نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و ششم :
آهسته از بغل هومن بیرون اومدم.
بابک کنار گوش باباش گفت :
_ من میرم چک کنم تا ببینم همه چی اوکیه یا نه. شما اینارو ببندید سریع بیاید بیرون.
آصف سر تکون داد.
سهراب که با سیم های توی دستش یه گوشه ایستاده بود بعد از جدا شدنمون قدمی جلو گذاشت و گفت :
_ آقا بیا و این دوتا کفتر چائی عاشقو نکش. گناه دارن.
آصف عصبانی داد زد :
_ کارتو انجام بده.
_ باشه. قربون سبیلت چرا نارا
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0هورااااا بالاخره آصف مرد با بردیا و بابک💃💃💃💃💃عالی بود مرسی حانیا جونم ❤️❤️