مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و هفتاد و یک :
*شروع موسیقی*
سالها گذشته بود...
سالها...
طی این سالها آنقدر دویده بود که حالا بخواهد خودش را در آستانه فروپاشی ببیند.
اما فقط در آستانه آن...
وگرنه آدم جا زدن نبود!
سالها گذشته بود... سالها!
از آن پسربچهای که ناگهان افتاد میان گلهای آفتابگردان!
که اگر روی پنجه پاهایش میایستاد...
قطعا میتوانست گلبرگهای طلاییشان را لمس کند!
« - اون خرسه!
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
1اوایل پارت رو که خوندم خیلی بعضی شدم گل آفتابگردون ابر های پنبه ای
۲ ماه پیشرمان
0سلام ببخشید نویسنده آهنگی که پخش میشه موقع خواندن رمان اثر چه نوازنده ای هست میشه اسمش رو بدونم ممنون میشم💞
۶ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام عزیزم. متاسفانه چون موبایلم رو از دست دادم، دسترسی ندارم که چک کنم اسم این آهنگ چی بود... یادمم نمیاد💔 حتی گذاشته بودم توی چنل تـ لـ گـ ر ا م اگه از بچهها کسی اسمش رو بدونه امیدوارم پاسخ بده.
۶ ماه پیشFafa30
9سلام آزاده جون خوش قلمم... چه حیف که آخرای رمانه عادت کرده بودیم بهش انقد قلمت خوبه دلم نمیخواد رمان هات تموم بشن
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم عزیزم این نهایت لطف توئه🥺💚💚💚
۱۲ ماه پیشسهیل۲۹
7یه چیزی بگم؟؟؟ تا سطر اول پارت و خوندم همراه با موسیقی یه احساس خیلی عجیبی بهم دست داد که واقعا نمیتونم توصیفش کنم..و این برمیگرده به مهارت نوشتن یک نویسنده ی عالی و حرفه ای که بلدن چطور با کلمات نه فقط به چشم و ذهن بلکه به قلب هم دست پیدا کنن👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از نظر لطفت عزیزم😍 خوشحالم که قلبتو لمس کرد🥺
۱۲ ماه پیشمیم
6با اینکه آخرای رمانه اما هیچ حدسی از پایانش ندارم،از طرفی دوست داره سورنا باشه ولی شرایطش نیست،نیلی نیست،از طرفی این منوچهر وبرادراش راهی براش نذاشتن جز ادامه،اینجا هم میکائیل نیست،این موسیقی این حس رو به من داد😔😔🙏🏼👏👏👏
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی ممنون که حست رو درمورد موسیقی گفتی🥺
۱۲ ماه پیشNana
4دوست ندارم رمان تموم بشه کاش سورن بتونه سورنا باشه
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا ای کاش💔💔💔
۱۲ ماه پیشپرنیا
3چقد خلاق چقد کار درست دمت گرم آزاده من تیکه اول پارت رو میتونم چندها بار بخونم ،انقد که متن و موسیقی زیبا و در خوری داره ،مرسی واقعا ازین همه حس خوب و هیجان که توی این رمان بما دادی 👌👌❤️❤️
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم که دوست داشتی😍
۱۲ ماه پیشپرنیا
4جلالی کار درست ،چقد خوبه که تو حداقل براش موندی که بتونه سرپا شه
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
جلالی خیلی وفاداره😍
۱۲ ماه پیشپرنیا
1دردسر توراهه،اما نه واسه ما !! مافیای شب بیدار میشوند 💪💪
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بریم که ببینیم ته داستان قراره کیا مافیا باشن😎
۱۲ ماه پیشمهلا
1فوق العاده بود 💜💜💜💜💜💜💜
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
مرسی🤩
۱۲ ماه پیشترنم
2دمت گرم آزاده جون تو خیلی محشری با این انتخاب آهنگ..نمیدونم ی حس عجیبی داشتم کلا به چیزایی ک فکر می کرد و از پشت پنجره سورن میدید منم تو ذهنم تصور می کردم هر چی بگم بازم کمه عالیییی💚🤩
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیییییلی خوشحالم 🤩خوبه که این حس رو داشتی
۱۲ ماه پیشترنم
1جلالی جون خودشیفته هستی درست..ولی کاری کردی هم من لبخند بیاد رو لبم هم سورن..افرین بهت👌🏻😊
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
طفلی حق داره از خودش تعریف کنه😅
۱۲ ماه پیشترنم
1واای داریم به پایانش نزدیک میشیم و من اینو نمیخوام..سورن خیلی دوست داره سورنا بشه ولی با این شرایط فک نکنم..
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
شرایطش رو نداره💔
۱۲ ماه پیشترنم
3جای خیلیا تو رمان خالیه مثل میکائیل و نیلی..کاش میکائیل بود و میدید همه چیو با چشمای خودش ک سورن ادامه میده و آدم جا زدن نیس🥺
۱۲ ماه پیشمهرانا
3دقیقاااا👌 کاش بود و میدید اشکان زندست 😥😥😥
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خییییییییلی درگیر این قضیه بود😭به نظرم باور نداشت سورن این کارو کرده باشه چون خیلی با سورن خوب بود ولی سر در نمیاورد چرا نباید واقعیت رو بدونه🥺💔
۱۲ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قطعا جاشون خالیه😔
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nina
0اولای این پارت چقدر قشنگ بود. حس و حال عجیبی داشت آهنگ هم خیلی باهاش مچ شده بود احسنت به این انتخاب❤️