میانبر به تباهی به قلم ستاره لطفی
پارت چهارده :
در همان لحظه شیٔ محکمی به سمتش پرتاب شد و یک راست با سینهاش برخورد کرد. با فرود آمدنِ دستهی آهنی صندلی به سینهاش جیغ بلندی کشید و نقش بر زمین شد. نفسش از دردِ شدید بالا نمیآمد و هرلحظه سوزش سینهاش بیشتر و بیشتر میشد، در حدی که نمیتوانست اشکهایش را مهار کند.
با درد دستانش را روی سینهاش قلاب کرد و با سوز گریه کرد. در همان حال که در خود میپیچید، صدایی به گوشش رسید:
- خف

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0پارت جدیددددددددد