دوست داشتی؟
رمان نفرین طلسم شیطانی اثر RAJABI_F77

رمان نفرین طلسم شیطانی

  • به قلم RAJABI_F77
  • ⏱️۵ ساعت و ۴۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 87K 👁
  • 417 ❤️
  • 309 💬

خلاصه رمان :

روزی از روز ها،دختر به بدجنسی شیطان،انگشتر طلسم شده شیطان رو که خودش و برادر دوقلوش برای فوضولی کردن توی دنیای ماورایی درست کرده بودن رو نفرین می کنه تا بعد از مرگش،اون انگشتر تا زمانی که همزادش بدنیا نیومده پنهان بمونه زمانی میرسه که آدینای قصه ما که از قضا همزاد همون بد سرشت بوده،اون انگشتر رو پیدا می کنه ولی خبر نداره که چه اتفاقات ترسناک و غیر قابل باور و تصوری در پیشش هست .با پیدا کردن انگشتر نفرین شده،سرنوشت این دختر به کل دگرگون میشه ..

قسمتی از متن رمان نفرین طلسم شیطانی

اولين بار بود همچين خوابي ديده بودم.
هنوزم كه بهش فكر مي كردم لرز به تنم ميافتاد.
سرم رو به شدت تكون دادم تا فكراي بي هوده از ذهنم دور بشه.
فنجون چايي برداشتم و به سمت ميز رفتم.
_دستت خواهرگلم.
سرم تكون دادم و سرجام نشستم.
دستام دور ليوان حلقه كردم و به بخاري كه ازش بيرون ميومد نگاه كردم.
_آدينا!
سرم بلند كردم و بهش نگاه كردم.
_چته از صبح!اون از ديشب كه تو خواب جيغ ميزدي.اين از الان كه همش تو خودتي.چيزي شده؟
پوفي كشيدم و به صندلي تكيه دادم.
خوابي كه ديده بودم براش تعريف كردم.
زل زده بود تو چشم هام چيزي نمي گفت.
حتي بعد از تموم شدن حرفم باز بهم زل زده بود و هيچي نمي گفت.
_آرتام كجايي؟الووو
يك دفعه پريد.
_چته عه.ترسيدم...
از قيافه ترسيدش خندم گرفت. بلند زدم زير خنده.
خودم انداخته بودم رو ميز و با دست روش ضرب گرفته بودم و ميخنديدم.
آرتام هم از خنده من خندش گرفته بود.
_پاشو خودتو جمع كن..
يكدفعه صداي زنگ اومد و از ادامه حرفش منعش كرد.
بلند شدم و به سمت تلفن تو آشپزخونه رفتم.
_بله؟
*_سلام مامان جان خوبي؟
با خوش حالي مشتاق تر به مامان سلام كردم.
_سلام ماماني جونم خوبي؟پس كجاييد؟
خنده ارومي كرد و صداي بابا كه از پست گوشي ميگفت به من سلام برسونه شنيدم.
*_آدينا جان بابا سلام ميرسون.به خاطر همين زنگ زدم.ما بعدازظهر ايران حركت داريم.شب مي رسيم خونه.
دهنم باز موند.يعني چي دارن ميان؟
ولي بخاطر اينكه ناراحت نشن با صداي خوشحال ابراز خوشحالي كردم و بعد از كمي سفارش هميشگي گوشي قطع كردم.
_چي شده؟
به سمتش برگشتم خيلي اروم گفتم:
_ماماينا دارن ميان...
منتظر به اطرافم نگاه مي كردم.
_وايي چقدر هيجان انگيز!
با خنده به سمت آرتام برگشتم.
_خجالت بكش مرد گنده.اين رفتارا چيه از خودت در ميكني؟
اخماش رفت تو هم.
_آدينا ميزنم لهت مي كنما.هي حالا تو بزن تو ذوق من بنده خدا.
نگاهم به پشت شيشه انداختم.
_خوب مگه بار اولشون كه از پيشمون ميرن.والا من از اونجايي كه يادمه باباينا همش ميرفتن آلمان و برمي گشتن.درضمن.امسال كنكور دادي و ديگه بزرگ شدي.خجالت بكش.
چشماش و لوچ كرد و برام ادا در اورد.
_خوبه خودتم همسن مني و كنكور دادي.
چشمام درشت شد به سمتش برگشتم.
_الان اين چه ربطي داشت؟!
كمي بهم نگاه كرد.
ولي بعد نگاهش به پشت شيشه ترانزيت انداخت.يكدفعه شروع به داد زدن كرد.
_عهههه اومدننن.آدينا ماماينا اومدن.
به همون سمت برگشتم.
مامان و بابا از پله برقي داشتن پايين ميومدن.
با خوشحالي دستي براشون تكون دادم.
انگار بابا ما رو ديد.
بخاطر همين مامان صدا زد و به سمت ما اشاره كرد.
مامانم به سمت ما برگشت و برامون دست تكون داد.
با لبخند منتظرشون ايستاديم تا از قسمت ترانزيت بيرون بيان.
دلمون حسابي براشون تنگ شده بود.نزديك١ماه بود كه اونطرف بودن و ما تنها توي خونه زندگي مي كرديم.
باباينا كه اومدن سريع به سمتشون رفتيم و بغلشون كرديم.
مامان:الهي قربونتون برم من.چقدر دلم براتون تنگ شده بود.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان نفرین طلسم شیطانی

  • Soha

    0

    عالی بود آیا قسمت دومم داره

    ۴ روز پیش
  • Yas

    3

    رمان خیلی جذابی بود لطفا فصل دوم رو بزارید🥺

    ۱ ماه پیش
  • ایرانا

    3

    واقعا رمان خوبی هست با اینکه اینوقتا زیاد از رمانا خوشم نمییاد ولی از این رمان خیلی خوشم اومد راستش اولش میترسیدم ولی بدش برام هیجانی شد از نویسنده این رمان خواهش میکنم فصل دوم رو هم بنویسن و اگه رمان رو نوشتین اسمش رو بگین

    ۱ ماه پیش
  • manii

    3

    لطفا فصل دوم هم بزار نویسنده محترم😂❤

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    0

    سلام نویسنده عزیز ، این رمان زیبا بود اما یک مشکلی که داشت این بود که ادینا همش غش میکرد. با وجود اینکه با کمک اون انگشتر کلی قدرت داشت ولی هر دم غش میکرد و یا میترسید و اصلا از قدرتش استفاده نمیکرد

    ۲ ماه پیش
  • RAJABI_F77

    20

    من الان نزدیک دو یا سه سال رمان رو از کانال اصلی انجمن برداشتم…نمیدونستم هنوز انقدر طرف داره.فصل دومش رو هنوز کامل نکردم😅

    ۱ سال پیش
  • آنیتا

    4

    طوروخدا فصل دوشم بزار

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    7

    از نویسنده محترم خواهش میکنم فصل دوم این رمان رو بنویسن آخه خیلی داستان جالبی بود و اصلا دل آدمو نمیزد اینقدر جذاب بود که توی دوساعت تمومش کردم 😅❤️

    ۱ سال پیش
  • ترانه

    2

    خواهش میکنم اگر میشه کاملش کنید من بعد از دوسال دوباره شروع کردم به رمان خوندن کردم و این رمان باعث شد بفهمم رمان های جذاب هم هنوز وجود داره آخه هرچی میگشتم رمان خوبی پیدا نمیکردم

    ۱ سال پیش
  • Nazi

    2

    وایییی عالی بود دمتون گرم تقاضای فصل دوم رو دارم

    ۱۲ ماه پیش
  • naz

    2

    واقعا رمان عالی ای بود ، انگار مخزن اطلاعات بود🤭😂 بی صبرانه منتظر فصل بعدشم:)))

    ۸ ماه پیش
  • الناز..

    2

    اگه شما نویسنده این رمانی لطفاً حتماً فصل دوم رو بزارید ممنون میشم

    ۷ ماه پیش
  • Nargesy

    1

    فصل دوم کی میزاری؟؟

    ۵ ماه پیش
  • Fatemeh

    0

    لطفاااا زودتر فصل دومش و قرار بدیددد عالی بودد

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    تمومش کردید میشه اسمشو بگید یا اعلام کنید پلیززز

    ۳ ماه پیش
  • خواهشا فصل دوم هم بز

    0

    رمان عاااالی بود واقعا متشکرم اولاش میترسیدم ولی بعد برام واقعا هیجان انگیز و فوق العاده بود ولی فصل دومشم باید باشه خواهش میکنم بزارید

    ۳ ماه پیش
  • کراشم آیواره

    0

    فصل دومش کی میاد؟؟؟؟

    ۳ ماه پیش
  • رومینا

    1

    لطفا جلد دومش و بزارید

    ۳ ماه پیش
  • شیوا

    2

    اسم فصل دومش چیه کی میزارینش؟

    ۴ ماه پیش
  • مریم

    0

    فصل دوم چه اسمی داره ؟؟؟

    ۴ ماه پیش
  • ــــ

    0

    اسم فصل دومش چی هست؟

    ۴ ماه پیش
  • دلبرک

    0

    اسم فصل دومش چی هست؟

    ۴ ماه پیش
  • ...

    0

    رمان بسیار عالی بود. نویسنده رمان قلم و قوه تخیل فوق العاده ای دارند. رمان قابل پیش بینی نبود و هرلحظه تعجب بیشتر میشد. جالب اینجا بود که نویسنده فکر همه چی رو کرده بود و قبل از اونکه سوالی به ذهن مخاطب برسه جواب سوال در رمان بود! قلمتون مانا❤

    ۴ ماه پیش
  • سایه

    1

    ببخشید اسم برادر ادینا یه جاهایی ارتام و یه جاهایی ارسامه لطفا دقت بیشتری کنید

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️