دوست داشتی؟
رمان ترسناک,رمان فانتزی, رمان کابوس افعی جلد دوم, فاطمه سادات هاشمی نسب

رمان کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی)

  • زبان فارسی
  • 8.2K 👁
  • 56 ❤️
  • 71 💬

خلاصه رمان :

پس از افتضاحی که در آزتلان به بار آمد هایدرا ناپدید شد و در نهایت پادشاهی دگرگون گشت. هایدرا اکنون هدف دیگری دارد، حقایقی مشخص شده است و سوالاتی پیش آمده‌اند پس وقت آن است که برود و حال پاسخ ها را بیابد. به دنبال جست و جو عشق را پیدا می‌کند اما او زخم خورده‌ی عشق است پس آیا به راحتی عاشق می‌شود؟

قسمتی از متن رمان کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی)

آیکان؟! او همان مردی است که پیش‌تر جلوی خانه استیو به ملکه برخورده بود! هایدرا او را نمی‌شناسد اما ادوارد به خوبی این خائن دو رو را می‌شناسد زیرا دست چپ خودش بوده است! با تنفر، به محاصره‌ی سرباز های باقی‌مانده که آن‌ها را دوره کرده‌اند، نگاه کرد. این‌ها زیردست‌های خودش بودند چگونه آن‌قدر سریع تغییر موضع دادند؟
ناگهان به یاد صحنه‌ای آشنا افتاد. پادشاهش، یعنی ایشان هم موقع ورود به تالار آرگا همین احساس را داشتند؟ حس طعم تلخ خیانت؟! چشم‌هایش را با افسوس بست و جلوی پرنسس ایستاد. شمشیر را سریع بیرون کشید و به سوی آیکان نشانه گرفت. خیره در چشم‌های آیکان فریاد زد:
- مگر اینکه من مرده باشم تا تو دستت به پرنسس هایدرا برسه! آیکان ارزشش رو داره؟ نمی‌دونی اگر اعلیحضرت به تخت برسه چی بر سر کشور میاد؟ کم همراه من فساد هاش رو ندیدی؟
آیکان خندید، قه‌قه ای زد و در پاسخ گفت:
- فرمانده ادوارد، هنوزم در این شرایط تسلیم نمیشی؟ البته اعليحضرت قدرت مطلق این سزمین هستن. پادشاه و ملکه هم مردن پس کی می‌تونه جلوی ایشون رو بگیره؟
نیم نگاهی به پرنسس انداخت و با شرارت زمزمه کرد:
- البته به جز پرنسسی که هر آن ممکنه از ترس غش کنه!
ادوارد با این پاسخ از گوشه چشم به هایدرا نگاه کرد. کمرش را خم کرده و تا حد توان پشت ادوارد مخفی شده تا کسی ضعف و ترسش را نبیند. اما نگاه و دست‌های لرزانش از دید آیکان تیز بین پنهان نمانده‌‌اند. ادوارد سرش را برگرداند و نفس عمیقی کشید. سپس همان‌طور که به آیکان خیره بود، آهسته زمزمه کرد:
- پرنسس وقتی گفتم باید فرار کنین.
هایدرا ابروانش را بالا انداخت، سپس آهسته‌تر پاسخ داد:
- فرمانده می‌خوای تو رو تنها بذارم؟ نه من...
ادوارد میان حرف هایدرا با نگرانی ادامه داد:
- لطفا به حرفم گوش کنین سرورم، به آگاذ برین، اونجا کسی به اسم فردریک ووم رو پیدا کنین.
هایدرا انگشتانش را فشرد. لبش را گاز گرفت و با کمی تعلل سرش را تکان داد. اما به سرعت گفت:
- منتظرت می‌مونم فرمانده! یادت نره به پدرم قول دادی من رو به اوروبامبا ببری!
سپس خیره به نیم رخ ادوارد، درمانده ادامه داد:
- لطفا تو دیگه رهام نکن!
ادوارد با زمزمه هایدرا، سکوت کرد و سپس سرش را نامحسوس تکان داد. یعنی می‌آید، بازخواهد گشت. اما چرا در این شرایط باید به او قول بدهد؟ پادشاه اکنون دیگر زنده نیستند، پس می‌تواند راحت پرنسس را تنها گذاشته و به دنبال سورا برود. چرا... هرچند اگر از این محاصره بتواند جان سالم به در ببرد. بیست سرباز در مقابل یک نفر، نتیجه مشخص نیست؟!
ادوارد خیره به سرباز ها نفس عمیقی کشید، با تعلل فریاد کشان به سوی آنان دوید و همان‌طور که شمشیرش را در هوا چرخ می‌داد نعره زد:
- پرنسس حالا!
هایدرا اشک‌هایش را پس زد، بغضش را فرو خورد و با بالا گرفتن دامن پاره و کثیفش، شروع به دویدن در میان درختان جنگل گلهاید کرد. پا برهنه می‌دود، درد دارد بدان پوشش بر روی شاخ و برگ خشک شده بدوی و نتوانی اعتراض کنی. آیکان با دور شدن هایدرا همان‌طور که با ادوارد درگیر می‌شد، فریاد زد:
- برین دنبال پرنسس، همتون برین!
ادوارد شوکه شد، چه شد ناگهان؟ همه به دنبال او بروند؟ مگر جنازه ادوارد را نمی‌خواستند؟ ادوارد به وضوح از حرکت ایستاد و دید که چگونه تمام سرباز ها او را رها کرده و به دنبال پرنسس بی پناه سوی مرکز جنگل دویدند. با دور شدنشان لعنتی‌ای زیر لب گفت و خواست خود نیز دنبال آن‌ها برود که آیکان مانعش شد. با پوزخند جلویش ایستاد و در حالی که ابتدا حمله کرده و شمشیر را به سوی قلب ادوارد روانه می‌کرد، گفت:
- همیشه می‌خواستم جانشین‌تون باشم! اما...
با صدای تیز برخورد دو فلز گوش‌هایم سوت کشیدند. ادوارد با اخم و چهره‌ای جدی همان‌طور که شمشیر را حرکت می‌داد تا مبادا آیکان بتواند گوشت و استخوانش را ببرد؛ پاسخ داد:
- تو لایق جانشینی من نیستی! هیچوقت نبود...
آیکان در میان نبرد قهقه‌ای زد و شمشیرش را بالا برد، با شتاب آن را پایین آورد که ادوارد سر شمشیرش را با دست دیگرش گرفت و بالای سر خود نگه داشت تا مانع فرود آن شمشیر شود. آیکان با برخورد دو شمشیر با همدیگر و متوقف شدنش، بیشتر فشار آورد. به اندازه‌ای که ادوارد روی زمین زانو زد. هر دو خیره در نگاه هم‌دیگر آن‌قدر زور می‌زدند که گویی هر آن ممکن است هر دو نابود شوند.
هوا سرد است و این توان اصلی هردویشان را محدود کرده. هم خوب و هم بد است. آیکان همان‌طور که از تمام زورش استفاده می‌کرد تا ادوارد را شکست بدهد گفت:
- م... من خیلی تلاش کردم تا به اینجا برسم فرمانده! تو نمی‌تونی جلوی این شورش رو بگیری!
ادوارد در جواب به سختی پاسخ داد:
- شاه جورمونند کم بهت لطف نکرد، آیکان تو یه لیتلی وحشی هستی که قدر دستی که بهت غذا داده رو نمی‌دونی!
آیکان به دست خونین ادوارد چشم دوخت. آن‌قدر فشار زیاد بوده است که دستش را با شمشیر خود بریده. پوزخند زد، سپس پاسخ داد:
- من هیچ وقت از دست اون شاه ترسو غذا نخوردم فرمانده! این تو بودی که همیشه براش هرکار کردی!
ادوارد که بخاطر زخم بزرگ دستش کم کم داشت توانش را از دست می‌داد، لب‌هایش را به هم‌دیگر فشرد. واقعا اکنون این چیز ها مهم است؟ باید پرنسس را نجات بدهد، آیکان از کودکی زیر دستان پارسوماش بزرگ شده؛ پس نباید از او انتظاری جز آن داشته باشد.
باد سردی وزید و اندام هردویشان را لرزاند، ادوارد باری دیگر تلاش کرد تا از دست آیکان راحت شود اما گویی تمام زورش را استفاده کرده است. دیگر فایده‌ای ندارد! آیکان که متوجه ضعف ادوارد شده بود، بیشتر به او فشار آورد تا آن‌که ادوارد با آخرین قدرتش هر دو شمشیر را با یک حرکت به کنار هل داد، شمشیر از دستش رها شد و خود روی زمین افتاد. آیکان که نفس نفس میزد، با دیدن وضعیت ادوارد راضی شمشیرش را بالا آورد و کنار گردن ادوارد نهاد.
ادوارد از پایین به آیکان خیره شد، پرنسس چه می‌شود؟ اگر او برود سورا چه خواهد شد؟ چه بلایی سرشان می‌آید؟! نه نمی‌تواند تسلیم شود. اما دیگر توانی ندارد. اطرافشان خونین است. زیرا دستش خون زیادی را از بدنش تخلیه کرده است. به سختی نفس می‌کشد. شمشیرش هم چند متر آن طرف‌تر افتاده، اگر بخواهد ادامه بدهد هم نمی‌تواند.
آیکان شادان شمشیرش را دوباره بالا برد، با فریادی که از سر افتخار بود خطاب به ادوارد گفت:
- فرمانده با افتخار بمیر که هیرونا در انتظار توس...
ادوارد ناامید چشم‌هایش را بست و منتظر شد تا شمشیر در مرکز پیشانیش فرو برود. دیگر راهی برای رهایی نیست. لحظات به کندی می‌گذرند و ادوارد با افتادن چیزی در جلویش چشم‌هایش را باز می‌کند. شمشیر آیکان جلوی پایش افتاده است. با بهت سرش را بالا آورد و آیکان را دید که با چشم‌هایی گشاد شده و دردی بسیار در چهره‌اش، به او خیره مانده. پلک نمی‌زند و به سختی نفس می‌کشد! ادوارد خواست لب بگشاید که با افتادن آیکان و نمایان شدن فرد پشت سرش، به سرعت اما دردناک از روی زمین بلند شد. با بهت به کارو که از پشت خنجری تیز را درون پهلوی راست آیکان فرو کرده بود، خیره شد. با شوک پرسید:
- مشاور! شما اینجا چی کار می‌کنی؟!
کارو خسته و بی جان به آیکانی که اکنون روی زانوانش نشسته و در حال جان دادن است نگاه کرد. سپس با درد زمزمه کرد:
- فکر می‌کردم شما از من قوی‌تر باشین فرمانده بزرگ.
ادوارد با این پاسخ نیم نگاهی به آیکان انداخت. خون زیادی از دهانش بیرون ریخته و نفس‌های آخرش را می‌کشد. بخاطر درد از چشم‌هایش اشک می‌آید. آهی کشید و زمزمه کرد:
- اون زیر دستم بود. می‌دونی که مشاور.
کارو با این پاسخ سرش را آهسته تکان داد. به خوبی خبر داشت که آیکان برای ادوارد خیلی مهم بوده است. هرچند هنگامی که خیانت خود را نشان بدهد نباید به روابط مهم اهمیت داد. این واکنش ضعیف از فرمانده بزرگ ارتش اقاقیا سرخ بعید است!
کارو به اطراف نگاه کرد، متعجب پرسید:
- کسی همراهش نبود؟ عجیبه اعلیحضرت نمی‌ذاره سربازهاش تنها این اطراف بگردن! اونم وقتی هنوز وضعیت تاج و تخت مشخص نیست!
ادوارد با این پرسش ناگهان در جای خود تکان شدیدی خورد. کارو از واکنش او متعجب گشت و خواست دلیلش را جویا شود که ادوارد همان‌طور که شمشیرش را از روی زمین بر می‌داشت، مضطرب گفت:
- پرنسس، سرباز هاش دنبال پرنسس به مرکز جنگل رفتن، باید ایشون رو نجات بدم. من به شاه قول دادم!
کارو ابرویش را بالا انداخت و به زمین نگاه کرد، برق شمشیر آیکان که کنارش افتاده بود، توجه‌اش را جلب کرد. به سرعت آن را از روی زمین خونین برداشت و لگدی به آیکان نیمه جان زد. با این کارش کامل روی زمین افتاد و سرش به سنگی که روی زمین بود اصابت کرد. کارو نگاه از آیکان گرفت و با زمزمه
خیانتکار خائن، به طرف ادوارد رفت. با رسیدن به او پرسید:
- چه قولی؟ پرنسس الان کجاست؟
ادوارد شروع به دویدن کرد، به سوی تاریکی مرکزی جنگل راه افتاد و همان‌طور که اطراف را با دقت کاوش می‌کرد، پاسخ داد:
- باید از پرنسس مواظبت کنم. آخرین خواسته شاه این بود که ایشون رو به اروبامبا برسونم. باید به آخرین خواسته سرورم عمل کنم.
کارو سرش را تکان داد و خیره به زمین برای دنبال کردن رد پای سربازان، گفت:
- از شاهزاده هایمون خبر دارین؟ این اطراف پیداشون نکردم.
ادوارد لحظه‌ای تعلل کرد، آخرین باری که هایمون را دید، کجا بود؟ با شک پاسخ داد:
- آخرین بار جلوی کاخ آینه دیدمش، به سمت کاخ خودش رفت، گفت جلوی آتش رو می‌گیره اما نمی‌دونم چطوری می‌خواست این کار رو بکنه.
کارو سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد و دیگر چیزی نگفت. زیرا می‌دانست هایمون مرد قدرتمندی‌ست و اتفاقی برایش نمی‌افتد. پس با تمرکز بیشتر به دنبال پرنسس گمشده گشت...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان کابوس افعی جلد دوم (وحشت در تنهایی)

  • حدیث

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله درسته بخاطر پروسه طولانی نوشتن اینطوری شده

    ۲ روز پیش
  • ...

    0

    بازم لذت بردم بقول بقیه حیفه که فیلم نشه😍

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    قربونت😍

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    کاترین خواهر گریس نبود؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    بله، اینجا یه اشتباه محتوایی پیش اومده

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    چرا باید بدون رو بنویسن بدان این خیلی رو مخمه🤦 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    متاسفانه بین علما اختلاف بود😵‍💫

    ۲ ماه پیش
  • Zaza

    0

    عالییییی واقعا عالی و بی نقص این باید فیلم بشن چه داستان جذابی داره واقعا خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ایشاالله یه روز بشه. مرسی عزیزم خوشحالم کردید.

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    سلام ببخشیدچرا نمیتونم مطالعه کنم فقط برام گزینه مطالعه در برنامه رو داره در حالی که من داخل برنامه هستم

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود، یه دور برنامه رو ببندید و دوباره باز کنید. احتمالا باگ داره

    ۴ ماه پیش
  • مهنا

    1

    جلد سوم کجا میتونم پیدا کنم نیستش

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    انتهای صفحه همین رمان پیداش می کنید.

    ۵ ماه پیش
  • مهنا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💚

    ۵ ماه پیش
  • آتوسا

    0

    سلام جلد اولش از کجا پیدا کنم؟؟

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود اخر همین صفحه هست.

    ۵ ماه پیش
  • سهیل۲۸

    7

    به نظرم این مجموعه رمان باید فیلم بشه خیییلی بینظیره و همه چی خیلی خوب و واضح و واقعی توضیح داده شده..دمتون گرم خانم هاشمی نسب

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    با نظرتون خوشحالم کردید. ممنونم

    ۱ سال پیش
  • ماهور

    1

    منممم بهش فکرکردم کاش چاپ بشه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    رمان چاپ شده عزیزم. جلد اولش در دو بخش چاپ شده و جلد دوم و سوم در حال چاپه

    ۱۰ ماه پیش
  • ماهور

    3

    اصلا نمیدونم راجب رمان چی بگم واقعاااااات فوق العادسسس رمانی به زیباییش نخوندم بشدددددددت قلم نوسینده قویه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث افتخار و شادی بندست که رمان رو دوست داشتید.

    ۱۰ ماه پیش
  • Sepide

    2

    بسیار عالی

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ❤️

    ۱ سال پیش
  • LH.Salimi

    2

    خیلی عالی بود...دوجلدشو تموم کردم میرم برای جلدسوم...دمت گرم خیلی جالب و هیجانی بود...بازم بنویس🫶👍🫶

    ۱ سال پیش
  • سهیلا

    0

    سلام نویسنده عزیز خسته نباشی رمانت عالیه و اینکه یه سوال رمان عصیانگر قرن جلد دوم چطوری بخونمش اصلا تو گوگل نیست

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود دوست عزیز، جلد دوم رمان عصیانگر قرن توی گوگل هست، سرچ کنید جلد دوم میاره.

    ۱ سال پیش
  • Soso

    0

    عالی وبی نظیر بانو جان .فقط حیفه تورو خدا غلطارو درست کنید اسب شیهه می کشه نه شیعه از بانویی با این قدرت تخیل واقعا بعیده شما بی نظیری من برم واسه جلد سه که حیفه وقتو تلف کنم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنون دوست عزیز، متاسفانه چون تایپ سریع بوده یکم غلط زیاده ممنونم که گفتید.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️