونم و همشون همینجوری خواننده رو مجذوب خودش کنه. قلمت مانا زیبا.❤️

    ۳ ماه پیش
  • ستایش

    در پارت 1670

    نویسنده عزیزم الان که دارم این تکست رو مینویسم ۱۴ ساعت مونده به شروع سال ۱۴۰۵ اما خواستم بهت بگم انقدر قلمت گیرا بود که تا الان که ساعت ۴و۲۰ دقیقه صبحه بیدار نگهم داشته تا کامل بخونمش این اولین کاری بود که از شما خوندم و خیلی ازش لذت بردم همه چیز به اندازه بود طنز غم عشق حتی.

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    در پارت 10

    ممنون خانم بصیری که رایگان کردید 🌹

    ۳ ماه پیش
  • دریا

    در پارت 152

    من بودم همه مالو قبول میکردم و اونارو بی پول میکردم تا قدر منو بدونن

    ۳ ماه پیش
  • سودابه

    در پارت 1670

    خسته نباشی واقعااا خیلی خوب بود یکی از معدود طنز نویس هایی هستی که واقعا کاراش ارزش خوندن داره♥️ امیدوارم همیشه تو اوج ببینمت

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟