پارت دوم :

شانه‌ای بالا انداخت و راهش را کج کرد. آهسته و با قدم‌های آرام، به سمت آشپزخانه‌ای که سمت چپ پذیرایی قرار داشت، رفت.
محمد با دیدن او لبخندی زد و به او اشاره کرد که جلوتر برود. دخترک خطاب به آنها پرسید:
- جانم؟ کارم داشتین؟!
محمد لبخند مهربانی زد و گفت:
- جانت بی‌بلا دخترم. حاضر شو میریم پیش آندیا.
آنیا با خوشحالی لبخندی زد و همانند پرنده‌ای زیبا رو به سمت پدرش پرواز کرد و بوسه‌ای بر پیشانی او زد. محمد هم ایضاً همین کار را تکرار کرد.
در همان حین که پدر و دختر همدیگر را بغل کرده بودند، صدای تارا بلند شد:
- بسه بابا دیر می‌رسیم!
خند‌ه‌ی محمد و آنیا بلند شد، خنده‌ای از ته دل و واقعی! آنیا با خنده و عشقی که نسبت به مادرش داشت، او را به آغوشش کشید.
لبخند از روی لب‌هایشان پاک نشد؛ کانون گرم خانواده‌شان در مشقت‌ها بازهم پابرجا بود و چه چیزی از این بهتر؟
با صدای محمد، دخترک به خود آمد:
- برو آنیا، برو آماده‌ شو خواهرت منتظره.
آنیا درحالی‌که خودش را از حصار آغوش پدر و مادرش رها می‌کرد، زمزمه کرد: «چشم».
محمد با تبسمی کوچک که کنج لب‌هایش جا خوش کرده بود، رفتن او را با چشم بدرقه کرد.
به سمت اتاقش رفت، دستگیره‌ی درب را پایین کشید و وارد اتاقش شد. با ورودش به اتاق، با قاب عکس بزرگی که بر روی دیوار قدیمی بود روبه‌رو شد. عکس بزرگی که برای چندین‌سال پیش آنیا بود و چهره‌ی بچگانه‌اش، غرق در خنده بود. لبخندی زد و از قاب عکس طلایی رنگ و تزئین‌کاری شده چشم برداشت. دستی در موهایش کشید و با تبسم کوچکی دست به کمر ایستاد. به فکر فرو رفت. چندین‌سال پیش که خانوادگی به مشهد رفته بودند، حتی مادربزرگ مرحومش هم در کنار آنها حضور داشت. همگی باهم در حرم امام رضا عکس دسته جمعی انداخته بودند و خوشحالی در چهره‌ی هرکدام، موج می‌زد. با فکر به آن روزهای فراموش نشدنی، سرش را آهسته بالا و پایین کرد و گفت: «یادش بخیر قبلاً یه مسافرتی هم می‌رفتیم ها! خدا بیامرزدت مامان طوبی».
سری با حسرت تکان داد و به سمت کمدش قدم برداشت. در انتخاب لباس سخت‌گیر نبود؛ خیلی ساده و بی‌بهانه هر چیزی را می‌پوشید.
در کمد را باز کرد و نگاه جستجوگرش ، میان لباس‌ها به گردش در آمد. پس از کمی جست‌وجو، یک دست لباس ساده بر تن کرد و جلوی آینه قرار گرفت. کش صورتی‌رنگ که مروارید درشتی بر روی آن بود را برداشت. کش عزیزش را بسیار دوست داشت، هدیه‌ی خواهرش آندیا به او بود.
آن را دور دستانش انداخت و با دست دیگری‌اش موهایش را چند پیچ و خم داد و در نهایت، آنها را با کش محاصره کرد!
چشمان آبی‌ و پوست سفیدش او را بی‌حال نشان می‌داد، ولی بازهم حاضر نبود تا کمی صورتش را سر و سامان بدهد.
بعد از بررسی خود مانتویی مشکی تا روی زانو‌هایش پوشید. شال طوسی‌اش را سر کرد وهمین که خواست از اتاق خارج شود، سر جایش ایستاد؛ با فکر به اینکه تلفنش را فراموش کرده، آهسته به پیشانی‌اش کوبید. عقب گرد کرد و تلفن سفید رنگش را از روی پاتختی چنگ زد. این‌بار که مطمئن شد چیزی جا نگذاشته، از اتاق خارج شد.
وارد پذیرایی که شد، با صدای رسایی گفت:
- مامان، بابا من حاضرم.
محمد و تارا که هردو حاضر و آماده منتظر او ایستاده بودند، از روی زمین بلند شدند.
تارا شال طلایی‌اش را مرتب کرد.
- بریم.
محمد هم دستی به ریش نقره‌ای رنگش کشید و گفت:
- بریم خانوم بریم.
بعد از گفتن حرفش جلوتر از خانوم و دخترکش به راه افتاد و درب قهوه‌ای‌رنگ خانه را باز کرد. آنیا و تارا هم پشت سر محمد از خانه خارج شدند.
آنیا کفش اسپورت مشکی‌اش را پوشید. بعد از پوشیدن کفش‌هایش صاف شد و به دیوار گچی تکیه داد و منتظر پدر و مادرش ماند تا آن‌ها هم راه بیوفتند. بعد از دقایقی هرسه نفر، وارد حیاط شدند و بعد از خارج شدن در کوچه‌ی پهناور که از نور چراغ‌های تیربرق روشن بود، مشغول قدم زن شدند. به دلیل اینکه خانه‌ی آندیا یک کوچه پایین‌تر از آن‌ها بود، محمد پراید سفید رنگش را از حیاط خارج نکرد و پیاده رفتن را ترجیح دادند.
تارا و محمد کنار همدیگر قدم می‌زدند و از هر دری، صحبت می‌کردند. گاهاً تارا کیف قهوه‌ای‌فامش را جابه‌جا می‌کرد و دستی به شالش می‌کشید که از سرش سر نخورد. آنیا هم پشت سر آنها دست‌هایش را در جیب‌هایش گذاشته بود و با قدم‌های آرام‌آرام به راه رفتن خود ادامه‌ می‌داد. سرش را پایین انداخت و به آسفالت خیس که نور چراغ‌های تیربرق روی آن می‌تابید خیره شد، همان‌طور که پشت سر پدر و مادرش قدم برمی‌داشت، به حسی که به سراغش آمده بود فکر کرد. چندروزی بود دلش هوای گشت‌وگذار کرده بود، از طرفی هم دلشوره‌ای عجیب داشت. دلشوره‌هایش عجیب بودند، هروقت که حس ناامنی می‌کرد یا استرس چیزی را داشت، اتفاق بدی سرش آوار می‌شد. اما این‌بار تصمیم خود را گرفته بود، شاید یک دورهمی کوچک در دل طبیعت، کمی دل او و خانواده‌اش را شاد می‌کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالییی

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    🌱❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️