دوست داشتی؟
رمان مدیسا اثر nazan!n

رمان مدیسا

  • به قلم nazan!n
  • ⏱️۵ ساعت و ۴۹ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 80.3K 👁
  • 283 ❤️
  • 354 💬

خلاصه رمان طنز مدیسا

داستان درباره ی پسری به اسمِ سیاوشِ که آدمی ه /و/س بازیِ که هیچی شبی تختش خالی از معشوقه هاش نیست اما دنیا همیشه به کامِ آدم نیست، بالاخره یه روزی، یه جایی وجدانِ خاموشِ آدم شعله ور میشه … .اما کدوم وجدان؟ اصن وجدان وجود داره؟ همین جا، همین اولِ رمان اعلام میکنم که ممکنه بعضی از صحنه های این رمان، مناسبِ هر سنی نباشه، ولی من تا اونجایی که بتونم و تشخیص بدم که به اصلِ داستان لطمه نمیخوره سعی میکنم هرموضوعی رو مطرح نکنم اما خب، از خلاصه ی رمان معلومه که قضیه از چه قراره…! و اما نکته ی آخر، این رمان تقریبا براساسِ واقعیت نوشته شده و دو شخصیت اولِ کتاب، سیاوش و مدیسا واقعی هستن!

قسمتی از متن رمان مدیسا

کلافه:کدوم کارا؟
رادین:اینکه سعی کنی واسه اطرافیانت ارزش قائل شی...
من:ببین رادین من حوصله ندارم...اگه میخوای نصیحت کنی گمشو...
هاج و واج نگام کرد و:بزن کنار...
با لحن دلجویانه:رادین!من...
رادین نذاشت ادامه بدم،:لیاقت نداری بدبخت...یه نگا به دور و برت بنداز،زندگیت تو لجن فرو رفته،اصن میدونی داری چیکار میکنی؟آبرو هرچی مَرده بردی...تو آینه به خودت نگا کن،جز همین تیپِ خیلی باحالت چی داری؟ بعد بلند داد زد:هان؟؟؟چی داری؟؟؟یه جو مردونگی؟؟؟معرفت؟؟؟شعور؟؟؟ چــــــــــــــــی؟؟؟هـــ ــــــــــــــــان؟؟؟
من با عصبانیت:کارام به خودم مربوطه...به تو هم حق دخالت نمیدم...برو بیرون...
رادین:چوب کاراتو میخوری...و در ماشینو باز کرد و رفت...
کلافه سر رو فرمون گذاشتم که موبایلم 2باره زنگ خورد.از خونه ی عمه بود.
من:بله؟؟؟
مدیسا:راستی میخواستم بگم...
حرفشو قطع کردمو گفتم:میخواستم بگم و درد...مدیسا میبینی اعصاب ندارما حالا هِی زرت و زرت زنگ بزن...
تلفنو قطع کردم که اس ام اس داد:کاش دایی یه ذره تربیت بهت یاد میداد...دفعه آخرت باشه که با من اینجوری میحرفی...من زیر دستِ تو نیستم...
من جواب دادم:
1.تربیت من به خودم مربوطه نه تو...
2.من هر جوری که بخوام،با هر کی که بخوام میحرفم...
3.فعلا که زیر دستمی،خانم منشی...(آیکونِ خنده)
مدیسا:سیاوش برای دایی نه،برای خودم متاسفم که باهات نسبت فامیلی دارم...
مدیسا بد بازی رو با من شروع کرده بود،من عصبانی بودمو میخواستم سر یکی خالیش کنم...
من:وای که من چقد از فامیل بودن با تو خوشحالم...ببین خانم کوچولو دیگه کوپن هات تموم شد...برو تا دهنمو وا نکردم...
با موبایلش زنگ زد.
من:هان؟؟؟
مدیسا:دهنتو وا کن ببینم مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟
من:مِدی برو...
داد زد:گفتم چه غلطی میخوای بکنی؟
واقعا دلم نمیخواست حرفی بهش بزنم.
چیزی نگفتم که گفت:من زیر دستتم؟؟؟آره؟؟؟
من:ظاهر قضیه که اینجوری نشون میده...
مدیسا:خیلی بی چشم و رویی خوبه خودت میدونی که من هیچ حقوقی بابت کارام نمیگیرم و فقط به خاطر داییه که اونجام...خوبه اینم میدونی که کلی پیشنهاد کار دارم...
زبونم بسته شد...نمیدونم نتونستم چیزی بگم...
من:مدیسا بیام دنبالت میای بریم بیرون؟من واقعا حالم خرابه...
انگار دلش به حالم سوخت...
مدیسا:دیوونه...بیا دم در خونه مون...نیم ساعت دیگه حاضرم...و تلفنو قطع کرد...
تازه فهمیدم چه حرفی زدم،آخه پسر مگه کم دوست دختر داری که حالا از این میخوای باهات بیاد بیرون؟؟؟نمیدونم حالا مدیسا چرا قبول کرد؟؟؟...چقد مهربون بود...از بچگی منو دوست داشت و باهام مهربون بود اما من نه...!
سرمو چندبار آروم زدم به فرمونو:لعنتی...
دور زدمو رفتم دم خونه عمه اینا...
حدود ساعت یه ربع 11 بود که رسیدم...مدیسا دم در بود...براش دس تکون دادم که اومد و نشست تو ماشینم...
من:سلام...
مدیسا:سلام...
صدای ضبط رو بلند کردمو راه افتادم...
مدیسا یه مانتو کوتاه مشکی با یه شلوار دم پا مشکی پوشیده بود با یه کفش Body قرمز با یه شال و کیف قرمز...مدیسا صورت معمولی و متناسبی داشت...موهای بلند مشکی،چشمای نسبتا درشت مشکی، با بینی و لب و گونه ی متوسط،اما یه خال رو چونه ش داشت بنظرم خیلی خوشگل بود...در کل میشد گفت بد نبود...بد نبود...
مدیسا:کجا میریم؟
من:فرحزاد...
سرشو تکون داد و 2باره برگشت سمت شیشه...
نمیدونم چرا وجدانم میگفت باید ازش عذر بخوام...
من:راستش مِدی من عصبانی بودم،یه حرفایی زدم،جدی نگیر...
مدیسا:چرا میپیچونی؟بگو معذرت میخوام...
من:انسان جایزالخطاست...
مدیسا:نه در این حد...
من:کدوم حد؟؟؟
مدیسا:توهینات خیلی تپل بود....
2تایی خندیدیم.
ماشینو پارک کردمو پیاده شدیمو رفتیم به سمت پاتوق همیشگیه من،روی تخت نشستیم که مسئول سفره خونه اومد نزدیکمون.
گفت:به به آقا سیاوش،خیلی خوش آمدین...
من:مرسی...قلیون نعنا-لیمو،با چایی و آجیل و بقیه چیزا...
مرد:خیلی زود میارن خدمتتون...
من:مدیسا اهل قلیون هستی؟
مدیسا:اگه باشه،میکشم...
ابرویی انداختم بالا.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان مدیسا
  • دلباخته رمان 🎀✨

    0

    رمان بدی نبود نویسنده خسته نباشی عزیزم ✨

    ۵ روز پیش
  • نفس

    1

    رمان زیاد خوبی نبود و من به شخصه از سیاوش بدم اومد درسته هر موقع با یکی بود ولی باید جواب خوبی مدیسا رو اینجوری نمی داد

    ۳ هفته پیش
  • فریبا

    0

    داستان را دوست داشتم شخصیت مدیسا و رامین برام خیلی جالب بودند

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    0

    داستان بسیار جالبی بود شخصیت مدیران و رامین را دوست داشتم

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    ببخشید مدیسا رو نوشتم مدیریت. ببخشید مدیسا

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    خیلیییی عالی بود. کاشکی. ادامه داشته باشه. یا جلد دومش بیاد سیاوش هم بخاطر. که الکی. مدیریت رو. ول کرد باید طاوان. تک تک که با مدیسا کرد پس بده بهش خیانت کرد. الکی. طلاقش داد. رفت با مهتاب که مهتاب هم ولش کرد

    ۲ ماه پیش
  • Sets

    0

    ب نظر من خیلی رمان عالیه مدیسا از خودش ی شخصیت قوی ساخت و اون سیاوش کثیف من اصلا تو این رمان با سیاوش کنار نیومدم ولی کاشکی حرفای سیاوش رو بیشتر می خوندم و متوجه این همه کار اشتباهش میشدم چون دلیل قانع کننده ای نداشت ولی در کل خیلی رمان خوبی بود و عاشقش شدم و خیلی منو جذب خودش کرد

    ۲ ماه پیش
  • نورا

    0

    خیلییییی خوب بود اصلا عالی اما کاش یکم ادامه داشت و وقتی سیاوش ومدیسا و همسر و بچشو کنارش میدید حصرت بخوره و تحقیر شه تا درک کنه که مدیسا چه درداییو متحمل بود ممنون از نویسنده

    ۲ ماه پیش
  • پارمی

    1

    از نویسنده تشگر می کنم رمان خیلی خوبی بود و جالب

    ۲ ماه پیش
  • سلام خسته نباشی نویس

    0

    میشه خواهش نم بگین قسمت دوم قفل اسمش چیه

    ۲ ماه پیش
  • Mhsa

    2

    خیلی غمناک بود من از غم تو رمانا خوشم نمیاد باهاش کریه کردمو و بغض کردم ولی کاش با سیاوش بهم میرسیدن بهتر میشد عشق بهم رسیدن خ به تا زندگی رو از نو ساختن ولی امین هم انتخاب خوبی بود

    ۳ ماه پیش
  • ماهان

    1

    من یکی واقعاً از شخصیت سیاوش خوشم نیومد یعنی چه وقتی یکی ولت کرد بعدش تو هر غلطی دلت خواست انجام بدی درکل رمانی خوبی بود اولش خیلی خسته کننده بود اما قسمت های آخرش خوب بود اما در آخر دلم به حال سیاوش سوخت 😔😔😔 نویسنده عزیز بازم قامت مونا 💞💞💞🥰

    ۳ ماه پیش
  • آیدا

    0

    عالی بود از نویسنده ممنونم واقعیت های زندگی رو چه خوب و بد رو بیان کرد باشه رمان های این نویسنده رو ببینیم 🙏🎂

    ۳ ماه پیش
  • فندق

    8

    چرته محض...اصلا نخوانید خیلی بیمزست..بنظر من نویسنده یه دختریه که تازه به سن بلوغ رسیده و هورموناش قاطی،پاتی شده

    ۵ ماه پیش
  • هستی

    11

    خداوکیلی خود سیاوش چندشش نمیشد با این همه آدم 🤮🤮

    ۵ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!