تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۰ ساعت و ۳۴ دقیقه ۲ ثانیه

«هر انسانی شایسته‌ی آن است که در آغوش کشیده شود...

به وقت غم، به وقت عصیان و به وقت شادی!»

فصل اول

به مرد بلند قد مقابلش خیره مانده بود که چشمان سیاه و نافذش درست به او نگاه می‌کردند.

از دیگران خیلی نامحسوس شنیده بود که چهره‌ی این مرد شیطنت شرارت باری دارد و همین باعث شده بود در لحظه اول هم از او حساب ببرند و بترسند

تکیه‌اش به میز کار بود و دستش زیر چانه‌اش.

هنوز هم به او نگاه می‌کرد..

به انعکاس تصویرِ خودش توی شیشه‌های برق افتاده!

جلالی پشت سرش مدام چانه می‌زد و او داشت به این فکر می‌کرد که قهوه‌‌ی روی میزش را با شکر بنوشد یا بدون آن؟

- قسمت بار یکمی باهامون نمی‌خونه! دور ور داشتن آقا... البته من که در حدی نیستم این رو بهتون بگم ولی باید یه گوش مالی اساسی داد به اینا...

هنوز هم خودش را نگاه می‌کرد.

ته‌ریشش کمی بلند شده بود و باید کوتاهش می‌کرد..

- اینا جنسشون خرده شیشه داره جناب ولیعهد! اگه بهشون رو بدید پاشون رو از گلیمشون درازتر می‌کنن... باور بفرمایید منتظر همین لحظه‌ان... اصلا کمین کردن لامصبا!

- جلالی؟

دستیارش زبانش را روی لب‌هایش کشید.

قطعا باز هم در نظر رئیسش پر حرفی کرده بود.

- بله آقا؟

- از ارتفاع می‌ترسی؟

گاهی سوالات بی‌ربطی می‌پرسید که نفس را توی سینه حبس می‌کرد چون فقط خدا می‌دانست توی سرش چه می‌گذرد...

تصویر جلالی را توی انعکاس شیشه می‌توانست ببیند که تنش را کمی نیم خیز کرد تا بتواند یک بار دیگر ارتفاع برج را ببیند...

- نه آقا واسه چی بترسم؟

صدای لرزانش می‌گفت که دروغ می‌گوید.

- خوبه! خیلی نگرانت بودم همیشه!

لب‌های جلالی یک لحظه کش آمدند؛ اما بعد تنش یخ بست از حرف رئیسش...

- از اینکه بخوام یه روزی از این بالا پرتت کنم پایین و تو بترسی خوشم نمیاد! حوصله‌ی داد و اگر فریادت رو ندارم... اینکه نمی‌ترسی خیلی خوبه...

***

اگر از او می‌پرسیدند در نظرش بهترین روز هفته کدام است؟ قطعا پاسخ می‌داد که سه شنبه!

به خصوص که اگر آفتاب دل انگیزی هم داشته باشد؛ اما این بار سه شنبه‌ی کسالت آوری بود چون هرچند که باشگاه سوارکاریشان خیلی هم شلوغ نبود؛ ولی همان تعداد افرادی هم که آمده بودند حسابی ولوله به راه انداخته بودند.

این شلوغ بازی‌ها برای او انگار اصلا تعریف نشده بودند و حوصله‌اش را سر می‌بردند؛ و البته بدتر اینکه این بار سه شنبه آفتابی و دل‌انگیزی هم نبود!

باران زمین را گِل کرده بود و سرمای آذر ماه نیز استخوان می‌ترکاند.

توی کافه تریای باشگاه نشسته بود و جلالی مانند یک بادیگارد بد قواره بالای سرش علم شده بود.

داشت به این فکر می‌کرد که اگر آن اسب سیاهی که مدت‌هاست دلش را برده است بالاخره بتواند رامش کند، دیگر از دنیا چیزی نمی‌خواهد!

درست زمانی که با چنگالش اولین آلفردو را در دهان می‌گذاشت، دو دختر خیلی جوان پیچیده در پالتوهایشان، سراسیمه وارد آن‌جا شدند و پشت نزدیک ترین میز به او نشستند.

صدای کشیده شدن صندلی یکی از دخترها بر روی زمین اخم به ابرویش آورد.

از صداها بیزار بود.

یکی‌شان اخم‌هایش را در هم کشیده بود.

دستکش‌های سیاهش را از دستان سرخ و یخ زده‌اش بیرون کشید و خیلی عصبی آن‌ها را بر روی میز کوباند.

- حتما شکایت می‌کنم! چی فکر کردن با خودشون که این زبون بسته‌ها رو این‌طوری شلاق می‌زنن؟

و بعد صدای اعتراض دوستش...

- بسه دیگه! خیر سرمون اومدیم اینجا اسب ببینیم کوفتمون کردی!

- من کوفتت نکردم؛ بارون و سرما و چکمه‌های تو گِل رفته‌مون کوفتت کرده! آخه سگ تو این شرایط میاد اسب سواری؟

سه شنبه خوبی نبود، حوصله مشاجره دیگران را هم نداشت.

خیلی نرم گفت:

- جلالی؟

نیازی نبود توضیحی بدهد... جلالی حرف او را نگفته می‌فهمید!

- چه خبرتونه این همه نق می‌زنید؟

یکی از دخترها با اخم‌هایی در هم دهان باز کرد تا جوابی به جلالی بدهد، اما جدیت و هیبت آن مرد، زبانش را کوتاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستش خیلی آهسته پچ زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من برم یه چیزی بیارم کوفت کنیم تو هم اخماتو وا کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد جوان چنگالش را روی بشقاب گذاشت و خیلی خشک و اتو کشیده با دستمال سفیدی دهانش را پاک کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه ساعتو نمی‌بینی جلالی؟ اینا چرا نمیان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی خیلی سریع پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباشید اصلا. گفت سر ساعت ده صبح می‌رسن همین‌جا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پنج دقیقه به ده صبح بود و دستش را توی هوا تکانی داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی منظورش را فهمید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فورا رو به جمعیت با صدای بلند اعلام کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید! خانوم‌ها آقایون بفرمایید! کافه تعطیله!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تعجب و همهمه بین آدم‌های توی کافه را شلوغ کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه خبره اینجا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چه نحوه مشتری مداریه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه با نارضایتی بلند شدند و همان دختر معترض به خاطر این بی‌احترامی اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه به خاطر شلاق زدن بی مورد اسب‌ها شکایت نکنم واسه این یکی حتما شکایت می‌کنم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر برای دوستش که کنار پیشخوان با دو لیوان کاغذی خشکش زده بود، سری تکان داد و هر دو با عجله از آنجا رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کافه تریا خالی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی دانه‌های قهوه توی فضا موج می‌زد و پسر پشت پیشخوان با دستمالی به جان کانتر افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تا یه ربع دیگه باشگاه پاک می‌شه آقا! مطمئن باشید اونا سر وقت این‌جا هستن؛ نگران نباشید! اصلا کی جرات داره جناب ولیعهد رو برای یه لحظه منتظر بذاره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی کارهایش را خوب انجام می‌داد؛ اما تملق‌هایش حال آدم را بد می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنگ طلایی روی کانتر به نشانه آمدن مهمانان به صدا درآمد و پسر دستمالش را همانجا رها کرد و رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سه مرد وارد کافه‌تریا شدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی از آن‌ها که دستمالی سورمه‌ای طرحدار، دور گردنش بسته بود؛ جلو تر قدم بر می‌داشت و روی صندلی چوبی نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اونی که معامله کرده تویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش کلفت بود و جلالی به جای رئیسش پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله! ایشون جناب ولیعهد هستند!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشه چشمان مرد چند خط ریز افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندش تمسخر آمیز بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

این نگاه سرد و خشک میزبانش خیلی به دلش ننشسته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- واسه این کار‌ها خیلی جوون به نظر می‌رسی! جوون‌ها خام و بی تجربه هستن. حتما پدرت توی تمام سال‌های عمرت آموزشت داده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چند نفرن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بالاخره به حرف آمده بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لحن خشکش نشان می‌داد هیچ بحثی غیر کار را نمی‌پسندد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیش نفر! سرجمع ده کیلو توی معده‌هاشون جاساز شده که البته تخلیه‌شون با خودتون!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه ساعتی می‌رسن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ساعت هفت عصر می‌رسن فرودگاه! جنس‌های من همیشه آماده‌ان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ولیعهد سری تکان داد و سیگاری میان لب‌هایش گذاشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی فورا خم شد و شعله فندکش را زیر سیگار او گیراند تا روشن کند و بعد همان پاکت کلاسیک را برداشت تا به مهمانان هم تعارف کند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طرف معامله سرخوشانه خندید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چه شیرینی خوبی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه مرد برداشتند. با اولین پک به سیگارشان نگاهی عجیب میان یکدیگر رد و بدل کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگارها روی زمین افتادند و نگاه ولیعهد به سمت خاکسترهایشان رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی ریختی توی سیگارها...؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد دست به گلویش برده بود و سرفه می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت هر سه نفرشان رو به سیاهی رفت و چشم‌های سرخشان به مردی بود که به او ولیعهد می‌گفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر سه با ناتوانی روی زمین افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایشان توی گلو خُرخُر می‌کرد و کف از گوشه دهانشان بیرون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه ازتون پرسیدن شما رو کی فرستاده؛ حتما اسمم رو بگید! من سورن همایونفرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگارش را دوباره به لب برد و پکی عمیق به آن زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیره ماند به سه مرد غلتیده در خون‌آبه که چشم‌های بی حرکتشان به او نگاه می‌کردند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن همایونفر از کافه بیرون زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفس‌هایش توی هوای سرد مثل یک مه لرزان حرکت می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در حالی که دستکش‌های چرمی‌اش را می‌پوشید، گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بسپار امشب فرودگاه چشم و گوشش بسته باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای دستیارش را از پشت سرش شنید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله آقا! هر چی شما امر بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این نعش‌ها رو هم جمع کن از این‌جا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی یک بار دیگر اطاعت کرد و با چند قدم سریع دوباره به داخل دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن بی هدف اطرافش را نگاهی انداخت و چشمش بر روی شیشه‌ی یکی از پنجره‌ها ثابت ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم ریز کرد تا با دقت بیشتری ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بخشی از سطحِ صاف شیشه، با بخاری کدر شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کسی دست روی آن کشیده و بخار نفس‌هایش را تا حدودی پاک کرده بود تا بتواند توی کافه را ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زاویه دید پنجره به آن جنازه‌های روی زمین می‌رسید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ناگهان فریاد کشید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلالی؟؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستیارش سراسیمه بیرون پرید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر هُل شده بود که نفهمید صدا از کجا می‌آید؛ اما بعد به سمتش دوید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ب... بله آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن به سمت یقه‌ی او هجوم برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه قرار نشد باشگاه پاک باشه مرتیکه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چ...چ... چرا آقا! پ...پ... پاک شد آقا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دستش به سمت شیشه اشاره رفت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس این چیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی نگاهش را به پنجره دوخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لکه بخار هنوز هم روی شیشه نشسته بود؛ اما چیزی نمی‌فهمید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که چیزی نمی‌بینم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن آستیش کاپشن او را به سمت پنجره کشید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینجا رو ببین! نفس‌های یه نفره! با اون چشم‌های به درد نخورت خوب نگاه کن! این پنجره دقیقا به جایی که ما نشسته بودیم دید داره. این یعنی اینکه یه نفر شاهد ما بوده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی با دهانی باز به شیشه نگاه کرد و بعد آب دهانش را ترسیده قورت داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الان چی می‌شه آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شیشه رو بکن بیار اثر انگشت طرف رو برداریم. اگه نیاز باشه تمام کسایی که این‌جا بودن باید بیانو تست بدن... بچه‌ها رو خبر کن بیان این اطرافو بگردن. زود باش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جمله‌ی آخرش را آن‌قدر فریاد کشیده بود که جلالی دستپاچه شد و با دستانی لرزان موبایلش را از جیب درآورد تا گروه را خبر کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن این بار خونسردانه با خودش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توله‌ی هرکی که هست قبرش رو با دستای خودش کنده!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

***

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گروه پس از جستجو کسی را آن حوالی پیدا نکرده بود و سورن توی ویلا با تکیه بر میزش به کارشناسی نگاه می‌کرد که پودری را روی شیشه پخش کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با اخمی در هم منتظر نتیجه بود و چشمش مدام به ساعت می‌رفت که دو بعدازظهر را نشان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خودش فکر می‌کرد آن کسی که آن بیرون ایستاده بود، حتماً تا حالا در حال گزارش دادن است...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی شد پس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارشناس سری به اطراف تکان داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی این قسمت هیچ اثر انگشتی نیست قربان! اطرافش هم ان‌قدر زیاده که احتمالا قابل توجه نباشن چون...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه سورن از این وقفه کمی تند شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد این بار صاف ایستاد تا نگاهش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چون نتیجه مشاهداتم با میکروسکوپ نشون داده که یه سری پرز سیاه اینجاست! این یعنی اینکه طرف هرکی بوده یا با آستینش شیشه رو پاک کرده یا اینکه دستکش دستش بوده واسه همین اثر انگشتی به جا نذاشته!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن پلک‌های سوزانش را به آرامی بر روی هم گذاشت و ناامید از او رو برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهش را روی شیشه‌های در فرانسوی گرداند و ناگهان چیزی توی ذهنش جرقه زد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک دختر عصبانی که دستکش‌های سیاهش را با خشم به میز کوباند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی زد و کف دستانش را مقابل تیغه‌ی بینی‌اش نگه داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی آرام و با افتخار گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبه... کارت رو خوب انجام دادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مرد پشت سرش را پس از چند لحظه شنید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم این پرزها رو برای مطابقت بردارم؛ قطعا به درد می‌خوره البته اگه بتونید مظنونی پیدا کنید!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن خیلی سریع پاسخ داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره! آره! همین کار رو کن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارشناس مشغول جمع آوری وسایلش شد و سورن با صدای بلندی که بتواند آن را به بیرون اتاقش برساند، فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی که مثل همیشه پشت در بود، داخل دوید و دستانش را در هم قفل کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله آقا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اون دختری که امروز توی باشگاه وِر وِر می‌کرد که شکایت می‌کنم... همون! برو از زیر سنگ برام گیرش بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مظنون یک دختر بود؟ جلالی کمی تعجب کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- البته که هیچی برای شما نشد نداره جناب ولیعهد! در ضمن آقا با فرودگاه هماهنگ شده برای امروز ساعت هفت همه چی آماده‌اس و اینکه منوچهرخان...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن اصلا از این وقت تلف کردن او خوشش نمی‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلالی!!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بلندش جلالی را آنقدر ترساند که به سمت در دوید تا آن دختر را هر طور که شده پیدا کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در پشت سر جلالی بسته شد و او از پشت درهای فرانسوی، نگاهش را به باغ دوخت...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سیگاری گوشه لبش گذاشت و آتشش زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربه‌ی آرام به شانه‌اش نواخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چطوری مَرد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آدمی که از کنار سواحل بر می‌گرده، چطوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند موذیانه‌اش به لب‌های سورن نیز سرایت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اشکان کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- داره چمدون‌ها رو تحویل می‌گیره. این مدت من که نبودم اوضاع چطور بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن نگاهی به رفت و آمد آدم‌ها انداخت..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌ریم صحبت می‌کنیم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت خروجی به راه افتادند و منوچهرخان کش مویش را باز کرد تا موهای سفیدش آزاد شوند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من خیالم از تو راحته! بیخودی نگفتم که این پسر برای من حکم یه ولیعهد برای یه شاهو داره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهن سورن به سمت پیامی رفت که همین چند لحظه پیش دریافت کرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«انجام شد!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و این یعنی جلالی آن دختر را پیدا کرده و حالا منتظر دستور دیگری هستند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به جای گزارش این چیزها، فقط گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره همه چیز اوکیه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برای لحظه‌ای ایستادند مقابل یکدیگر و سورن بی‌آنکه پلکی بزند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر زمان اکه کسی هم خامی کنه... اگه به دردمون بخوره می‌پزیمش اگه هم نه که می‌سوزونیمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

افتخار توی نگاه پدرش آمد و یک صدای خوشحال گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نکنه می‌خواستید منو جا بذارید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای اشکان بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صمیمی ترین دوست جناب ولیعهد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن به سمتش برگشت اول مشت‌هایشان را بهم کوبیدند و لحظه‌ای یکدیگر را در آغوش کشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

منوچهرخان با خستگی جلوتر از آن‌ها به راه افتاده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشکان گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابات مدام می‌گفت سورن از پس کارها بر میاد و نگران نیست. خیلی بهت اعتماد داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حق داره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوستش به اعتماد به نفسش خندید. راننده خصوصی در ماشین را برای منوچهرخان باز کرد و همان لحظه صدای موبایل سورن نشان از یک پیام تازه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«همیشگی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا اشکان هم داشت سوار می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من باید برم ولی به سوغاتی‌ها می‌رسم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پدرش به نشانه خداحافظی برایش سری تکان داد و شیشه دودی کناری‌اش را بالا کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه‌ای به دور شدنشان نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد خودش هم به سمت ویلا راند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردان کت و شلوار پوشیده همایونفر مثل همیشه توی ویلا پرسه می‌زدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مثل مور و ملخ همه جا بودند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان درختان سرو سر به آسمان کشیده‌ی توی حیاط... کنار استخر پشت ویلا... توی ایوان و کنار ستون‌های بلند... توی سالن‌ها و حتی آشپزخانه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه‌شان با دیدن سورن هر جایی که ایستاده بودند، دستانشان را به نشانه احترام در هم قفل می‌کردند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قرص ماه مثل یک لکه‌ی طلایی توی آسمان می‌درخشید و جلالی با دیدن سورن پله‌های ایوان را پایین دوید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا خودِ خودشه! توی یه ایستگاه پیداش کردیم آخه وقتی داشتیم ردش رو می‌زدیم گفتن اون ساعت توی همون ایستگاه منتظر تاکسی می‌مونه که بره یه کلاس هنری! دختره از این...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن وسط سالن اصلی ایستاد و به پر حرفی‌های دستیارش اخمی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجاست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی سالن کتابخونه آقا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون حرف به سمت کتابخانه رفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شق و رق توی درگاهی‌اش ایستاد و دستش را توی هوا تکانی داد تا به جلالی بفهماند دیگر به او نیازی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چهار مرد ورزیده و هیکلی توی آن سالن کلاسیک پرسه می‌زدند که با دیدنش توی یک خط صاف ایستادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مردمک‌هایش را به دنبال آن دختر گرداند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند تشکچه مخملی روی یک فرش ایرانی پخش و پلا بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر کنار شومینه با دست و پایی بسته نشسته بود و پارچه سیاه روی چشم‌هایش تا نوک سرخ بینی‌اش می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از موهای آشفته و هرج و مرج وسایل سالن پیدا بود که درگیری زیادی را با این مردان پشت سر گذاشته است.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چهار مرد با اشاره سورن بیرون رفتند و بعد صدای بسته شدن در...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذارین برم...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌های مشکی دختر حسابی خاکی شده بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن اخم ریزی کرد تا چهره او را توی کافه به یاد بیاورد... چیزی یادش نمی‌آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با صدایی آرام و خفه اشک می‌ریخت و سورن خطی صاف را شروع به قدم زدن کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حداقل بذارین برم دستشویی! کی هستید؟ چی ازم می‌خواید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از صدای گرفته و خش‌دار دختر معلوم بود که حسابی داد و قال به راه انداخته و حالا خسته شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرش را کمی عقب برد و از زیر آن چشم‌بند، چشم دوخت به حرکت یک جفت کفش واکس خورده به روی فرش کرمی رنگ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن یک پایش را روی میز چوبی تلفن نشاند و گوشی فلزی و طلایی را برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عدد یک را شماره گرفت و کمی بعد با صدای کلفتی دستور داد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شام بیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی را سر جایش گذاشت و دست به سینه خیره دختر ماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهای تیره‌اش از نم عرق و اشک به صورتش چسبیده بودند و لب‌های خشکش را مدام با زبانش تر می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بذار برم دستشویی... لازم دارم؛ چرا نمی‌فهمی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بی‌تاب بود و زانوانش می‌لرزیدند... احتمالا دروغ نمی‌گفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن رفت به سمت درهای بلند و لمسه کاری.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم‌هایش آن طرف در منتظر دستوراتش ایستاده بودند

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خواد بره دستشویی! راهنماییش کن تا اینجا رو به گند نکشیده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مرد مقابلش تکیه‌اش را از دیوار برداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم قربان!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن درها را همان‌طور باز رها کرد و توی سالن برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خدمتکاری یک میز ترولی را به داخل هدایت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی پلو و ماهیچه خیلی سریع تمام فضا را پر کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با چنگال تکه گوشتی را به دهان گذاشت و همان موقع دختر با اسلحه‌ای که پشت کمرش گرفته بودند، توی سالن برگشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن خیلی بی‌اهمیت غذا می‌خورد و او کنار شومینه در خودش جمع شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانواده‌ام حتما خیلی نگرانم شدن‌.. تو رو خدا بذار برم یا حداقل یکی بهم بگه چرا اینجام؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزایی دیدی که نباید می‌دیدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایش را تغییر می‌داد چون نمی‌خواست توی ذهن او بماند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با ناامیدی نچی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از چی حرف می‌زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن با نگاهی خیره به او...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز کجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با دوستم رفتم باشگاه اسب سواری بعدشم هر کدوممون رفتیم خونه و بعدشم که...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌های دختر پایین افتادند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

معلوم بود که گرسنگی می‌کشد و صدای قاشق و چنگال یک نوع شکنجه بود...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی اصلا؟ چه خبره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن باز هم تکرار کرد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امروز کجا بودی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اشک پشت پلک‌های دختر را سوزاند. سرش درد گرفته بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تو رو خدا بگو چی می‌خوای بدونی که منم همون رو بگم! بخدا نمی‌فهمم چی ازم می‌خواید... دو ساعته اینجام اولش توی سکوت مطلق با چشم‌های بسته منو یه جور شکنجه دادید الانم یه جور دیگه... بگو چی می‌خوای تا من همون رو بگم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن راضی شد و به نشانه‌اش سرش را بالا پایین کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد باشگاه سوارکاری دقیقا چی شد و کجا رفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گفتم که! رفتم خونه..

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- توی باشگاه چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی! رفتم سوار اسب بشم ولی زمین خیس و گِلی بود منم تازه کار... واسه همین منصرف شُـ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن هر بار فورا توی حرفش می‌پرید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بعد اینکه منصرف شدی چی‌کار کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- با دوستم رفتیم توی کافه تریای باشگاه نِشَسـ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی‌کار کردید اون‌جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دو تا نسکافه‌ی داغ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مورد مشکوکی ندیدی اون‌جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه... آخه چی باید می‌دیـ...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هر چیزی! هر چیزی که برات شک بر انگیز باشه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر این بار سکوتی طولانی کرد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره کمی سرش را عقب برد تا از زیر آن پارچه سیاه چیزی ببیند و فریاد سورن توی اتاق پیچید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سرتو بنداز پایین!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چانه دختر به یقه‌اش چسبید... شانه‌هایش دوباره لرزیدند و فین فینی کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما پلیس هستید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کمی مکث...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن فکر کرد اگر تاییدش کند شاید او بدون ترس همه چیز را اعتراف کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی سرد گقت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اطلاعات!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر با بیچارگی نالید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دروغ میگی! یعنی یه مامور زن نداشتید منو واسه دستشویی راهنمایی کنه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و خیلی درمانده‌تر از قبل به گریه افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی از جونم می‌خوای؟ می‌خوام برم خونه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جواب سوالم رو درست درمون بده بعدش می‌گم تو رو برسونن همون جایی که بودی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر میان گریه‌هایش گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خب لعنتی نمی‌دونم چی می‌خوای!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قاشق و چنگالش را لبه‌ی بشقاب چینی رها کرد و دستکش‌های چرمی‌اش را پوشید چون اصلا نمی‌خواست با او تماس مستقیمی داشته باشد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دایره وار قدم برداشت و دختر سرش را به دنبال صدای قدم‌های او تکان می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شانه‌هایش را از روی غریزه توی خودش جمع کرده بود و می‌لرزید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای برخورد چلیک چلیک دندان‌هایش خیلی واضح به گوش سورن می‌رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی آرام و بی‌صدا زانویش را زمین زد و سرش را نزدیک دختر برد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آنقدر بی‌صدا که می‌خواست غافلگیرش کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صورت زبرش را برای لحظه‌ای به گونه‌ی دختر زد و بعد جیغ ترسیده او توی گوشش...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نزدیکم نیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از این همه نزدیکی فکری به ذهن دختر رسید که از هراس آن نفس زیر جناق سینه‌اش بند آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکند این مرد قصد تجاوز داشت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر خودش را عقب کشید و ناگهان موهای بلندش توی دستان سورن گرفتار و باز هم جیغ زد... سورن موهای بلند او را به دور دستش پیچاند و تن سستش را از فرش به روی پارکت کشاند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولم کن مرتیکه آشغال...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن توی گوشش فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه دروغ گفته باشی اینو بدون با بد کسی در افتادی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخدا دروغ نگفتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عرق روی تن سورن نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نکند این دختر واقعا وقتش را تلف کرده بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

موهایش را رها کرد و با پشت دست توی دهانش کوبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر جیغ خفه‌ای کشید‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حالا روی پارکت افتاده بود و قطره‌های خون از گوشه‌ی لبش روی زمین ریختند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن خم شد به سمت او...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نوک انگشتش را روی گردن نمناکش کشید و کنار گوشش آهسته گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌خوای یه طور دیگه به حرفت بیارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر خودش را عقب کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دست‌هایش را پشت کمرش بسته بودند و تقلاهایش هیچ فایده‌ای نداشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمی‌فهمی؟ میگم من نمیدونم منظورت چیه! توروخدا با من کاری نداشته باش... نزدیکم نیا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خودش را گوشه‌ی دیوار چسباند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زانوانش جفت یکدیگر چسبیده به سینه‌اش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن دستانش را دو طرف پاهای او گذاشت و سرش را نزدیک برد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بوی عطر سورن و عرق ترس دختر توی هم قاطی شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می‌تونم همین‌جا بکشمت... یا اینکه می‌تونم بفرستمت بری؛ ولی... ولی تا آخر عمرت با ترس زندگی می‌کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دختر پاهایش را خیلی محکم‌تر جفت کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی آهسته نالید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به من دست نزن... بذار برم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از شدت اضطراب عوق زد و سورن کمی فاصله گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من چرا؟ انقدر آدم اینجا هست که دلشون بخواد با تو بخوابن...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک آن دختر هر چه دل آشوبه داشت را بالا آورد...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام محتوای معده‌اش میان خودش و سورن ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سورن با انزجار چشم بست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کثافت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

در را پشت سرش بست و فریاد زد:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جلالی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی مثل همیشه در عرض چند ثانیه‌ی کوتاه سروکله‌اش پیدا شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این دختره اونی نیست که ما رو دیده! ردش کن بره!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فورا رفت تا خودش را به ماشینش برساند و به سوی خانه براند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تمام طول مسیر فکر کرد باید تا پیش از آنکه پدرش از این موضوع بویی ببرد، آن آدم را پیدا می‌کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم کم آوردن و باختن نبود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چند لحظه طولانی توی پارکینگ خانه ماند و با چشمانی بسته سرش را به صندلی تکیه داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با ضربه دستی به شیشه کنارش چشم باز کرد و لبخند خواهرش را دید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس چرا نمیای بالا؟ راستش منو مامان خیلی وقته متوجه‌ی اومدنت شدیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پیاده شد و هر دو به سمت پله‌ها رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چقدر دیر اومدی. بابا گفت به کسی سوغاتی نمی‌ده تا تو هم باشی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم‌های سیاه خواهرش درخشیدند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شومیز خامه دوزی سفیدش عجیب به او می‌آمد‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ستایش؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هوم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوشگل شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخند خواهرش کش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مرسی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

فیلتر ورودی را پشت سر گذاشتند و تهمینه به استقبالش آمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خوشحال بود چون پسرش بعد از مدت‌ها سروکله‌اش توی خانه پیدا شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش اومدی مادر! داشتم به بابات می‌گفت این مدتی که این‌جا نبود تو چقدر خسته‌ی کار شدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جواب سورن به تمام شور و اشتیاق او، ففط یک سلام خسته بود!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

رفت و در اتاقش را پشت سر خودش قفل کرد و لباس‌هایش را از تن بیرون کشید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

درست لحظه‌ای که دستانش را بر روی صورتش گذاشت اتاق به دور او چرخیدن گرفت!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اول آرام آرام اما هر چه که می‌گذشت سِیر این چرخش تندتر می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تا جایی که احساس کرد دیگر نمی‌تواند تعادلش را حفظ کند و خودش را بر روی تخت خوابش رها کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم‌هایی توی سرش می‌لولیدند و بی وقفه حرف می‌زدند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آدم‌های وراج و حال بهم زن!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یکی با صدای بلند می‌خندید و دیگری می‌گریست...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زنی جیغ می‌کشید و مردی آن‌قدر کلماتش را فریاد می‌کشید که معلوم نبود چه بلغور می‌کند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنش را چرخاند و طاق باز شد این بار صداهای مزاحم واضح تر شدند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک صدای ظریف و دخترانه و بعد از آن مردی میانسال که هردو میان جملات یکدیگر می‌گفتند:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«تو رو خدا بذار برم یا حداقل یکی بهم بگه چرا اینجام»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

«جوون‌ها خام و بی تجربه هستن»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قطرات عرق بر روی تنش نشستند و او می‌توانست خط سفید و محوی را میان چشمان خمار و نیمه بازش ببیند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای خنده چند مرد توی سرش پخش شد و چنگ‌های او به سمت موهایش رفتند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همهمه توی سرش کم کم نامفهوم شدند...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به پهلوی راست چرخید و تنش را مانند یک جنین در خود جمع کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای ممتد سوت توی گوش‌هایش پیچید و به تمام آن مزاحمت‌ها ‌پایان داد و خواب بلاخره او را در بر گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

میان خواب‌هایش کسی صدایش می‌زد و دستش را روی در می‌کوبید...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشم باز کرد و با دیدن نور صبحگاهی توی اتاق، متوجه‌ی زمان شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سورن؟ سورن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خواب نبود و واقعا کسی در اتاقش را می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اومدم! یه لحظه وایسا...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی بی‌رمق در را باز کرد و خواهرش با دیدن تن برهنه‌ی او هینی کشید و رو برگرداند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاهی به سر تا پای خودش انداخت و انگار تازه مغزش به کار افتاده بود که فقط یک لباس زیر کوچک به پا دارد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تنش را پشت در پنهان کرد و پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیه اول صبحی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ستایش نگاهش نکرد و فقط پاکت سفیدی به سمتش گرفت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- گذاشته بودن لای در خونه! اسم تو روش نوشته شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خیلی پیش نیامده بود نامه‌ای به دستش برسد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آن را گرفت و در را بست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پشت و روی پاکت غیر نام او چیز دیگری نوشته نشده بود. بازش کرد و چشم دوخت به یک دستخط ساده...

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

« حواست به پنجره‌ها باشه!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حیرت زده به انعکاس تصویر خودش توی آینه نگاه کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کاغذ را توی دستش مچاله کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اگر دوربین‌های مداربسته باشگاه را برای آن لحظه از کار نیانداخته بودند؛ قطعا که مسئله به راحتی حل می‌شد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی همایونفرها شخصا دست به کار می‌شدند، نباید هیچ ردی به جا بماند... نه یک فیلم و نه چیز دیگر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی‌خواست جنجال کند و پدرش موضوع را بفهمد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس خیلی خونسرد به طرف حمام رفت تا دوش صبحگاهی‌اش را بگیرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس‌هایش کف زمین ریخته بودند.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هر چند از این کار بدش می‌آمد چون ذهنش را به هم می‌ریخت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ذهنی که بازی های خطرناکی را پیشنهاد می‌داد و شب‌ها پر از همهمه و کابوس می‌شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گاهی هم که ناشناس‌ها توی سرش می‌لولیدند و بی وقفه حرف می‌زدند‌.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ساعت بعد توی محل کارش بود و داشت پای تمام کاغذ‌های مقابلش امضا می‌زد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

جلالی آن طرف میز، درمورد تمام دستورات انجام شده؛ گزارشاتی می‌داد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نگران نباشید جناب ولیعهد! ده کیلو جنسِ درسته بود! الحق و الانصاف که خوب جونور‌هایی بودن؛ به گمونم بیشتر از اینا هم بتونن جاساز کنن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️