لیست کلیه پارتهای رمان میانبر به تباهی : پارت های 1 تا 16
تعداد کل پارت های منتشر شده : 16
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 1
مقدمه: پیرزن دستهای استخوانی و سیاهش را دور کتاب قطور مشکی رنگ محکمتر میکند و به صحنه روبهرویش زل میزند. زن جوان فریاد میکشد و به سینه خود میکوبد. - تو خجالت نمیکشی مرتیکه؟ توی مسافرخونه من؟ توی جایی که پدرم اون رو درست کرده؟! با نفرت چشمان میشی رنگش را به مرد لاغراندام میدوزد و ت...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 2
شانهای بالا انداخت و راهش را کج کرد. آهسته و با قدمهای آرام، به سمت آشپزخانهای که سمت چپ پذیرایی قرار داشت، رفت. محمد با دیدن او لبخندی زد و به او اشاره کرد که جلوتر برود. دخترک خطاب به آنها پرسید: - جانم؟ کارم داشتین؟! محمد لبخند مهربانی زد و گفت: - جانت بیبلا دخترم. حاضر شو میریم پ...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 3
*** آنیا دستانش را بیهدف در هوا تکان داد و غر زد: - آندیا شام حاضره؟! آندیا سرش را به سمت او چرخاند و با خندهای که چال لپهایش را به نمایش میگذاشت، گفت: - الان سفره رو میندازم شکمو! با خنده و افاده از روی مبل برخاست و دستی به هیکل ریزنقشش کشید. درحالیکه تاب به کمرش میداد، زمزمه کرد: ...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 4
با ذوق و درحالیکه کاسهی سالاد در دست چپش بود و کاسههای ریز ترشی در دست راستش از آشپزخانه بیرون رفت. با ورودش به پذیرایی به سفرهی انداخته شده خیره شد و با ذوق گفت: - امید جداً این ترشیها رو از کجا گرفتی؟! امید درحالیکه خم شده بود و گوشهی سفره را صاف میکرد، تک خندهای کرد. - خریدم دیگه....
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 5
(پارت تقدیمی^^ حتماً نظراتتون رو باهام به اشتراک بذارید که انرژی بگیرم*-) با شوک دستشانش را روی پیشانیاش گذاشت: - آخ... تو کی هستی؟! صدایی به گوشش نرسید. کمی آخ و اوخ کرد و با حرص از روی زمین برخاست. جز صدای نفسهای سنگین چیزی نمیشنید. حس بدی پیدا کرده بود، ولی با صدای آن جسم که تازه از...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 6
آندیا سری تکان داد و تلفن را از دستش گرفت. آنیا جلوتر از او به راه افتاد، شکم بر آمدهاش و حس عجیبی که داشت کمی حالش را دگرگون کرده بود، طوری که حالتهوع و سرگیجه داشت. به همینخاطر قدمهایش کمی سست و ناتوان شده بود. بیم این را داشت که بر روی زمین آوار شود؛ ولی آنیا شاد و بشاش بود. بالاخره پس از ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 7
آندیا که صحبتهای آنها را شنیده بود، کنار ماشین ایستاد و دست در جیب شلوار جینش فرو کرد. - خب من برم توی ماشین، شماهم زیراندازها و وسیلهها رو جمع کنید. بازهم مانند همیشه کسی از لحن دستوریاش سرپیچی نکرد. تارا چشمان درشت و عسلیاش را باز و بسته کرد. لبخندی بر روی لبهایش نشاند که گونههای تپلش ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 8
«پارت هدیه این هفتهمون، منتظر نظرات ارزشمندتون هستم^^» با احساس ایستادنِ ماشین و صدای پچپچ چشمانش را باز کرد. هوا تاریک بود و فقط چراغِ زرد رنگ وسط سقفِ ماشین روشن بود. به گمانش رسیده بودند. کمی از جایش بلند شد و به پدر و مادرش چشم دوخت، سپس با کنجکاوی گفت: - کجاییم؟ تارا لبخندی زد و سرش ...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 9
باورش برایش سخت بود. نمیتوانست درک کند که چرا این شهرک خالی است. چشمانش را در حدقه چرخاند و به سمت شیشهی ماشین که توسط تارا پایین کشیده شده بود خم شد. با تعجبی که در کلامش مشهود بود، پرسید: - بابا، اینجا چرا اینطوریه؟ چرا خالیه؟! محمد دستش را دور فرمان ماشین حلقه کرد. - عزیزم اینجا قبلاً ...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 10
«پارت هدیه به همراهان عزیز💗» با تعجب زیر لب زمزمه کرد: - وای خدا چه قشنگه! دقیقاً روبهرویِ هتل بود. دستی به درب شیشهایِ دو لت کشید و چشمانش را درشت کرد. پاهایش را جلوتر برد که در بهطورِ اتوماتیک باز شد. با ترس دستش را روی قلبش گذاشت و نفسِ عمیقی کشید. در ذهنش درگیریهای به وجود آمده بود...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 11
صدایِ خرناسی عجیب به گوشش رسید. نمیدانست چهکار کند. لرزش دستانش و نفسهای بریدهاش حالش را بد کرده بود. فضا بهقدری خفه بود که احتمال داشت هرلحظه نفسش قطع شود و عاجزانه، تمنا میکرد برای قدری اکسیژن. بوی تعفن و نم دیوارها، برایش بسیار عذابآور بودند. صدای قدمهای آن کالبد هرلحظه نزدیکتر می...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 12
(پارت هدیه برای همراهان عزیزم؛ به نظرتون قراره چه اتفاقاتی بیفته؟**) اشکهایش را با نوک انگشتانِ دست راستش پاک کرد. به آرامی دستانش را به زمین سرد و چرکین گرفت و بلند شد. درد بدی در بدنش حس میکرد و گلویش خشک شده بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و نفسش را رها کرد. قصد خارج شدن از هتل را داشت....
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 13
(نظر فراموش نشه 💗) چشمانش را به آرامی باز کرد. اولین چیزی که دید، سقفِ زرد و نم خوردهی آن هتلِ کذایی بود که چیزی تا آوار شدنش، نمانده بود. حال آسمان روشن شده بود و میتوانست دقیقتر اطرافش را ببیند. به جسمِ بیحالش نگاهی انداخت، لباسهایش با لباسهای کاملاً مشکی عوض شده بودند. با تعجب از روی ز...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 14
در همان لحظه شیٔ محکمی به سمتش پرتاب شد و یک راست با سینهاش برخورد کرد. با فرود آمدنِ دستهی آهنی صندلی به سینهاش جیغ بلندی کشید و نقش بر زمین شد. نفسش از دردِ شدید بالا نمیآمد و هرلحظه سوزش سینهاش بیشتر و بیشتر میشد، در حدی که نمیتوانست اشکهایش را مهار کند. با درد دستانش را روی سینهاش ...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 15
هردوی آنها دامنهای لباسِ مشکی رنگشان را با یک دست گرفته بودند و دست در دست هم به سمت طبقهی بالا میدویدند. پلههایِ عذابآور را که پشت سر گذاشتند، با راهرویی پر از اتاق مواجه شدند. آنیا با تعجب به اطرافش خیره شد؛ سالُن عظیم و اتاقهای که دور تا دور آن را احاطه کرده بودند، نظرش را جلب کرد. ...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان میانبر به تباهی - پارت 16
صداهای اطرافش هرلحظه بیشتر میشد، طوری که جمجمهی دردمندش در حال انفجار بود. صدای غرشِ خشدار و خبیثی به گوش رسید: - همتون اسیر شدید... اسیر! و بعد از آن صدای جیغ زنهایِ هراسناک بلند شد، ضجه میزدند و التماس میکردند آنها را رها کنند! آنیا با ترس به عقبعقب رفت و جیغ زد: - ولمون کنید! شما ...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
- 1