پارت یک :

مقدمه:
پیرزن دست‌های استخوانی و سیاهش را دور کتاب قطور مشکی رنگ محکم‌تر می‌کند و به صحنه روبه‌رویش زل می‌زند. زن جوان فریاد می‌کشد و به سینه خود می‌کوبد.
- تو خجالت نمی‌کشی مرتیکه؟ توی مسافرخونه من؟ توی جایی که پدرم اون رو درست کرده؟!
با نفرت چشمان میشی رنگش را به مرد لاغراندام می‌دوزد و تف جلوی پایش می‌اندازد. همه دورتادور آن‌ها جمع شده‌اند و دیگر خبری از جو صمیمی قبل نیست. حال تنها نفرت حاکم فضا است و بس!
مرد دست به انکار می‌زند.
- اشتباه میکنی ناهید، بذار توضیح بدم!
صورت ناهید قرمز شده است و اخم‌های درشتش درهم فرو رفته‌اند. فرزند هفت ساله‌اش را به خود می‌فشارد و از پشت دست‌هایش را حریصانه دور تن او قفل می‌کند. می‌غرد و مرد کلافه را به بار فحش می‌بندد.
- خفه شو مرتیکه، خفه شو دهن کثیفت رو ببند... بی همه چــیز...آخه با زنی که نزدیک ده سال از تو بزرگ‌تره؟!
به نفس‌نفس می‌افتد و نمی‌تواند کلمات را درست ادا کند. گویی زمین و زمان، دست به دست هم داده‌اند تا در همان لحظه بیماری مرد به سراغش بیاید و تنش از عصبانیت بلرزد. اختیار خود را از دست می‌دهد و با تن لرزان به سوی ناهید می‌رود. چشمانش طغیانگر و پوست سپیدش، حال به قرمزی می‌زند. ناهید قدمی به عقب بر می‌دارد و رنگ از رخش فرار می‌کند.
- ج...جبار نکن! نه...!
می‌ترسد و جگرگوشه‌اش را به عقب می‌کشد. اما دیر است! جبار به سمت آن‌ها حمله‌ور می‌شود و هیچ‌کس جرأت نزدیک آمدن ندارد!
می‌غرد و فحش‌های رکیکی به دامن ناهید می‌بندد.
- خفه شو زنیکه عفریته! می‌کشمت.
بازوی زن را در دست می‌گیرد و می‌خواهد به او سیلی بزند که بچه‌ی کوچک، پا در میانی می‌کند و با صورت قرمز و چشمان خیس از اشک، فریاد می‌کشد:
- نکن بابایی، نکن!
مشت‌های ظریف و دخترانه‌اش را به پاهای لاغر جبار می‌کوبد و همین کار باعث می‌شود که خشم جبار دو برابر شود. لباس‌های دختر ریز جثه را در مشت می‌گیرد و با آخرین توان او را به سوی دیگری هُل می‌دهد. ناهید با شُک به دخترک بی‌حرکتش تماشا می‌کند و درحالی که بر روی زانوانش می‌افتد، فریادی مرتعش سر می‌دهد :
- چیکار کردی جبار، چیکار کردی! دخترکم... .
------------
روبه‌روی پنجره‌ی عریض و مربعی اتاقش ایستاده و با لبخندِ کوچکی که کنج لب‌هایش بود، به آسمان در حال غروب می‌نگریست. هوای خنک و خورشید نارنجی، حس خوبی را به بدنش القا می‌کرد. با رایحه خاک باران خورده، لبخندی زد. رنگ نارنجی‌فام خورشید، در چشمان آبی رنگش می‌تابید و شفافیت آن را دوبرابر می‌کرد. گویا در بهترین نقطه‌ی زندگی‌اش قرار داشت؛ به راستی که پشت یک آرامش، تنش‌هایی است.
نمی‌خواست از آن لحظه دل بکند. سرمای خیلی کم، ولی لذت‌بخشی در بدنش پیچیده بود.
موهای خرمایی‌رنگ و بلندش که تا کمر امتداد داشتند، دورش پخش شده و تکه‌ای از آنها به رقص وزش ملایم باد در آمده بود.
نفس عمیقی کشید. رایحه‌ی آشنای خاک خیس به بینی‌اش رسید. با این بو احساس آرامش می‌کرد و عمق جانش، خنک می‌شد. آنقدر که غرق مسکوتی خیابان شده بود، ساعت‌ها گذشت و حال، هیچ‌کس در خیابان نیمه‌تاریک نبود و فضا کمی ترسناک شده بود. پنجره‌ی اتاق دقیقاً روبه‌روی کوچه‌ی باریک و تنگ بود که کسی از آن، رفت و آمد زیادی نمی‌کرد. نگاهی دیگر به کوچه و چراغ‌های تیربرقی که کم‌کم در حال روشن شدن بودند، انداخت و سرش را داخل کشید.
پنجره‌ی دو لت که دور تا دور آن آلمینیوم سفید بود را بست و به سمت تخت یک‌نفره و بزرگش رفت. بر روی تخت‌خواب چوبی‌اش نشست و دستی به پتوی نخی سفید رنگش کشید. در همان‌ حال صدای تارا، مادرش را شنید:
- آنیا کجایی؟
درحالی‌که مجدد از روی تخت برمی‌خاست، سرفه‌‌ی کوتاهی کرد.
- الان میام.
موهای شلاقی‌اش را از روی صورت گندم‌گونش کنار زد و پس از اینکه دستی به صورت استخوانی‌اش کشید، به آرامی دستگیره‌ی فلزی درب چوبی را پایین کشید.
بعد از گذراندن راهروی باریک که اتاق‌ها در آنجا بودند، به سمت پذیرایی مربعی شکل رفت.
لامپ سفید رنگ پذیرایی چشمش را زد، دستی به چشمان زفتش کشید و گفت:
- مامان!
صدای مادرش از آشپزخانه به گوش رسید:
- بیا آشپزخونه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الیانا

    0

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🙏

    ۳ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشتون اومده ❤️

    ۳ سال پیش
  • Z

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🌱❤️

    ۳ سال پیش
  • ساجده

    0

    عالی بود

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    عزیزم💕

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️