نگاتیو به قلم حانیه باصری
پارت هشتاد و هفتم :
دو ماه بعد :
به دوربین های فیلمبرداری مقابلم نگاه کردم و گفتم :
_ من با کدوم دوربین حرف بزنم؟
مردی که پشت دوربین ایستاده بود گفت :
_ با این دوربین.
شایسته اخم کرد و نگاهی به ساعتش انداخت
_ لطفا زودتر. برنامه امروزمون یکم فشرده است.
مجری زنی جوان بود و یک دفتر چه کوچک توی دستش بود. نشست روی مبل سفید کنارم و گفت :
_ بچه ها ضبط و شروع کنید.
و مصاحبه شروع شد. م
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهناز
1مانلی خدا بود خدااااااا،کل داستان یطرف و مانلی یطرف😆
۴ ماه پیشمهناز
0دست مریزاد نویسنده جان دست مریزاااااد✍️🍀❤️👌👏
۴ ماه پیشمهناز
0خدایاااا آخه یه رمان چقدر میتونه خفن باشهههه!!!
۴ ماه پیشآرزو
0خیلی هیجانی وعالی بود.مثل بیشترآثاری که ازتون خوندم واقعاارزش وقت گذاشتن داشت ممنون ازقلم زیبات
۵ ماه پیشگلی
0رمانت خیلی قشنگ بود طنز و عاشقانه باهم به شخصه عاشق مانلی و کاراش شدم و اینکه رمانت متفاوت بود این خیلی عالی بود اینکه همه بلاگرا اون چیزی نیستن ک نشون میدن👌🏻 خسته نباشی خداقوت عزیزم به امید کارای جدیدت🥺🫀
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاهت عزیزم 😘😘
۱ سال پیشZarnaz
0من چند پارت عقب افتادم بودم الان همشو باهم خوندم حال کردم دستت درد نکنه عزیزم ❤️❤️مثل همیشه گل کاشتی عزیزم 💋❤️
۱ سال پیش
حانیا بصیری | نویسنده رمان
سلام خوش قلب من 💜مرسی عزیزم خوشحالم که دوستش داشتی و همراه بودی 🥹❤️❤️❤️
۱ سال پیشZarnaz
1تو بی نظیر مرسی عزیزم خیلی رمان قشنگی نوشتی عزیزم ❤️❤️❤️
۱ سال پیشZarnaz
0حانیا جونم تو محشری دستت درد نکنه ❤️❤️عالیییی بود خیلی خیلی قشنگه تمومش کردی خیلی بهم چسبید دس درد نکنه ❤️❤️
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
0کاش مانلی واقعی بود حداقل🤣