دوست داشتی؟
رمان میانبر به تباهی اثر ستاره لطفی

رمان میانبر به تباهی

  • زبان فارسی
  • 23.1K 👁
  • 94 ❤️
  • 106 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ترسناک میانبر به تباهی

«آن‌سوے ترس و وهم، زنے با عشق ایستاده بود!» شهری که متعلق به «دنج‌ترین جای عاشقان» بود، حال در سیاهی محض غوطه‌ور است و بی‌گناهان را در خود می‌بلعد. آنیا، یکی از این افراد بی‌گناه است که به دام این تعویذ چندین‌ساله می‌افتد و پای خانواده‌اش هم به این ماجرای شوم باز می‌شود. در این شهرک خالی از سکنه، بوی خون خشک شده به مشام می‌رسد و دلیل اصلی این ماجرا، در دل شخص مجهول داستان خاک می‌خورد.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

مقدمه:
پیرزن دست‌های استخوانی و سیاهش را دور کتاب قطور مشکی رنگ محکم‌تر می‌کند و به صحنه روبه‌رویش زل می‌زند. زن جوان فریاد می‌کشد و به سینه خود می‌کوبد.
- تو خجالت نمی‌کشی مرتیکه؟ توی مسافرخونه من؟ توی جایی که پدرم اون رو درست کرده؟!
با نفرت چشمان میشی رنگش را به مرد لاغراندام می‌دوزد و تف جلوی پایش می‌اندازد. همه دورتادور آن‌ها جمع شده‌اند و دیگر خبری از جو صمیمی قبل نیست. حال تنها نفرت حاکم فضا است و بس!
مرد دست به انکار می‌زند.
- اشتباه میکنی ناهید، بذار توضیح بدم!
صورت ناهید قرمز شده است و اخم‌های درشتش درهم فرو رفته‌اند. فرزند هفت ساله‌اش را به خود می‌فشارد و از پشت دست‌هایش را حریصانه دور تن او قفل می‌کند. می‌غرد و مرد کلافه را به بار فحش می‌بندد.
- خفه شو مرتیکه، خفه شو دهن کثیفت رو ببند... بی همه چــیز...آخه با زنی که نزدیک ده سال از تو بزرگ‌تره؟!
به نفس‌نفس می‌افتد و نمی‌تواند کلمات را درست ادا کند. گویی زمین و زمان، دست به دست هم داده‌اند تا در همان لحظه بیماری مرد به سراغش بیاید و تنش از عصبانیت بلرزد. اختیار خود را از دست می‌دهد و با تن لرزان به سوی ناهید می‌رود. چشمانش طغیانگر و پوست سپیدش، حال به قرمزی می‌زند. ناهید قدمی به عقب بر می‌دارد و رنگ از رخش فرار می‌کند.
- ج...جبار نکن! نه...!
می‌ترسد و جگرگوشه‌اش را به عقب می‌کشد. اما دیر است! جبار به سمت آن‌ها حمله‌ور می‌شود و هیچ‌کس جرأت نزدیک آمدن ندارد!
می‌غرد و فحش‌های رکیکی به دامن ناهید می‌بندد.
- خفه شو زنیکه عفریته! می‌کشمت.
بازوی زن را در دست می‌گیرد و می‌خواهد به او سیلی بزند که بچه‌ی کوچک، پا در میانی می‌کند و با صورت قرمز و چشمان خیس از اشک، فریاد می‌کشد:
- نکن بابایی، نکن!
مشت‌های ظریف و دخترانه‌اش را به پاهای لاغر جبار می‌کوبد و همین کار باعث می‌شود که خشم جبار دو برابر شود. لباس‌های دختر ریز جثه را در مشت می‌گیرد و با آخرین توان او را به سوی دیگری هُل می‌دهد. ناهید با شُک به دخترک بی‌حرکتش تماشا می‌کند و درحالی که بر روی زانوانش می‌افتد، فریادی مرتعش سر می‌دهد :
- چیکار کردی جبار، چیکار کردی! دخترکم... .
------------
روبه‌روی پنجره‌ی عریض و مربعی اتاقش ایستاده و با لبخندِ کوچکی که کنج لب‌هایش بود، به آسمان در حال غروب می‌نگریست. هوای خنک و خورشید نارنجی، حس خوبی را به بدنش القا می‌کرد. با رایحه خاک باران خورده، لبخندی زد. رنگ نارنجی‌فام خورشید، در چشمان آبی رنگش می‌تابید و شفافیت آن را دوبرابر می‌کرد. گویا در بهترین نقطه‌ی زندگی‌اش قرار داشت؛ به راستی که پشت یک آرامش، تنش‌هایی است.
نمی‌خواست از آن لحظه دل بکند. سرمای خیلی کم، ولی لذت‌بخشی در بدنش پیچیده بود.
موهای خرمایی‌رنگ و بلندش که تا کمر امتداد داشتند، دورش پخش شده و تکه‌ای از آنها به رقص وزش ملایم باد در آمده بود.
نفس عمیقی کشید. رایحه‌ی آشنای خاک خیس به بینی‌اش رسید. با این بو احساس آرامش می‌کرد و عمق جانش، خنک می‌شد. آنقدر که غرق مسکوتی خیابان شده بود، ساعت‌ها گذشت و حال، هیچ‌کس در خیابان نیمه‌تاریک نبود و فضا کمی ترسناک شده بود. پنجره‌ی اتاق دقیقاً روبه‌روی کوچه‌ی باریک و تنگ بود که کسی از آن، رفت و آمد زیادی نمی‌کرد. نگاهی دیگر به کوچه و چراغ‌های تیربرقی که کم‌کم در حال روشن شدن بودند، انداخت و سرش را داخل کشید.
پنجره‌ی دو لت که دور تا دور آن آلمینیوم سفید بود را بست و به سمت تخت یک‌نفره و بزرگش رفت. بر روی تخت‌خواب چوبی‌اش نشست و دستی به پتوی نخی سفید رنگش کشید. در همان‌ حال صدای تارا، مادرش را شنید:
- آنیا کجایی؟
درحالی‌که مجدد از روی تخت برمی‌خاست، سرفه‌‌ی کوتاهی کرد.
- الان میام.
موهای شلاقی‌اش را از روی صورت گندم‌گونش کنار زد و پس از اینکه دستی به صورت استخوانی‌اش کشید، به آرامی دستگیره‌ی فلزی درب چوبی را پایین کشید.
بعد از گذراندن راهروی باریک که اتاق‌ها در آنجا بودند، به سمت پذیرایی مربعی شکل رفت.
لامپ سفید رنگ پذیرایی چشمش را زد، دستی به چشمان زفتش کشید و گفت:
- مامان!
صدای مادرش از آشپزخانه به گوش رسید:
- بیا آشپزخونه.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان میانبر به تباهی
  • بهار

    0

    کجا میشه رمان کامل خوند همه رمان ها نصفه ویل کردیم حیفه ک خواننده زده میشه

    ۹ ماه پیش
  • هانا

    0

    رمانت عالیه زاچ و خوندم و به نظرم این رمانتم عالیه فقط یک رمان دیگه ام داری اسم شو میزنم نمیاره

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم😍 زاچ در حال تایپه با زدن «اضافه کردن به کتابخانه» میتونی از پارت های جدیدش مطلع بشی😍

    ۲ سال پیش
  • سنتیا

    0

    کی میره برای چاپ؟

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    در مراحل چاپه عزیزم انشااله به زودی 🌿

    ۲ سال پیش
  • الیانا

    در پارت 10

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🙏

    ۲ سال پیش
  • رزا

    در پارت 166

    جنابعالی که می خواستین بفرستین چاپ برا چی اصلا پارت گذاری را شروع کردی مگه مخاطب مسخره شما هان😬

    ۳ سال پیش
  • وا

    0

    من حقیقتش نفهمیدم کی این رمان شروع شد کی تموم شد🤦🏻🤦🏻 اصلا نفهمیدم چی شد😔 و متاسفانه همین چندتا پارتم نتونستم بخونم😑 موفق باشی نویسنده

    ۳ سال پیش
  • Fati

    1

    ای وای چجوری انقدر زود تموم شد پس ما چجوری بقیه رمانو بخونیم😐🤔

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    به خاطر حق نشر نمیتونستم کلش رو بذارم. اما به زودی میتونید نسخه چاپی رو تهیه کنید 🌷

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    در پارت 160

    خوب بود رمان ولی هفته یه پارت کم هستش پارت هدیه هم که بزاری دو تا خیلی کم هست

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. روند رمان آنلاین همین طور هستش وگرنه من یک دفعه کلش رو بذارم که آفلاین به حساب میادش، اما چشم سعی خودم رو میکنم

    ۳ سال پیش
  • Fati

    در پارت 160

    اوه اوه داره کم کم جالب میشه

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    😍❤️

    ۳ سال پیش
  • شینا و مینا و شیما

    در پارت 160

    سلام ستاره جون 🌼⭐ ما سه قلو هستیم و هر سه عااااشق رمانت هستیم وایی که چقدر قشنگ و جالب و هیجان انگیزه !-😍🎀 دمت گرم 🐰🥕

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزان😍😍 خیلی ممنونم ازتون و خوشحالم که خوشتون اومده❤️

    ۳ سال پیش
  • سلین

    در پارت 160

    سلام و خسته نباشید به نویسنده عزیز :) رمان بسیار جذاب و هیجانی هست و موضوع جالبی داره و تکراری نیست . باید دستتون رو طلا بگیرن . خیلی عالیه ممنونم

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم ممنون از لطفت خوشحالم که خواننده خوش ذوقی مثل شما رو کنارم دارم😍❤️

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 160

    یعنی چی میشه؟ لطفاً زودبه زودپارت بزارید❤️

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    باشه عزیزم

    ۳ سال پیش
  • Fati

    در پارت 150

    بالاخره پارت جدید گذاشته شد

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ❤️🌷

    ۳ سال پیش
  • Fati

    در پارت 150

    وای باورم نمیشه یعنی چندتا دخترن همشونم که گیر افتادن تو هتل رمانت داره جالب تر میشه لطفا پارت جدید رو زودتر بزار از بس که دیر به دیر پارت میذاری رمانت فراموش میشه🥺

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم کجا دیر میذارم، فقط جمعه ها گفته اما من علاوه بر جمعه وسط هفته هم همیشه پارت هدیه میذارم براتون🌸❤️

    ۳ سال پیش
  • ال

    1

    پارت جدید نمیزارین؟

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    چشم

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟