رمان کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی)
- به قلم فاطمه سادات هاشمی نسب
- ⏱️۴ ساعت و ۱ دقیقه ۱۸ ثانیه
- 6.1K 👁
- 39 ❤️
- 53 💬
پس از افتضاحی که در آزتلان به بار آمد هایدرا ناپدید شد و در نهایت پادشاهی دگرگون گشت. هایدرا اکنون هدف دیگری دارد، حقایقی مشخص شده است و سوالاتی پیش آمدهاند پس وقت آن است که برود و حال پاسخ ها را بیابد. به دنبال جست و جو عشق را پیدا میکند اما او زخم خوردهی عشق است پس آیا به راحتی عاشق میشود؟
ناگهان به یاد صحنهای آشنا افتاد. پادشاهش، یعنی ایشان هم موقع ورود به تالار آرگا همین احساس را داشتند؟ حس طعم تلخ خیانت؟! چشمهایش را با افسوس بست و جلوی پرنسس ایستاد. شمشیر را سریع بیرون کشید و به سوی آیکان نشانه گرفت. خیره در چشمهای آیکان فریاد زد:
- مگر اینکه من مرده باشم تا تو دستت به پرنسس هایدرا برسه! آیکان ارزشش رو داره؟ نمیدونی اگر اعلیحضرت به تخت برسه چی بر سر کشور میاد؟ کم همراه من فساد هاش رو ندیدی؟
آیکان خندید، قهقه ای زد و در پاسخ گفت:
- فرمانده ادوارد، هنوزم در این شرایط تسلیم نمیشی؟ البته اعليحضرت قدرت مطلق این سزمین هستن. پادشاه و ملکه هم مردن پس کی میتونه جلوی ایشون رو بگیره؟
نیم نگاهی به پرنسس انداخت و با شرارت زمزمه کرد:
- البته به جز پرنسسی که هر آن ممکنه از ترس غش کنه!
ادوارد با این پاسخ از گوشه چشم به هایدرا نگاه کرد. کمرش را خم کرده و تا حد توان پشت ادوارد مخفی شده تا کسی ضعف و ترسش را نبیند. اما نگاه و دستهای لرزانش از دید آیکان تیز بین پنهان نماندهاند. ادوارد سرش را برگرداند و نفس عمیقی کشید. سپس همانطور که به آیکان خیره بود، آهسته زمزمه کرد:
- پرنسس وقتی گفتم باید فرار کنین.
هایدرا ابروانش را بالا انداخت، سپس آهستهتر پاسخ داد:
- فرمانده میخوای تو رو تنها بذارم؟ نه من...
ادوارد میان حرف هایدرا با نگرانی ادامه داد:
- لطفا به حرفم گوش کنین سرورم، به آگاذ برین، اونجا کسی به اسم فردریک ووم رو پیدا کنین.
هایدرا انگشتانش را فشرد. لبش را گاز گرفت و با کمی تعلل سرش را تکان داد. اما به سرعت گفت:
- منتظرت میمونم فرمانده! یادت نره به پدرم قول دادی من رو به اوروبامبا ببری!
سپس خیره به نیم رخ ادوارد، درمانده ادامه داد:
- لطفا تو دیگه رهام نکن!
ادوارد با زمزمه هایدرا، سکوت کرد و سپس سرش را نامحسوس تکان داد. یعنی میآید، بازخواهد گشت. اما چرا در این شرایط باید به او قول بدهد؟ پادشاه اکنون دیگر زنده نیستند، پس میتواند راحت پرنسس را تنها گذاشته و به دنبال سورا برود. چرا... هرچند اگر از این محاصره بتواند جان سالم به در ببرد. بیست سرباز در مقابل یک نفر، نتیجه مشخص نیست؟!
ادوارد خیره به سرباز ها نفس عمیقی کشید، با تعلل فریاد کشان به سوی آنان دوید و همانطور که شمشیرش را در هوا چرخ میداد نعره زد:
- پرنسس حالا!
هایدرا اشکهایش را پس زد، بغضش را فرو خورد و با بالا گرفتن دامن پاره و کثیفش، شروع به دویدن در میان درختان جنگل گلهاید کرد. پا برهنه میدود، درد دارد بدان پوشش بر روی شاخ و برگ خشک شده بدوی و نتوانی اعتراض کنی. آیکان با دور شدن هایدرا همانطور که با ادوارد درگیر میشد، فریاد زد:
- برین دنبال پرنسس، همتون برین!
ادوارد شوکه شد، چه شد ناگهان؟ همه به دنبال او بروند؟ مگر جنازه ادوارد را نمیخواستند؟ ادوارد به وضوح از حرکت ایستاد و دید که چگونه تمام سرباز ها او را رها کرده و به دنبال پرنسس بی پناه سوی مرکز جنگل دویدند. با دور شدنشان لعنتیای زیر لب گفت و خواست خود نیز دنبال آنها برود که آیکان مانعش شد. با پوزخند جلویش ایستاد و در حالی که ابتدا حمله کرده و شمشیر را به سوی قلب ادوارد روانه میکرد، گفت:
- همیشه میخواستم جانشینتون باشم! اما...
با صدای تیز برخورد دو فلز گوشهایم سوت کشیدند. ادوارد با اخم و چهرهای جدی همانطور که شمشیر را حرکت میداد تا مبادا آیکان بتواند گوشت و استخوانش را ببرد؛ پاسخ داد:
- تو لایق جانشینی من نیستی! هیچوقت نبود...
آیکان در میان نبرد قهقهای زد و شمشیرش را بالا برد، با شتاب آن را پایین آورد که ادوارد سر شمشیرش را با دست دیگرش گرفت و بالای سر خود نگه داشت تا مانع فرود آن شمشیر شود. آیکان با برخورد دو شمشیر با همدیگر و متوقف شدنش، بیشتر فشار آورد. به اندازهای که ادوارد روی زمین زانو زد. هر دو خیره در نگاه همدیگر آنقدر زور میزدند که گویی هر آن ممکن است هر دو نابود شوند.
هوا سرد است و این توان اصلی هردویشان را محدود کرده. هم خوب و هم بد است. آیکان همانطور که از تمام زورش استفاده میکرد تا ادوارد را شکست بدهد گفت:
- م... من خیلی تلاش کردم تا به اینجا برسم فرمانده! تو نمیتونی جلوی این شورش رو بگیری!
ادوارد در جواب به سختی پاسخ داد:
- شاه جورمونند کم بهت لطف نکرد، آیکان تو یه لیتلی وحشی هستی که قدر دستی که بهت غذا داده رو نمیدونی!
آیکان به دست خونین ادوارد چشم دوخت. آنقدر فشار زیاد بوده است که دستش را با شمشیر خود بریده. پوزخند زد، سپس پاسخ داد:
- من هیچ وقت از دست اون شاه ترسو غذا نخوردم فرمانده! این تو بودی که همیشه براش هرکار کردی!
ادوارد که بخاطر زخم بزرگ دستش کم کم داشت توانش را از دست میداد، لبهایش را به همدیگر فشرد. واقعا اکنون این چیز ها مهم است؟ باید پرنسس را نجات بدهد، آیکان از کودکی زیر دستان پارسوماش بزرگ شده؛ پس نباید از او انتظاری جز آن داشته باشد.
باد سردی وزید و اندام هردویشان را لرزاند، ادوارد باری دیگر تلاش کرد تا از دست آیکان راحت شود اما گویی تمام زورش را استفاده کرده است. دیگر فایدهای ندارد! آیکان که متوجه ضعف ادوارد شده بود، بیشتر به او فشار آورد تا آنکه ادوارد با آخرین قدرتش هر دو شمشیر را با یک حرکت به کنار هل داد، شمشیر از دستش رها شد و خود روی زمین افتاد. آیکان که نفس نفس میزد، با دیدن وضعیت ادوارد راضی شمشیرش را بالا آورد و کنار گردن ادوارد نهاد.
ادوارد از پایین به آیکان خیره شد، پرنسس چه میشود؟ اگر او برود سورا چه خواهد شد؟ چه بلایی سرشان میآید؟! نه نمیتواند تسلیم شود. اما دیگر توانی ندارد. اطرافشان خونین است. زیرا دستش خون زیادی را از بدنش تخلیه کرده است. به سختی نفس میکشد. شمشیرش هم چند متر آن طرفتر افتاده، اگر بخواهد ادامه بدهد هم نمیتواند.
آیکان شادان شمشیرش را دوباره بالا برد، با فریادی که از سر افتخار بود خطاب به ادوارد گفت:
- فرمانده با افتخار بمیر که هیرونا در انتظار توس...
ادوارد ناامید چشمهایش را بست و منتظر شد تا شمشیر در مرکز پیشانیش فرو برود. دیگر راهی برای رهایی نیست. لحظات به کندی میگذرند و ادوارد با افتادن چیزی در جلویش چشمهایش را باز میکند. شمشیر آیکان جلوی پایش افتاده است. با بهت سرش را بالا آورد و آیکان را دید که با چشمهایی گشاد شده و دردی بسیار در چهرهاش، به او خیره مانده. پلک نمیزند و به سختی نفس میکشد! ادوارد خواست لب بگشاید که با افتادن آیکان و نمایان شدن فرد پشت سرش، به سرعت اما دردناک از روی زمین بلند شد. با بهت به کارو که از پشت خنجری تیز را درون پهلوی راست آیکان فرو کرده بود، خیره شد. با شوک پرسید:
- مشاور! شما اینجا چی کار میکنی؟!
کارو خسته و بی جان به آیکانی که اکنون روی زانوانش نشسته و در حال جان دادن است نگاه کرد. سپس با درد زمزمه کرد:
- فکر میکردم شما از من قویتر باشین فرمانده بزرگ.
ادوارد با این پاسخ نیم نگاهی به آیکان انداخت. خون زیادی از دهانش بیرون ریخته و نفسهای آخرش را میکشد. بخاطر درد از چشمهایش اشک میآید. آهی کشید و زمزمه کرد:
- اون زیر دستم بود. میدونی که مشاور.
کارو با این پاسخ سرش را آهسته تکان داد. به خوبی خبر داشت که آیکان برای ادوارد خیلی مهم بوده است. هرچند هنگامی که خیانت خود را نشان بدهد نباید به روابط مهم اهمیت داد. این واکنش ضعیف از فرمانده بزرگ ارتش اقاقیا سرخ بعید است!
کارو به اطراف نگاه کرد، متعجب پرسید:
- کسی همراهش نبود؟ عجیبه اعلیحضرت نمیذاره سربازهاش تنها این اطراف بگردن! اونم وقتی هنوز وضعیت تاج و تخت مشخص نیست!
ادوارد با این پرسش ناگهان در جای خود تکان شدیدی خورد. کارو از واکنش او متعجب گشت و خواست دلیلش را جویا شود که ادوارد همانطور که شمشیرش را از روی زمین بر میداشت، مضطرب گفت:
- پرنسس، سرباز هاش دنبال پرنسس به مرکز جنگل رفتن، باید ایشون رو نجات بدم. من به شاه قول دادم!
کارو ابرویش را بالا انداخت و به زمین نگاه کرد، برق شمشیر آیکان که کنارش افتاده بود، توجهاش را جلب کرد. به سرعت آن را از روی زمین خونین برداشت و لگدی به آیکان نیمه جان زد. با این کارش کامل روی زمین افتاد و سرش به سنگی که روی زمین بود اصابت کرد. کارو نگاه از آیکان گرفت و با زمزمه
خیانتکار خائن، به طرف ادوارد رفت. با رسیدن به او پرسید:
- چه قولی؟ پرنسس الان کجاست؟
ادوارد شروع به دویدن کرد، به سوی تاریکی مرکزی جنگل راه افتاد و همانطور که اطراف را با دقت کاوش میکرد، پاسخ داد:
- باید از پرنسس مواظبت کنم. آخرین خواسته شاه این بود که ایشون رو به اروبامبا برسونم. باید به آخرین خواسته سرورم عمل کنم.
کارو سرش را تکان داد و خیره به زمین برای دنبال کردن رد پای سربازان، گفت:
- از شاهزاده هایمون خبر دارین؟ این اطراف پیداشون نکردم.
ادوارد لحظهای تعلل کرد، آخرین باری که هایمون را دید، کجا بود؟ با شک پاسخ داد:
- آخرین بار جلوی کاخ آینه دیدمش، به سمت کاخ خودش رفت، گفت جلوی آتش رو میگیره اما نمیدونم چطوری میخواست این کار رو بکنه.
کارو سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و دیگر چیزی نگفت. زیرا میدانست هایمون مرد قدرتمندیست و اتفاقی برایش نمیافتد. پس با تمرکز بیشتر به دنبال پرنسس گمشده گشت...
اطلاعیه ها :
‼️اطلاع رسانی‼️
🔹️عزیزانی که قلم بنده رو دوست داشتن هم اکنون اثر جدیدم با عنوان رمان تبهکار هوسباز منتشر شده. میتونید با سرچ کردن اسمش توی گوگل یا برنامه پیداش کنید.
❗️توجه: رمان شامل رده سنی بزرگسال است.
درود دوستان، جلد سوم جادوی کهن هم اکنون شروع شده. می تونید اون رو از توی لیست رمان های جدید پیدا کنید. یا با سرچ در بخش رمان های آنلاین، براتون میاره.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
با نظرتون خوشحالم کردید. ممنونم
۱۰ ماه پیشماهور
0منممم بهش فکرکردم کاش چاپ بشه
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
رمان چاپ شده عزیزم. جلد اولش در دو بخش چاپ شده و جلد دوم و سوم در حال چاپه
۴ ماه پیشماهور
0اصلا نمیدونم راجب رمان چی بگم واقعاااااات فوق العادسسس رمانی به زیباییش نخوندم بشدددددددت قلم نوسینده قویه
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
باعث افتخار و شادی بندست که رمان رو دوست داشتید.
۴ ماه پیشSepide
1بسیار عالی
۷ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
❤️
۷ ماه پیشLH.Salimi
0خیلی عالی بود...دوجلدشو تموم کردم میرم برای جلدسوم...دمت گرم خیلی جالب و هیجانی بود...بازم بنویس🫶👍🫶
۷ ماه پیشسهیلا
0سلام نویسنده عزیز خسته نباشی رمانت عالیه و اینکه یه سوال رمان عصیانگر قرن جلد دوم چطوری بخونمش اصلا تو گوگل نیست
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود دوست عزیز، جلد دوم رمان عصیانگر قرن توی گوگل هست، سرچ کنید جلد دوم میاره.
۸ ماه پیشSoso
0عالی وبی نظیر بانو جان .فقط حیفه تورو خدا غلطارو درست کنید اسب شیهه می کشه نه شیعه از بانویی با این قدرت تخیل واقعا بعیده شما بی نظیری من برم واسه جلد سه که حیفه وقتو تلف کنم
۸ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنون دوست عزیز، متاسفانه چون تایپ سریع بوده یکم غلط زیاده ممنونم که گفتید.
۸ ماه پیشالهه
2واقعا اصلا الانوقت نظر دادن نیست باید زودتر جلد سوم رو بخونم چون به جای حساس داستان رسیده
۱۰ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ازش لذت ببر عزیزم.
۱۰ ماه پیشاکبری
1واقعث آفرین به این همه استعداد خیلی زیبا همه داستانو توصیف کردی تمام نقشها به زیبایی گفته شد غم و شادی کنار هم جالب بود مچکرم
۱۱ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم خوشحالم کردید.
۱۱ ماه پیشگلی
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
جلد سوم رو خوندی عزیزم؟ خب میشه گفت کار هایمون واقعا اشتباه بوده و این باعث میشه هرکسی جای هایدرا بود این کار رو بکنه.
۱۱ ماه پیششیما
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم باعث شادی بندست. خواهر ناتنی بودن که گریس عاشقش بود.
۱۲ ماه پیشزهرا
0الان میرم جادوی کهن رو دانلود میکنم خداییش سبک رمانت باب دل منه و دارم ب همه دوستام معرفی میکنم از همه جور و مدل داری انگار خودم تو شخصیت هاش زندگی میکنم
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا از نظرت خوشحال شدم عزیزم. جادوی کهن همینجا پارت گذاری میشه.
۱۲ ماه پیشزهرا
0وااای اگه ادامه بدین که عالی میشه خواهشا دوباره ادامه بدین خداییش بهترین میشه الان رمانش تازه اومده یکم بگذره هممه بخونن میبینی چه استقبالی ازش میشه و همه میگن جلد 4 بزار
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اگر استقبال بالا بره شاید بذارم نمی دونم فعلا.
۱۲ ماه پیشخاکسترری
0سلام اسم بقه رمان هاتون رو بگین ممنون
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود دوست عزیز. ممنون که مطالعه کردید. رمان جادوی کهن، کابوس افعی، عصیانگر قرن، زمهریر بهمن، بخاطر مادرم، تقدیر خونین
۱۲ ماه پیشZahra
0اما عالی بوددددد دمت گرم خیلی حال و هوایی خوبی داشت رمانت جوری ک دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا کنه و از کار هامون خیلی ناراحت شدم
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا نظرت برام ارزش زیادی داره دوست عزیز، ممنون که وقت گذاشتی و خوندیش. خیلی ها درخواست داشتن که جلد چهارمی نوشته بشه، حتی سناریو هم خودشون بهم دادن اما خب دو دلم که باز پرونده این رمان رو باز کنم یا نه.
۱۲ ماه پیشZahra
0همه چی خوب و عالی بود فقط یه سوال یعنی چی ادامه ش تو جلد دو رمان عصیانگر قرنه من دیدم اصلا ربطی نداشت ب این رمان که؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
درود عزیزم ممنون که مطالعه کردید. توی جلد دوم عصیانگر قرن آدارایل و هایدرا حضور دارن.
۱۲ ماه پیش
-
تبهکار هوسباز ژانر : #عاشقانه #جنایی #بزرگسال #دارک رومنس
-
جادوی کهن جلد سوم | باور ژانر : #عاشقانه #هیجانی #فانتزی #تاریخی
-
جادوی کهن جلد دوم - سحرآمیز ژانر : #عاشقانه #فانتزی #تاریخی
-
به خاطر مادرم ژانر : #عاشقانه #اجتماعی
-
کابوس افعی جلد سوم (حسرت در شکوه) ژانر : #عاشقانه #هیجانی #معمایی #فانتزی
-
کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی) ژانر : #عاشقانه #ترسناک #فانتزی
-
کابوس افعی جلد اول (پیشگویی در رویا) ژانر : #عاشقانه #هیجانی #فانتزی
-
جادوی کهن - جلد اول پارسه ژانر : #عاشقانه #فانتزی #تاریخی
-
میشا دختر جاودانه ( جلد دوم میشا دختر خوناشام ) ژانر : #عاشقانه #تخیلی #ترسناک #فانتزی
-
شاهزاده چشم سبز من ژانر : #عاشقانه #تخیلی #ترسناک #فانتزی
-
ستون فقرات شیطان ژانر : #عاشقانه #ترسناک #فانتزی
-
گناهکار سجاده نشین (گناهکار طرد شده) ژانر : #عاشقانه #طنز #اجتماعی #تخیلی #ترسناک #فانتزی
-
کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی) ژانر : #عاشقانه #ترسناک #فانتزی
سهیل۲۸
2به نظرم این مجموعه رمان باید فیلم بشه خیییلی بینظیره و همه چی خیلی خوب و واضح و واقعی توضیح داده شده..دمتون گرم خانم هاشمی نسب