پارت صد و هفتاد و پنجم :

اشکان چند کاغذ تایپ شده مقابل دست‌هایش گذاشت.
- امروز صبح حسابداری شرکتو چک کردم. یکم بخور بخور شده بود.
سورن فنجان چای را روی نعلبکی‌اش گذاشت و یکی از کاغذ‌ها را برداشت. خیره ارقام ماند که صدای خرسند را شنید.
- این مدتی که اینجا نبودی من از همه چیز مخفیانه گزارش گرفتم. نمی‌دونستم منو زنده می‌ذاری یا نه؛ ولی این تنها کاری بود که از دستم بر می‌اومد برات انجام بدم.
سورن کاغ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Narges.g

    3

    دست و دلم نمیره که دو پارت اخری رو بخونم،ازبس واسش ناراحتم اما قلم قوی و معرکه ای داری آزاده جون،باکل پارت هات خط به خط یجورایی زندگی کردم، ازبس قوی بود قلمت که حسشون میکردم...چه بندهایی که من نصف شب تو تاریکی میخوندم و ضربان قلبم بالا می رفت 😂😶 🌫️

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    من تمام صحنه های این رمان را دوست داشتم و مورد علاقم بود که اگر اینجوری نبود این رمان یکی از رمان های که عاشقشم نمی شد و واقعا سخته انتخاب بین این همه صحنه های فوق العاده ولی اونجایی که سورنا و نیلی توی باغ افتابگردون بودن چون تنها جایی بود که سورن یکم خوشحال و خندان بود

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    ازاده جونم من به غیر از یک دسته ای که منوچ جزو سر دسته اونهاست بقیه کاراکتر ها را دوست داشتم حالا اینکه من میگم همتون فلان شید و ازتون بدم میاد اینا صرفا می خوام حرصم رو خالی کنم وگرنه هر کدوم دلایل خودشون را داشتن مثلا ما هم اگر بجای مریم یا نیلی بود همون کارها را انجام میدادیم حالا درسته رو مسخره

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    1

    بازی میگیم شوهر خلافکار خوبه و این داستانا ولی توی زندگی واقعی چنین چیزی نیست اونایی هم که می مونن به پای شوهر خلافکارشون یا زیادی احمقن یا زیادی عاشق ولی خب بازم با همه ی اینا که هر کدوم دلایل منطقی خودشون را داشتن اما مورد علاقه ترینم سورنه چون من با این کارکتر زندگی کردم و میدونم تمام این اتفاقات

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    زیر سر منوچهر هستش چیزی که تهمینه و ستایشو و نیلی و مریم و... نمی دونستن درسته که خود سورن هم ادم خوبی نیست ولی بازم بخاطر بلاهایی که پدرش توی نوجوانی سرش اورده وگرنه یه ادم از همون اول که بدنیا میاد بد نیست قطعا این بد شدنه یه دلیلی باید داشته باشه که واسه سورن پدرشه

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    ازاده تا حالا اینقدر از ته دلم ارزوی مرگ یکنفر را نکرده بودم اما الان از اول تا اخر رمان ارزو کردم کاش میلاد بمیره کاش منوچ بمیره خلق و خوی من کلا با این رمان عوض شد انگار😔

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    سورن بزن باباتو تو بیمارستان بکششش🔪🔪اممم خب بالاخره در شان همایونفر ها زندان رفتن نیست توهم بکشش که دیگه نیاز نباشه بره زندان یا اگرم نمی کشیش دعا می کنمم مثل یه تیکه گوشت یجا افتاده باشه دیگه هیچ گوهی نتونه بخوره مرتیکعههه

    ۱۰ ماه پیش
  • حدیث

    0

    ایییییی دستمال بدید😭😭😭😭😭😭خدایا چقدر این سورنا بدبخته اصلا همتون به غیر از یکسری افراد برید بمیریددددددد

    ۱۰ ماه پیش
  • محرابی

    1

    ممنونم واقعا رمان زیبایی بود ازالان دلم تنگ میشه برای رمان. سورن ونیلی رو دوست داشتم ومیدونم تمام شخصیت سورن به واسطه تربیت پدرش از بچگی بود که انقدر خشن وبی رحم دربعضی مواقع هست. ازمرگ میکائیل واقعا ناراحت شدم. ازمنوچهرخان واقعا متنفرم. صحنه های عاشقی کردن سورن هم واقعا عالی بود. سپاس فراوان

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    2

    اون صحنه ایم که خیلی هیجان زده شدم براش اونجایی بود که سورن فهمید کی بوده که اون بلا رو سر نیلی آورده و ازشم انتقام گرفت،یکی دیگم صحنه ای که فهمیدم اشکان زندست و سورن نکشتتش اینقد خوشحال شدمممم🌚

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    1

    برای میکائیلم که خب از قبل توی دومینو میدونستم که چی میشه ولی باز اینجا که بهش رسیدیم ناراحت شدممممم🗿💔واسه اشکانم که دق کردم تا بفهمم این بچه کجاست و چه بلایی سرش اومده💀

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    2

    اینکه انتظار چه صحنه ایو نداشتم یکیش اتفاقی بود که واسه نیلی افتاد یعنی واسه پایان رابطه اینا هر اتفاقیو متصور بودم جز این🗿😂آخه به نظرم نیلی خیلی بی گناه بود حتی درست حسابی نمیدونست سورن دقیقا کیه و چیکارست بعد قربانی دشمنیش با یکی دیگه شد🙂💔

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    2

    واقعا هم با سورن و نیلی و اشکان و میکائیل و... زندگی کردیم اینقدر که نوشته هات قابل تصور و قابل لمسن که اگه بخوایم هم نمیتونیم تک تکشونو تصور نکنیم،انگار که مام بین همایونفرا و داستاناشون بودیم و تو گندکاریاشون شریک بودیم🙂😂

    ۱۰ ماه پیش
  • asall

    0

    تمام دیالوگای سورنا برام جذاب بود مخصوصا اعترافاش به نیلی ، ابراز احساساتش مرگ توله ی ابراهیمی واقعا حال کردم باهاش اون صبحی که سورن بیدار شد و نیلی و تو تراس خونش حوله پوش دید جدا هیجان زده شدم انتظار نبود نیلیو نداشتم

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    1

    ولی خیلی درکت میکنما آزاده اینکه از قبل نقشه مرگ یکیو تو سناریو هات کشیده باشی و بعد فکر کنی مخاطب اون داستان میخواد چه واکنشی داشته باشه:)😂چون منم چند سالی میشه سناریو میسازم تو ذهنم ولی هیچوقت جرئت این که بیارمشون رو کاغذو نداشتم:)

    ۱۰ ماه پیش
  • Sogi

    1

    واقعا به این رمان وابستگی پیدا کرده بودم چون اولین رمانی بود که آنلاین خوندمش بقیه رمانا یا آفلاین خوندمشون یا منتظر موندم تموم شن ولی اینکه هر هفته بخوام منتظر یه قسمت دیگه از زندگی کاراکتر اصلی بمونم و فقط با سریالا تجربه کرده بودم🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • asall

    0

    من سر نیلی کوووور شدم تا چند روز افسردگی داشتم الان انگار واقعیتش عین سیلی تو صورتم زده شد چون من واقعا امید داشتم سورن،نیلی میکاییل ،اشکان و ستایش محبوبای من بودن

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!