مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و هفتاد و پنجم :
اشکان چند کاغذ تایپ شده مقابل دستهایش گذاشت.
- امروز صبح حسابداری شرکتو چک کردم. یکم بخور بخور شده بود.
سورن فنجان چای را روی نعلبکیاش گذاشت و یکی از کاغذها را برداشت. خیره ارقام ماند که صدای خرسند را شنید.
- این مدتی که اینجا نبودی من از همه چیز مخفیانه گزارش گرفتم. نمیدونستم منو زنده میذاری یا نه؛ ولی این تنها کاری بود که از دستم بر میاومد برات انجام بدم.
سورن کاغ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
1منتظرم برای هامون چطورقراردل بسوزنیم البته سورن هنوزوحشتناک مثل جلداول🙏
۱ ماه پیشNarges.g
5دست و دلم نمیره که دو پارت اخری رو بخونم،ازبس واسش ناراحتم اما قلم قوی و معرکه ای داری آزاده جون،باکل پارت هات خط به خط یجورایی زندگی کردم، ازبس قوی بود قلمت که حسشون میکردم...چه بندهایی که من نصف شب تو تاریکی میخوندم و ضربان قلبم بالا می رفت 😂😶 🌫️
۱۱ ماه پیشحدیث
2من تمام صحنه های این رمان را دوست داشتم و مورد علاقم بود که اگر اینجوری نبود این رمان یکی از رمان های که عاشقشم نمی شد و واقعا سخته انتخاب بین این همه صحنه های فوق العاده ولی اونجایی که سورنا و نیلی توی باغ افتابگردون بودن چون تنها جایی بود که سورن یکم خوشحال و خندان بود
۱۱ ماه پیشحدیث
0ازاده جونم من به غیر از یک دسته ای که منوچ جزو سر دسته اونهاست بقیه کاراکتر ها را دوست داشتم حالا اینکه من میگم همتون فلان شید و ازتون بدم میاد اینا صرفا می خوام حرصم رو خالی کنم وگرنه هر کدوم دلایل خودشون را داشتن مثلا ما هم اگر بجای مریم یا نیلی بود همون کارها را انجام میدادیم حالا درسته رو مسخره
۱۱ ماه پیشحدیث
2بازی میگیم شوهر خلافکار خوبه و این داستانا ولی توی زندگی واقعی چنین چیزی نیست اونایی هم که می مونن به پای شوهر خلافکارشون یا زیادی احمقن یا زیادی عاشق ولی خب بازم با همه ی اینا که هر کدوم دلایل منطقی خودشون را داشتن اما مورد علاقه ترینم سورنه چون من با این کارکتر زندگی کردم و میدونم تمام این اتفاقات
۱۱ ماه پیشحدیث
1زیر سر منوچهر هستش چیزی که تهمینه و ستایشو و نیلی و مریم و... نمی دونستن درسته که خود سورن هم ادم خوبی نیست ولی بازم بخاطر بلاهایی که پدرش توی نوجوانی سرش اورده وگرنه یه ادم از همون اول که بدنیا میاد بد نیست قطعا این بد شدنه یه دلیلی باید داشته باشه که واسه سورن پدرشه
۱۱ ماه پیشحدیث
1ازاده تا حالا اینقدر از ته دلم ارزوی مرگ یکنفر را نکرده بودم اما الان از اول تا اخر رمان ارزو کردم کاش میلاد بمیره کاش منوچ بمیره خلق و خوی من کلا با این رمان عوض شد انگار😔
۱۱ ماه پیشحدیث
1سورن بزن باباتو تو بیمارستان بکششش🔪🔪اممم خب بالاخره در شان همایونفر ها زندان رفتن نیست توهم بکشش که دیگه نیاز نباشه بره زندان یا اگرم نمی کشیش دعا می کنمم مثل یه تیکه گوشت یجا افتاده باشه دیگه هیچ گوهی نتونه بخوره مرتیکعههه
۱۱ ماه پیشحدیث
0ایییییی دستمال بدید😭😭😭😭😭😭خدایا چقدر این سورنا بدبخته اصلا همتون به غیر از یکسری افراد برید بمیریددددددد
۱۱ ماه پیشمحرابی
1ممنونم واقعا رمان زیبایی بود ازالان دلم تنگ میشه برای رمان. سورن ونیلی رو دوست داشتم ومیدونم تمام شخصیت سورن به واسطه تربیت پدرش از بچگی بود که انقدر خشن وبی رحم دربعضی مواقع هست. ازمرگ میکائیل واقعا ناراحت شدم. ازمنوچهرخان واقعا متنفرم. صحنه های عاشقی کردن سورن هم واقعا عالی بود. سپاس فراوان
۱۱ ماه پیشSogi
3اون صحنه ایم که خیلی هیجان زده شدم براش اونجایی بود که سورن فهمید کی بوده که اون بلا رو سر نیلی آورده و ازشم انتقام گرفت،یکی دیگم صحنه ای که فهمیدم اشکان زندست و سورن نکشتتش اینقد خوشحال شدمممم🌚
۱۱ ماه پیشSogi
1برای میکائیلم که خب از قبل توی دومینو میدونستم که چی میشه ولی باز اینجا که بهش رسیدیم ناراحت شدممممم🗿💔واسه اشکانم که دق کردم تا بفهمم این بچه کجاست و چه بلایی سرش اومده💀
۱۱ ماه پیشSogi
3اینکه انتظار چه صحنه ایو نداشتم یکیش اتفاقی بود که واسه نیلی افتاد یعنی واسه پایان رابطه اینا هر اتفاقیو متصور بودم جز این🗿😂آخه به نظرم نیلی خیلی بی گناه بود حتی درست حسابی نمیدونست سورن دقیقا کیه و چیکارست بعد قربانی دشمنیش با یکی دیگه شد🙂💔
۱۱ ماه پیشSogi
2واقعا هم با سورن و نیلی و اشکان و میکائیل و... زندگی کردیم اینقدر که نوشته هات قابل تصور و قابل لمسن که اگه بخوایم هم نمیتونیم تک تکشونو تصور نکنیم،انگار که مام بین همایونفرا و داستاناشون بودیم و تو گندکاریاشون شریک بودیم🙂😂
۱۱ ماه پیشasall
0تمام دیالوگای سورنا برام جذاب بود مخصوصا اعترافاش به نیلی ، ابراز احساساتش مرگ توله ی ابراهیمی واقعا حال کردم باهاش اون صبحی که سورن بیدار شد و نیلی و تو تراس خونش حوله پوش دید جدا هیجان زده شدم انتظار نبود نیلیو نداشتم
۱۱ ماه پیشSogi
1ولی خیلی درکت میکنما آزاده اینکه از قبل نقشه مرگ یکیو تو سناریو هات کشیده باشی و بعد فکر کنی مخاطب اون داستان میخواد چه واکنشی داشته باشه:)😂چون منم چند سالی میشه سناریو میسازم تو ذهنم ولی هیچوقت جرئت این که بیارمشون رو کاغذو نداشتم:)
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Helia
0هربار بعد از راز نیل که رمان رو خوندم ناراحت بودم