دوست داشتی؟
رمان ساده نیست اثر مرضیه علیشاهی

رمان ساده نیست

  • زبان فارسی
  • 65.4K 👁
  • 88 ❤️
  • 140 💬

خلاصه رمان عاشقانه ساده نیست

پسری که زندگی اش را در ماموریت خلاصه کرده. از آن طرف دختری که تمام زندگی اش را پای نویسندگی گذاشته است. چطور به هم می رسند؟ آنها که دنیایشان فرسنگ ها از هم دور است! اصلا بهم می رسند؟ زندگی پستی بلندی دارد، چطور مقابل یکدیگر در می آیند؟ مقدمه: نوری در تاریکی! چراغی در دل شب های بی ستاره. تو برای من، همان نور، همان چراغ هستی. لیکن کور سوی امیدی برای شهر خاموش دلم. شهری که امید دارد به روشنایی فردا. کور سوی امیدی که به رسیدن نور در دلم ختم می‌شود. آه که اگر چراغی نباشد چه؟ چه بلایی سر ویرانه های قلبم می آید؟ سخت است بدون چراغ دلم را روشن نگه دارم و نگذارم به تاریکی محض فرو رود. چو سختی به دست آوردن قلبی با دیواره های پولادین. چو شکست دادن لشگری از جنس عشق، بی سلاح و دفاع. یک تنه! اما می‌دانی؟ حاضرم به خاطر داشتن پرتویی از آن روشنایی دست به سختی های بیشتری زنم.

قسمتی از متن رمان ساده نیست

این ها که داشتن بر میگشتن سمت خونه! وایی نه بدبخت شدم اگه بابا بیاد خونه بفهمه من نیستم کلم رو می کنه. وایی، چرا فکر نکردم مامان قبل بابا پدرم و در میاره.
با لب و لوچه آویزون آخرین نگاه کنجکاوم رو به ماشین بابا انداختم و از اتوبان خارج شدم. نگاهی به ساعتم کردم، شش و نیم رو نشون می داد. خب مسلما الان مامان خواب هفت پادشاه رو می بینه! از اونجایی که از مسیر خونه خارج شدم نمی تونم برگردم خونه. خونه ی اون سه تا کله پوک هم برم با اولدنگی می اندازنم بیرون.
خدایا الان چه غلطی کنم؟ آخه من چرا یه نمه فکر نمی کنم به عاقبت کارهام؟ دختره ی اسکول فاتحه ات رو بخون.
با دیدن پارکی کنار خیابون با ذوق نگاهم رو به جای پارکی که خالی بود انداختم و جاش رو سریعا پر کردم. با صدای قار قور شکمم با خجالت نگاهم رو به دور و ورم انداختم، اوف آوای خنگول ساعت هفت کله سحر کی بیرونه که صدای قار و قور شکمت رو بشنوه؟
با شنیدن صدای پسری ده متر پریدم هوا و برگشتم عقب.
لبخند دندون نمایی زد و گفت: عه! ترسیدین؟
چپ چپ نگاهش کردم که سری تکون داد و گفت: من آرمانم، خوشبختم...
یعنی یه جوری با چشم های گرد روی طرف زوم کرده بودم که حرفش و قطع کرد و متعجب گفت: خوشبخت نیستم؟
دستم رو محکم به پیشونیم کوبیدم و سریع سوار ماشین شدم. خدایا سر صبحی کی رو انداختی به جونمون؟ اسکول روانی! این از منم بدتره که.
غلط کردم گفتم ساعت هفت کله سحر مرغ پر نمی زنه. می زنه بابا! تازه به جای پر زدن قصد مخ زدن داره.
سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا این افکار مزخرف از ذهنم بپره. مسیر رو به سمت همون خونه ی خودمون قربونش برم کج کردم. والا مورد پرسش و پاسخ های مامان قرار بگیرم بهتره تا این مرغ مخ زنه بیشعور!
(کارن)
با صدای آقای شهریاری نگاهم رو از خیابون گرفتم و نیم نگاهی بهش انداختم.
- جانم جناب سرهنگ؟
اخمی کرد و گفت: گفتم حداقل بهم بگو آقای شهریاری.
سری تکون دادم و با خنده گفتم: چشم.
- پس خونه ات هم درست شد آقا کارن! امشب رو پیشمون بمون بعد برو.
لبخندی زدم.
- خونه که خالیه، مزاحمتون نمی شم دیگه، حتما خانومتون خیلی تحمل کرده کلم رو نکنه.
خنده ای کرد و گفت: خانوم من این قدر هم بد نیست اما خب زنه دیگه! حالا این مهم نیست؛ فردا با سرباز برو چیزهایی که لازم داری رو بخر بعد هم بیا وسایلت رو بده. خدا رحم کرد دخترم توی این مدت کاری نکرد.
لبخندی روی لبم نشست، بی اختیار گفتم: شیطونه؟
صادقانه گفت: خیلی فضوله. البته جلوش نباید بگی فضوله! روش حساسیت داره. باید بگیم بچمون خیلی کنجکاوه، جوری که توی همه ماموریت هایی که کنارم بوده به خاطر همین فضولی هاش موفق شدم.
یه تای ابروم بالا پرید.
- جدی؟ پس چرا نمی زارین توی این ماموریت فعالیتی داشته باشه؟
سریع چهره اش عبوس شد و اخم صورتش رو پوشوند.
- این فرق داره.
شونه ای بالا انداختم. دروغ چرا، کنجکاو یه بار درست و حسابی دیدن این دختر فضول شدم!
(آوا)
کلید رو آروم توی قفل چرخوندم و اولین قدم رو با سلام و صلوات برداشتم که یهو مامان پرید جلوم. جیغ بنفشی کشیدم که شیشه ها رو هم لرزوند. چشم غره ای بهم رفت و عصبی گفت: چرا جیغ می کشی؟
سرم رو مثل غاز تکون ریزی دادم (بعله دیگه ما عشوه هامون به غاز رفته) و حرصی گفتم: مامان جان! من اگه این سلاح ارزشمند خدازادیم رو نداشتم که الان زنده نبودم.
- منظورت خدا دادیه دیگه.
دندون هام رو بهم فشار دادم و چپکی نگاهش کردم.
- مگه من چی گفتم؟
با پوفی حرصی دستی به صورتش کشید و گفت: کجا رفته بودی این وقت صبح؟
حالا وقت بازپرسیه، فاتحه ات رو بخون آوا جونم ولی بدون من تا آخرین لحظه دوست دارم.
- چیزه... چیز بودم.
منتظر نگاهم کرد. دوباره حالت هایی که توی مواقع استرس می گرفتم خودش رو نشون داد. تکون دادن پشت سر هم دست هام تو هوا و چیز چیز گفتن. آخرش هم مامان طاقت نیاورد و گفت: رفته بودی دنبال بابات مگه نه؟
بعد تیز شد سمتم.
- دروغ مروغ نگو که از چیز میزهات می فهمم.
کنار گوشم رو خاروندم و مظلوم گفتم: آره.
نفس عمیقی کشید و تقریبا داد زد.
- فقط امروز، یه امروز رو تحمل کن، بعد این پسره می ره.
با چشم های گرد شده زل زدم به مامان.
- کجا می ره؟
آه پر سوزی کشید و گفت:
- خدایا تو جدیدا انقدر حرص درار شدی یا قبلا هم بودی و من نمی فهمیدم؟
با لبخند دندون نمایی بوسه ای روی گونه اش نشوندم و به سمت اتاقم پرواز کردم. هر غلطی قراره بکنی امشب باید بشه آوا، همین امشب!
(کارن)
با صدای زنگ گوشیم نگاهی به صفحه ش انداختم. اسم فرهاد روی گوشی بهم دهن کجی می کرد. با دست به پیشونیم زدم و ببخشیدی به سرهنگ گفتم و ماشین رو به گوشه ای هدایت کردم.
- جانم فرهاد جان؟
تقریبا داد زد.
- کجایی پسر! چرا هیچ خبری ازت نیست؟ بچه ها دیدن که گرفتنت.
پوفی کردم و گفتم:
- بهتون گفته بودم از من نمی تونن حرفی بکشن، گفتم به من اعتماد کنین! ولم کردن چون کاره ای نبودم.
صدای متعجبش بلند شد.
- جدی؟
لبخند کجی زدم و گفتم: آره بابا، مگه اون پلیس های منگول می تونن به من بگن بالای چشمت ابروعه؟
صدای خنده اش بلند شد.
- دست مریزاد پسر! بدو بیا کارت دارم. فقط اینکه آدرس جدید برات می فرستم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ساده نیست
  • مریم‌گلی

    1

    اول دستت دردنکنه ولی خییلی مزخرف وابکی بود ازخیالی وتخیلی به رد بود فقط میخواسته بنویسه

    ۳ هفته پیش
  • شراره

    2

    پایگاه ویژه رو حتما بخونید خیلی قشنگه اگه اونو بخونید دیگه هیچ رمانی به چشمتون نمیاد

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    سه فصلشو خوندم مسخره تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • ?خیار نمکی

    82

    حتی چشمشون سیاه هم باشه میگن خیره موندم به اون چشمای همرنگ شبش که می درخشیدچش سیاهش هر فردی و مسخ میکرد وقتی می خندید گوشه های چشمش جمع میشد و چشمای همرنگ شبش ستاره بارون بود من میخندم همه فرار میکنن

    ۵ سال پیش
  • سلام

    48

    اوهوم دقیقا ☺😂 یه سوال چرا اصلا تو رمانا دختر چشم قهوه ای نداریم

    ۵ سال پیش
  • ...

    27

    ت طالع دریا دنیز چشاش قهوه ای بود😁

    ۵ سال پیش
  • فاطی..

    13

    عشق آمازونی هم دختره چشاش قهوه ای بود..

    ۴ سال پیش
  • Mead

    2

    رمان من چسماش قهوه ایه ولی هنوز تموم نشده .

    ۳ سال پیش
  • سادات

    3

    داریم تو تکنیک ها نگار چشماش قهوه ای بود

    ۱ سال پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    بعضی جاها هس ولی خیلی کمن اکثرا چش رنگی و مشکی ان

    ۳ ماه پیش
  • سحر

    3

    😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • ?

    0

    🤣

    ۱ سال پیش
  • هستی

    0

    اگه میشه یه رمان پلیسی عاشقانه خوب بگین

    ۱ سال پیش
  • سادات

    1

    تو این ژانر که تو میگی نصف رمان ها ابکیه اما خوب رمان خوبم داریم

    ۱ سال پیش
  • Ala

    1

    لردسوداگران . ولی زیاد دنبال پایان خوش نباش

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    اینو خوندم

    ۶ ماه پیش
  • Ala

    0

    پس حالت چطور بود بعدش ؟

    ۶ ماه پیش
  • هستی

    0

    نمی تونم توصیف کنم

    ۶ ماه پیش
  • دختر نقاب دار

    1

    خوشم نیومد

    ۴ ماه پیش
  • دخترک رمان خون

    0

    عشق و احساس من و جلد دومش آبی احساس من، ترقوه من زیاد خوندم ولی الان یادم نیس

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    کاش یکم پر و بال به رمانت میدادی خیلی جاهاش اصلا جور در نمیاد باید تضاد درست میشد بعدش قسمت های پلیسی خیلی ضایع بود حداقل باید یه مشورت میکردی با یک نظامی

    ۳ ماه پیش
  • ناشناس

    1

    خیلی عالی بود ممنونم😍

    ۸ ماه پیش
  • حنا

    2

    خیلی آبکی بود هوفففف

    ۱۰ ماه پیش
  • شادان

    1

    دست نویسنده دردنکنه ... خیلی رمانش سلیقه من نبود اما دلیلی بر بد بودنش نیست ...یکم خیلی سریع همه چی اتفاق می افتاد...اخرشم نفهمیدم مادر اوا چش بود که مخالف بود ..

    ۱۰ ماه پیش
  • .

    0

    یه رمان خوب و طنز بگییین

    ۵ سال پیش
  • پرنیان شب ؛

    19

    مگس ، آکرولیزیانا(تو رمان های آنلاینه) ، ندیمه قرتی ( آنلاین ) ، پشت کوه اینا عالین چندبار از اول همه رو خوندم مخصوصا مگسسسسس

    ۵ سال پیش
  • مسا

    23

    مگس کجاش قشنگه اخه

    ۳ سال پیش
  • هههه

    2

    جزو رمان های معمولیه

    ۱ سال پیش
  • Goli

    1

    میخوای نخون مگه زوره

    ۱۲ ماه پیش
  • هستیم

    3

    رمان اگه گفتی من کیم؟

    ۱ سال پیش
  • سادات

    0

    رمان های : تکنیک های مخ زنی هر چهار تا فصل ( البته فصل چهار کامل نشده اما اون سه فصل عالین ) تیمارستانی ها ، مروارید ، دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه یادم اومد دوباره میگم

    ۱ سال پیش
  • .......

    0

    رمان ناز و خوشکلیه

    ۱ سال پیش
  • ❄️❄️

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • للات

    0

    رببیذ ع. و

    ۳ سال پیش
  • شبنم

    0

    اگه یکم بیشتر تو جزئیات میرفت رمان خوبی میشد داستانش خوب بود ولی بر خلاف اسم رمان خیلی ساده و خلاصه واد نوشته شده بود بازم مرسی از نویسنده

    ۳ سال پیش
  • مهسا

    2

    نظر هارو که خوندم قاعطا چیز خوبی نبود ولی من بعضی جاهاش خوندم ولی در کل چیز خوبی نبود ساده و مسخره و صد البته مزخرف بود

    ۳ سال پیش
  • مائده

    3

    رمان کلا بر حسب خیالات نوشته شده بودکلا ارزش خوندن نداره همون دوقسمت اول بخونین متوجه میشین

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!