رمان مهمیزهای سیاه | نسخه آفلاین و رایگان به قلم آزاده دریکوندی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۲۰ ساعت و ۳۴ دقیقه ۲ ثانیه
«هر انسانی شایستهی آن است که در آغوش کشیده شود...
به وقت غم، به وقت عصیان و به وقت شادی!»
فصل اول
به مرد بلند قد مقابلش خیره مانده بود که چشمان سیاه و نافذش درست به او نگاه میکردند.
از دیگران خیلی نامحسوس شنیده بود که چهرهی این مرد شیطنت شرارت باری دارد و همین باعث شده بود در لحظه اول هم از او حساب ببرند و بترسند
تکیهاش به میز کار بود و دستش زیر چانهاش.
هنوز هم به او نگاه میکرد..
به انعکاس تصویرِ خودش توی شیشههای برق افتاده!
جلالی پشت سرش مدام چانه میزد و او داشت به این فکر میکرد که قهوهی روی میزش را با شکر بنوشد یا بدون آن؟
- قسمت بار یکمی باهامون نمیخونه! دور ور داشتن آقا... البته من که در حدی نیستم این رو بهتون بگم ولی باید یه گوش مالی اساسی داد به اینا...
هنوز هم خودش را نگاه میکرد.
تهریشش کمی بلند شده بود و باید کوتاهش میکرد..
- اینا جنسشون خرده شیشه داره جناب ولیعهد! اگه بهشون رو بدید پاشون رو از گلیمشون درازتر میکنن... باور بفرمایید منتظر همین لحظهان... اصلا کمین کردن لامصبا!
- جلالی؟
دستیارش زبانش را روی لبهایش کشید.
قطعا باز هم در نظر رئیسش پر حرفی کرده بود.
- بله آقا؟
- از ارتفاع میترسی؟
گاهی سوالات بیربطی میپرسید که نفس را توی سینه حبس میکرد چون فقط خدا میدانست توی سرش چه میگذرد...
تصویر جلالی را توی انعکاس شیشه میتوانست ببیند که تنش را کمی نیم خیز کرد تا بتواند یک بار دیگر ارتفاع برج را ببیند...
- نه آقا واسه چی بترسم؟
صدای لرزانش میگفت که دروغ میگوید.
- خوبه! خیلی نگرانت بودم همیشه!
لبهای جلالی یک لحظه کش آمدند؛ اما بعد تنش یخ بست از حرف رئیسش...
- از اینکه بخوام یه روزی از این بالا پرتت کنم پایین و تو بترسی خوشم نمیاد! حوصلهی داد و اگر فریادت رو ندارم... اینکه نمیترسی خیلی خوبه...
***
اگر از او میپرسیدند در نظرش بهترین روز هفته کدام است؟ قطعا پاسخ میداد که سه شنبه!
به خصوص که اگر آفتاب دل انگیزی هم داشته باشد؛ اما این بار سه شنبهی کسالت آوری بود چون هرچند که باشگاه سوارکاریشان خیلی هم شلوغ نبود؛ ولی همان تعداد افرادی هم که آمده بودند حسابی ولوله به راه انداخته بودند.
این شلوغ بازیها برای او انگار اصلا تعریف نشده بودند و حوصلهاش را سر میبردند؛ و البته بدتر اینکه این بار سه شنبه آفتابی و دلانگیزی هم نبود!
باران زمین را گِل کرده بود و سرمای آذر ماه نیز استخوان میترکاند.
توی کافه تریای باشگاه نشسته بود و جلالی مانند یک بادیگارد بد قواره بالای سرش علم شده بود.
داشت به این فکر میکرد که اگر آن اسب سیاهی که مدتهاست دلش را برده است بالاخره بتواند رامش کند، دیگر از دنیا چیزی نمیخواهد!
درست زمانی که با چنگالش اولین آلفردو را در دهان میگذاشت، دو دختر خیلی جوان پیچیده در پالتوهایشان، سراسیمه وارد آنجا شدند و پشت نزدیک ترین میز به او نشستند.
صدای کشیده شدن صندلی یکی از دخترها بر روی زمین اخم به ابرویش آورد.
از صداها بیزار بود.
یکیشان اخمهایش را در هم کشیده بود.
دستکشهای سیاهش را از دستان سرخ و یخ زدهاش بیرون کشید و خیلی عصبی آنها را بر روی میز کوباند.
- حتما شکایت میکنم! چی فکر کردن با خودشون که این زبون بستهها رو اینطوری شلاق میزنن؟
و بعد صدای اعتراض دوستش...
- بسه دیگه! خیر سرمون اومدیم اینجا اسب ببینیم کوفتمون کردی!
- من کوفتت نکردم؛ بارون و سرما و چکمههای تو گِل رفتهمون کوفتت کرده! آخه سگ تو این شرایط میاد اسب سواری؟
سه شنبه خوبی نبود، حوصله مشاجره دیگران را هم نداشت.
خیلی نرم گفت:
- جلالی؟
نیازی نبود توضیحی بدهد... جلالی حرف او را نگفته میفهمید!
- چه خبرتونه این همه نق میزنید؟
یکی از دخترها با اخمهایی در هم دهان باز کرد تا جوابی به جلالی بدهد، اما جدیت و هیبت آن مرد، زبانش را کوتاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوستش خیلی آهسته پچ زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من برم یه چیزی بیارم کوفت کنیم تو هم اخماتو وا کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد جوان چنگالش را روی بشقاب گذاشت و خیلی خشک و اتو کشیده با دستمال سفیدی دهانش را پاک کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه ساعتو نمیبینی جلالی؟ اینا چرا نمیان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی خیلی سریع پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگران نباشید اصلا. گفت سر ساعت ده صبح میرسن همینجا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپنج دقیقه به ده صبح بود و دستش را توی هوا تکانی داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی منظورش را فهمید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا رو به جمعیت با صدای بلند اعلام کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بفرمایید! خانومها آقایون بفرمایید! کافه تعطیله!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتعجب و همهمه بین آدمهای توی کافه را شلوغ کرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه خبره اینجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این چه نحوه مشتری مداریه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه با نارضایتی بلند شدند و همان دختر معترض به خاطر این بیاحترامی اخمهایش را بیشتر در هم کشید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه به خاطر شلاق زدن بی مورد اسبها شکایت نکنم واسه این یکی حتما شکایت میکنم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر برای دوستش که کنار پیشخوان با دو لیوان کاغذی خشکش زده بود، سری تکان داد و هر دو با عجله از آنجا رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکافه تریا خالی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی دانههای قهوه توی فضا موج میزد و پسر پشت پیشخوان با دستمالی به جان کانتر افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تا یه ربع دیگه باشگاه پاک میشه آقا! مطمئن باشید اونا سر وقت اینجا هستن؛ نگران نباشید! اصلا کی جرات داره جناب ولیعهد رو برای یه لحظه منتظر بذاره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی کارهایش را خوب انجام میداد؛ اما تملقهایش حال آدم را بد میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنگ طلایی روی کانتر به نشانه آمدن مهمانان به صدا درآمد و پسر دستمالش را همانجا رها کرد و رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسه مرد وارد کافهتریا شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی از آنها که دستمالی سورمهای طرحدار، دور گردنش بسته بود؛ جلو تر قدم بر میداشت و روی صندلی چوبی نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اونی که معامله کرده تویی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش کلفت بود و جلالی به جای رئیسش پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله! ایشون جناب ولیعهد هستند!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه چشمان مرد چند خط ریز افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندش تمسخر آمیز بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین نگاه سرد و خشک میزبانش خیلی به دلش ننشسته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- واسه این کارها خیلی جوون به نظر میرسی! جوونها خام و بی تجربه هستن. حتما پدرت توی تمام سالهای عمرت آموزشت داده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چند نفرن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره به حرف آمده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحن خشکش نشان میداد هیچ بحثی غیر کار را نمیپسندد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شیش نفر! سرجمع ده کیلو توی معدههاشون جاساز شده که البته تخلیهشون با خودتون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه ساعتی میرسن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ساعت هفت عصر میرسن فرودگاه! جنسهای من همیشه آمادهان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irولیعهد سری تکان داد و سیگاری میان لبهایش گذاشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی فورا خم شد و شعله فندکش را زیر سیگار او گیراند تا روشن کند و بعد همان پاکت کلاسیک را برداشت تا به مهمانان هم تعارف کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irطرف معامله سرخوشانه خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چه شیرینی خوبی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه مرد برداشتند. با اولین پک به سیگارشان نگاهی عجیب میان یکدیگر رد و بدل کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیگارها روی زمین افتادند و نگاه ولیعهد به سمت خاکسترهایشان رفت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی ریختی توی سیگارها...؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد دست به گلویش برده بود و سرفه میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورت هر سه نفرشان رو به سیاهی رفت و چشمهای سرخشان به مردی بود که به او ولیعهد میگفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر سه با ناتوانی روی زمین افتادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایشان توی گلو خُرخُر میکرد و کف از گوشه دهانشان بیرون زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه ازتون پرسیدن شما رو کی فرستاده؛ حتما اسمم رو بگید! من سورن همایونفرم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیگارش را دوباره به لب برد و پکی عمیق به آن زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیره ماند به سه مرد غلتیده در خونآبه که چشمهای بی حرکتشان به او نگاه میکردند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن همایونفر از کافه بیرون زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفسهایش توی هوای سرد مثل یک مه لرزان حرکت میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر حالی که دستکشهای چرمیاش را میپوشید، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بسپار امشب فرودگاه چشم و گوشش بسته باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای دستیارش را از پشت سرش شنید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله آقا! هر چی شما امر بفرمایید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این نعشها رو هم جمع کن از اینجا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی یک بار دیگر اطاعت کرد و با چند قدم سریع دوباره به داخل دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن بی هدف اطرافش را نگاهی انداخت و چشمش بر روی شیشهی یکی از پنجرهها ثابت ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم ریز کرد تا با دقت بیشتری ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبخشی از سطحِ صاف شیشه، با بخاری کدر شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکسی دست روی آن کشیده و بخار نفسهایش را تا حدودی پاک کرده بود تا بتواند توی کافه را ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزاویه دید پنجره به آن جنازههای روی زمین میرسید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان فریاد کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جلالی؟؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستیارش سراسیمه بیرون پرید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر هُل شده بود که نفهمید صدا از کجا میآید؛ اما بعد به سمتش دوید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ب... بله آقا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن به سمت یقهی او هجوم برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مگه قرار نشد باشگاه پاک باشه مرتیکه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چ...چ... چرا آقا! پ...پ... پاک شد آقا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش به سمت شیشه اشاره رفت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس این چیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی نگاهش را به پنجره دوخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلکه بخار هنوز هم روی شیشه نشسته بود؛ اما چیزی نمیفهمید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من که چیزی نمیبینم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن آستیش کاپشن او را به سمت پنجره کشید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اینجا رو ببین! نفسهای یه نفره! با اون چشمهای به درد نخورت خوب نگاه کن! این پنجره دقیقا به جایی که ما نشسته بودیم دید داره. این یعنی اینکه یه نفر شاهد ما بوده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی با دهانی باز به شیشه نگاه کرد و بعد آب دهانش را ترسیده قورت داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- الان چی میشه آقا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شیشه رو بکن بیار اثر انگشت طرف رو برداریم. اگه نیاز باشه تمام کسایی که اینجا بودن باید بیانو تست بدن... بچهها رو خبر کن بیان این اطرافو بگردن. زود باش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجملهی آخرش را آنقدر فریاد کشیده بود که جلالی دستپاچه شد و با دستانی لرزان موبایلش را از جیب درآورد تا گروه را خبر کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن این بار خونسردانه با خودش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تولهی هرکی که هست قبرش رو با دستای خودش کنده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir***
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگروه پس از جستجو کسی را آن حوالی پیدا نکرده بود و سورن توی ویلا با تکیه بر میزش به کارشناسی نگاه میکرد که پودری را روی شیشه پخش کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخمی در هم منتظر نتیجه بود و چشمش مدام به ساعت میرفت که دو بعدازظهر را نشان میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا خودش فکر میکرد آن کسی که آن بیرون ایستاده بود، حتماً تا حالا در حال گزارش دادن است...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی شد پس؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارشناس سری به اطراف تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توی این قسمت هیچ اثر انگشتی نیست قربان! اطرافش هم انقدر زیاده که احتمالا قابل توجه نباشن چون...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه سورن از این وقفه کمی تند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد این بار صاف ایستاد تا نگاهش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چون نتیجه مشاهداتم با میکروسکوپ نشون داده که یه سری پرز سیاه اینجاست! این یعنی اینکه طرف هرکی بوده یا با آستینش شیشه رو پاک کرده یا اینکه دستکش دستش بوده واسه همین اثر انگشتی به جا نذاشته!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن پلکهای سوزانش را به آرامی بر روی هم گذاشت و ناامید از او رو برگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهش را روی شیشههای در فرانسوی گرداند و ناگهان چیزی توی ذهنش جرقه زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک دختر عصبانی که دستکشهای سیاهش را با خشم به میز کوباند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخندی زد و کف دستانش را مقابل تیغهی بینیاش نگه داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی آرام و با افتخار گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبه... کارت رو خوب انجام دادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای مرد پشت سرش را پس از چند لحظه شنید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میتونم این پرزها رو برای مطابقت بردارم؛ قطعا به درد میخوره البته اگه بتونید مظنونی پیدا کنید!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن خیلی سریع پاسخ داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره! آره! همین کار رو کن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکارشناس مشغول جمع آوری وسایلش شد و سورن با صدای بلندی که بتواند آن را به بیرون اتاقش برساند، فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جلالی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی که مثل همیشه پشت در بود، داخل دوید و دستانش را در هم قفل کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بله آقا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اون دختری که امروز توی باشگاه وِر وِر میکرد که شکایت میکنم... همون! برو از زیر سنگ برام گیرش بیار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمظنون یک دختر بود؟ جلالی کمی تعجب کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- البته که هیچی برای شما نشد نداره جناب ولیعهد! در ضمن آقا با فرودگاه هماهنگ شده برای امروز ساعت هفت همه چی آمادهاس و اینکه منوچهرخان...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن اصلا از این وقت تلف کردن او خوشش نمیآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جلالی!!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای بلندش جلالی را آنقدر ترساند که به سمت در دوید تا آن دختر را هر طور که شده پیدا کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر پشت سر جلالی بسته شد و او از پشت درهای فرانسوی، نگاهش را به باغ دوخت...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسیگاری گوشه لبش گذاشت و آتشش زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان ازدحام فرودگاه، هر دو مرد آرام و سنگین به سوی هم قدم برداشتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرش صمیمانه او را به خود فشرد و چند ضربهی آرام به شانهاش نواخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چطوری مَرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوبم! خودت چطوری منوچهرخان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آدمی که از کنار سواحل بر میگرده، چطوره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند موذیانهاش به لبهای سورن نیز سرایت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اشکان کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- داره چمدونها رو تحویل میگیره. این مدت من که نبودم اوضاع چطور بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن نگاهی به رفت و آمد آدمها انداخت..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میریم صحبت میکنیم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت خروجی به راه افتادند و منوچهرخان کش مویش را باز کرد تا موهای سفیدش آزاد شوند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من خیالم از تو راحته! بیخودی نگفتم که این پسر برای من حکم یه ولیعهد برای یه شاهو داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهن سورن به سمت پیامی رفت که همین چند لحظه پیش دریافت کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«انجام شد!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو این یعنی جلالی آن دختر را پیدا کرده و حالا منتظر دستور دیگری هستند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه جای گزارش این چیزها، فقط گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آره همه چیز اوکیه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرای لحظهای ایستادند مقابل یکدیگر و سورن بیآنکه پلکی بزند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هر زمان اکه کسی هم خامی کنه... اگه به دردمون بخوره میپزیمش اگه هم نه که میسوزونیمش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irافتخار توی نگاه پدرش آمد و یک صدای خوشحال گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نکنه میخواستید منو جا بذارید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای اشکان بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصمیمی ترین دوست جناب ولیعهد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن به سمتش برگشت اول مشتهایشان را بهم کوبیدند و لحظهای یکدیگر را در آغوش کشیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمنوچهرخان با خستگی جلوتر از آنها به راه افتاده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشکان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بابات مدام میگفت سورن از پس کارها بر میاد و نگران نیست. خیلی بهت اعتماد داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حق داره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوستش به اعتماد به نفسش خندید. راننده خصوصی در ماشین را برای منوچهرخان باز کرد و همان لحظه صدای موبایل سورن نشان از یک پیام تازه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«همیشگی!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا اشکان هم داشت سوار میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من باید برم ولی به سوغاتیها میرسم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپدرش به نشانه خداحافظی برایش سری تکان داد و شیشه دودی کناریاش را بالا کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظهای به دور شدنشان نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبعد خودش هم به سمت ویلا راند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردان کت و شلوار پوشیده همایونفر مثل همیشه توی ویلا پرسه میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمثل مور و ملخ همه جا بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان درختان سرو سر به آسمان کشیدهی توی حیاط... کنار استخر پشت ویلا... توی ایوان و کنار ستونهای بلند... توی سالنها و حتی آشپزخانه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهشان با دیدن سورن هر جایی که ایستاده بودند، دستانشان را به نشانه احترام در هم قفل میکردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقرص ماه مثل یک لکهی طلایی توی آسمان میدرخشید و جلالی با دیدن سورن پلههای ایوان را پایین دوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- آقا خودِ خودشه! توی یه ایستگاه پیداش کردیم آخه وقتی داشتیم ردش رو میزدیم گفتن اون ساعت توی همون ایستگاه منتظر تاکسی میمونه که بره یه کلاس هنری! دختره از این...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن وسط سالن اصلی ایستاد و به پر حرفیهای دستیارش اخمی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کجاست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توی سالن کتابخونه آقا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون حرف به سمت کتابخانه رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشق و رق توی درگاهیاش ایستاد و دستش را توی هوا تکانی داد تا به جلالی بفهماند دیگر به او نیازی نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچهار مرد ورزیده و هیکلی توی آن سالن کلاسیک پرسه میزدند که با دیدنش توی یک خط صاف ایستادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردمکهایش را به دنبال آن دختر گرداند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند تشکچه مخملی روی یک فرش ایرانی پخش و پلا بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر کنار شومینه با دست و پایی بسته نشسته بود و پارچه سیاه روی چشمهایش تا نوک سرخ بینیاش میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز موهای آشفته و هرج و مرج وسایل سالن پیدا بود که درگیری زیادی را با این مردان پشت سر گذاشته است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر چهار مرد با اشاره سورن بیرون رفتند و بعد صدای بسته شدن در...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بذارین برم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباسهای مشکی دختر حسابی خاکی شده بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن اخم ریزی کرد تا چهره او را توی کافه به یاد بیاورد... چیزی یادش نمیآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر با صدایی آرام و خفه اشک میریخت و سورن خطی صاف را شروع به قدم زدن کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- حداقل بذارین برم دستشویی! کی هستید؟ چی ازم میخواید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز صدای گرفته و خشدار دختر معلوم بود که حسابی داد و قال به راه انداخته و حالا خسته شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کمی عقب برد و از زیر آن چشمبند، چشم دوخت به حرکت یک جفت کفش واکس خورده به روی فرش کرمی رنگ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن یک پایش را روی میز چوبی تلفن نشاند و گوشی فلزی و طلایی را برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعدد یک را شماره گرفت و کمی بعد با صدای کلفتی دستور داد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شام بیار!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشی را سر جایش گذاشت و دست به سینه خیره دختر ماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهای تیرهاش از نم عرق و اشک به صورتش چسبیده بودند و لبهای خشکش را مدام با زبانش تر میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بذار برم دستشویی... لازم دارم؛ چرا نمیفهمی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیتاب بود و زانوانش میلرزیدند... احتمالا دروغ نمیگفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن رفت به سمت درهای بلند و لمسه کاری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدمهایش آن طرف در منتظر دستوراتش ایستاده بودند
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخواد بره دستشویی! راهنماییش کن تا اینجا رو به گند نکشیده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمرد مقابلش تکیهاش را از دیوار برداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چشم قربان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن درها را همانطور باز رها کرد و توی سالن برگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخدمتکاری یک میز ترولی را به داخل هدایت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی پلو و ماهیچه خیلی سریع تمام فضا را پر کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا چنگال تکه گوشتی را به دهان گذاشت و همان موقع دختر با اسلحهای که پشت کمرش گرفته بودند، توی سالن برگشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن خیلی بیاهمیت غذا میخورد و او کنار شومینه در خودش جمع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خانوادهام حتما خیلی نگرانم شدن.. تو رو خدا بذار برم یا حداقل یکی بهم بگه چرا اینجام؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیزایی دیدی که نباید میدیدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایش را تغییر میداد چون نمیخواست توی ذهن او بماند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر با ناامیدی نچی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- از چی حرف میزنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن با نگاهی خیره به او...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امروز کجا بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با دوستم رفتم باشگاه اسب سواری بعدشم هر کدوممون رفتیم خونه و بعدشم که...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانههای دختر پایین افتادند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمعلوم بود که گرسنگی میکشد و صدای قاشق و چنگال یک نوع شکنجه بود...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- یعنی چی اصلا؟ چه خبره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن باز هم تکرار کرد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- امروز کجا بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک پشت پلکهای دختر را سوزاند. سرش درد گرفته بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- تو رو خدا بگو چی میخوای بدونی که منم همون رو بگم! بخدا نمیفهمم چی ازم میخواید... دو ساعته اینجام اولش توی سکوت مطلق با چشمهای بسته منو یه جور شکنجه دادید الانم یه جور دیگه... بگو چی میخوای تا من همون رو بگم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن راضی شد و به نشانهاش سرش را بالا پایین کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعد باشگاه سوارکاری دقیقا چی شد و کجا رفتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گفتم که! رفتم خونه..
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- توی باشگاه چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هیچی! رفتم سوار اسب بشم ولی زمین خیس و گِلی بود منم تازه کار... واسه همین منصرف شُـ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن هر بار فورا توی حرفش میپرید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بعد اینکه منصرف شدی چیکار کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- با دوستم رفتیم توی کافه تریای باشگاه نِشَسـ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیکار کردید اونجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دو تا نسکافهی داغ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مورد مشکوکی ندیدی اونجا؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نه... آخه چی باید میدیـ...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هر چیزی! هر چیزی که برات شک بر انگیز باشه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر این بار سکوتی طولانی کرد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدوباره کمی سرش را عقب برد تا از زیر آن پارچه سیاه چیزی ببیند و فریاد سورن توی اتاق پیچید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سرتو بنداز پایین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچانه دختر به یقهاش چسبید... شانههایش دوباره لرزیدند و فین فینی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- شما پلیس هستید؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکمی مکث...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن فکر کرد اگر تاییدش کند شاید او بدون ترس همه چیز را اعتراف کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی سرد گقت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اطلاعات!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر با بیچارگی نالید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- دروغ میگی! یعنی یه مامور زن نداشتید منو واسه دستشویی راهنمایی کنه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو خیلی درماندهتر از قبل به گریه افتاد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چی از جونم میخوای؟ میخوام برم خونه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جواب سوالم رو درست درمون بده بعدش میگم تو رو برسونن همون جایی که بودی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر میان گریههایش گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خب لعنتی نمیدونم چی میخوای!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقاشق و چنگالش را لبهی بشقاب چینی رها کرد و دستکشهای چرمیاش را پوشید چون اصلا نمیخواست با او تماس مستقیمی داشته باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدایره وار قدم برداشت و دختر سرش را به دنبال صدای قدمهای او تکان میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانههایش را از روی غریزه توی خودش جمع کرده بود و میلرزید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای برخورد چلیک چلیک دندانهایش خیلی واضح به گوش سورن میرسید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی آرام و بیصدا زانویش را زمین زد و سرش را نزدیک دختر برد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآنقدر بیصدا که میخواست غافلگیرش کند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصورت زبرش را برای لحظهای به گونهی دختر زد و بعد جیغ ترسیده او توی گوشش...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نزدیکم نیا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز این همه نزدیکی فکری به ذهن دختر رسید که از هراس آن نفس زیر جناق سینهاش بند آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنکند این مرد قصد تجاوز داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر خودش را عقب کشید و ناگهان موهای بلندش توی دستان سورن گرفتار و باز هم جیغ زد... سورن موهای بلند او را به دور دستش پیچاند و تن سستش را از فرش به روی پارکت کشاند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ولم کن مرتیکه آشغال...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن توی گوشش فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اگه دروغ گفته باشی اینو بدون با بد کسی در افتادی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- بخدا دروغ نگفتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعرق روی تن سورن نشست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنکند این دختر واقعا وقتش را تلف کرده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایش را رها کرد و با پشت دست توی دهانش کوبید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر جیغ خفهای کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالا روی پارکت افتاده بود و قطرههای خون از گوشهی لبش روی زمین ریختند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن خم شد به سمت او...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنوک انگشتش را روی گردن نمناکش کشید و کنار گوشش آهسته گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میخوای یه طور دیگه به حرفت بیارم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر خودش را عقب کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستهایش را پشت کمرش بسته بودند و تقلاهایش هیچ فایدهای نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چرا نمیفهمی؟ میگم من نمیدونم منظورت چیه! توروخدا با من کاری نداشته باش... نزدیکم نیا!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودش را گوشهی دیوار چسباند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزانوانش جفت یکدیگر چسبیده به سینهاش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن دستانش را دو طرف پاهای او گذاشت و سرش را نزدیک برد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبوی عطر سورن و عرق ترس دختر توی هم قاطی شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- میتونم همینجا بکشمت... یا اینکه میتونم بفرستمت بری؛ ولی... ولی تا آخر عمرت با ترس زندگی میکنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدختر پاهایش را خیلی محکمتر جفت کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی آهسته نالید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- به من دست نزن... بذار برم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز شدت اضطراب عوق زد و سورن کمی فاصله گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- من چرا؟ انقدر آدم اینجا هست که دلشون بخواد با تو بخوابن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک آن دختر هر چه دل آشوبه داشت را بالا آورد...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام محتوای معدهاش میان خودش و سورن ریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسورن با انزجار چشم بست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- کثافت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر را پشت سرش بست و فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- جلالی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی مثل همیشه در عرض چند ثانیهی کوتاه سروکلهاش پیدا شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- این دختره اونی نیست که ما رو دیده! ردش کن بره!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفورا رفت تا خودش را به ماشینش برساند و به سوی خانه براند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتمام طول مسیر فکر کرد باید تا پیش از آنکه پدرش از این موضوع بویی ببرد، آن آدم را پیدا میکرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدم کم آوردن و باختن نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند لحظه طولانی توی پارکینگ خانه ماند و با چشمانی بسته سرش را به صندلی تکیه داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ضربه دستی به شیشه کنارش چشم باز کرد و لبخند خواهرش را دید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- پس چرا نمیای بالا؟ راستش منو مامان خیلی وقته متوجهی اومدنت شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپیاده شد و هر دو به سمت پلهها رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چقدر دیر اومدی. بابا گفت به کسی سوغاتی نمیده تا تو هم باشی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشمهای سیاه خواهرش درخشیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشومیز خامه دوزی سفیدش عجیب به او میآمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- ستایش؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- هوم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوشگل شدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند خواهرش کش آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- مرسی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفیلتر ورودی را پشت سر گذاشتند و تهمینه به استقبالش آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخوشحال بود چون پسرش بعد از مدتها سروکلهاش توی خانه پیدا شده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- خوش اومدی مادر! داشتم به بابات میگفت این مدتی که اینجا نبود تو چقدر خستهی کار شدی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجواب سورن به تمام شور و اشتیاق او، ففط یک سلام خسته بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irرفت و در اتاقش را پشت سر خودش قفل کرد و لباسهایش را از تن بیرون کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدرست لحظهای که دستانش را بر روی صورتش گذاشت اتاق به دور او چرخیدن گرفت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاول آرام آرام اما هر چه که میگذشت سِیر این چرخش تندتر میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا جایی که احساس کرد دیگر نمیتواند تعادلش را حفظ کند و خودش را بر روی تخت خوابش رها کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدمهایی توی سرش میلولیدند و بی وقفه حرف میزدند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآدمهای وراج و حال بهم زن!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیکی با صدای بلند میخندید و دیگری میگریست...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزنی جیغ میکشید و مردی آنقدر کلماتش را فریاد میکشید که معلوم نبود چه بلغور میکند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنش را چرخاند و طاق باز شد این بار صداهای مزاحم واضح تر شدند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک صدای ظریف و دخترانه و بعد از آن مردی میانسال که هردو میان جملات یکدیگر میگفتند:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«تو رو خدا بذار برم یا حداقل یکی بهم بگه چرا اینجام»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«جوونها خام و بی تجربه هستن»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقطرات عرق بر روی تنش نشستند و او میتوانست خط سفید و محوی را میان چشمان خمار و نیمه بازش ببیند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای خنده چند مرد توی سرش پخش شد و چنگهای او به سمت موهایش رفتند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمهمه توی سرش کم کم نامفهوم شدند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه پهلوی راست چرخید و تنش را مانند یک جنین در خود جمع کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدای ممتد سوت توی گوشهایش پیچید و به تمام آن مزاحمتها پایان داد و خواب بلاخره او را در بر گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمیان خوابهایش کسی صدایش میزد و دستش را روی در میکوبید...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم باز کرد و با دیدن نور صبحگاهی توی اتاق، متوجهی زمان شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- سورن؟ سورن؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواب نبود و واقعا کسی در اتاقش را میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- اومدم! یه لحظه وایسا...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی بیرمق در را باز کرد و خواهرش با دیدن تن برهنهی او هینی کشید و رو برگرداند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاهی به سر تا پای خودش انداخت و انگار تازه مغزش به کار افتاده بود که فقط یک لباس زیر کوچک به پا دارد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتنش را پشت در پنهان کرد و پرسید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- چیه اول صبحی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irستایش نگاهش نکرد و فقط پاکت سفیدی به سمتش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- گذاشته بودن لای در خونه! اسم تو روش نوشته شده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی پیش نیامده بود نامهای به دستش برسد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن را گرفت و در را بست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت و روی پاکت غیر نام او چیز دیگری نوشته نشده بود. بازش کرد و چشم دوخت به یک دستخط ساده...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir« حواست به پنجرهها باشه!»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحیرت زده به انعکاس تصویر خودش توی آینه نگاه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاغذ را توی دستش مچاله کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاگر دوربینهای مداربسته باشگاه را برای آن لحظه از کار نیانداخته بودند؛ قطعا که مسئله به راحتی حل میشد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوقتی همایونفرها شخصا دست به کار میشدند، نباید هیچ ردی به جا بماند... نه یک فیلم و نه چیز دیگر!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمیخواست جنجال کند و پدرش موضوع را بفهمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپس خیلی خونسرد به طرف حمام رفت تا دوش صبحگاهیاش را بگیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلباسهایش کف زمین ریخته بودند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر چند از این کار بدش میآمد چون ذهنش را به هم میریخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irذهنی که بازی های خطرناکی را پیشنهاد میداد و شبها پر از همهمه و کابوس میشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگاهی هم که ناشناسها توی سرش میلولیدند و بی وقفه حرف میزدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک ساعت بعد توی محل کارش بود و داشت پای تمام کاغذهای مقابلش امضا میزد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجلالی آن طرف میز، درمورد تمام دستورات انجام شده؛ گزارشاتی میداد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir- نگران نباشید جناب ولیعهد! ده کیلو جنسِ درسته بود! الحق و الانصاف که خوب جونورهایی بودن؛ به گمونم بیشتر از اینا هم بتونن جاساز کنن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
