مهمیزهای سیاه به قلم آزاده دریکوندی
پارت صد و شصت و پنجم :
تن سورن یخ بست...
مادرش...
وای مادر سادهاش...
دانهای عرق روی تیره کمرش راه گرفت و ذهنش به کلی مختل شد...
- تو... پسر بابامی؟
صدایش پر از شک و شبهه بود. پر از ترحم برای مادرش!
هامون خیلی آرام خندید...
- معلومه که نه!
شانههای سورن فورا سبک شدند...
یک لحظه یادش آمد مریم گفته بود هامون توی دهه چهل زندگیاش است یعنی حداقل ده سال بزرگتر از سورن...
این یعنی هامÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
2پشمام ریخته حقیقت از هامون خوشم میاد و حس بدی بهش ندارم بهتر از منوچهرخانه
۲ ماه پیشمهلا
1عالی بود 💜💜💜💜💜
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱۲ ماه پیشمیم
3ای کاش قبول نکنه وبره البته با اشکان،همش فکر این بودم یه همخون منوچهر چرا اینقدر حمایتش کرده خود منوچهر اینقدر هواشو نداشته نگو برای همکاری بود نه برادرزاده دوستی 😏🙏🏼🧡
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همایونفرا بیخودی واسه کسی تره خورد نمیکنن
۱۲ ماه پیشپرنیا
4منوچهر و برادر و برادر زاده 😕 چرا اینارو رو نکرده بود
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا خوب تحملی داشت این همه سال رو نکرده بود... من خیلی دهنم قرص باشن سی ثانیهس😔
۱۲ ماه پیشپرنیا
3سورن بیخیال این تاج و تخت شو برو واسه خودت تو مزرعه زندگی کن
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کاش میشد💔
۱۲ ماه پیشپرنیا
3خوبه که فهمید میکاییل بهش خیانت نکرده
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
از همون اولم نمیخواست باور کنه🤩
۱۲ ماه پیشخانم پاف
3ولی اگه قبول نکنه هامون میندازش زندان دوباره و دیگه خبری هم از اشکان نیست!!! مگه ندیدین چی گفت ؟ گفت کاری برام نداره یه تماس ۱۵ ثانیه ای میخواد و به اونی که پشت خط بود گفت به اشکان بگه همه چی به تصمیم سورن بستگی داره
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
همینطوره
۱۲ ماه پیشترنم
2واای پس حدسم درست بود ولی اشکان پسر هامون نیس شاید برادرزاده دیگش باشه چون سورن عمو های زیادی داره فک کنم
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه فقط دو تا داره
۱۲ ماه پیشترنم
2منم میخوام ک قبول نکنه چیه این قدرت ی زندگی معمولی داشته باشه مثل بقیه ولی اینطور نیس اونموقع میره زندان و اشکان هم پَر😩😩
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
درسته نمیشه😔💔
۱۲ ماه پیشترنم
2ازاده جون این فصل چقد هیجانیه هر لحظه شوکه تر میشم مثلا فک نمیکردم هامون فامیل باشه اصلاااا
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوشحالم امیدوارم تا پارت آخر همین حس رو داشته باشی🤩
۱۲ ماه پیشآمینا
2من حدس میزدم سورن دیگه این تاج و تخت رو نخواد.چون واقعا با روحیش نمیسازه.ای منوچهر پدرسگ ببین چقدر پسرتون عذاب دادی .آخ اشکان من منتظرم سورن فقط یبار دیگه تورو ببینه
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چنین افرادی تا خرخره تو خلاف غرق شدن و هیچ راهی برای برگشت ندارن. متاسفانه این رمانایی که تهش مافیا توبه میکنه یه رویای محضه و اصلا چنین چیزی شدنی نیست.
۱۲ ماه پیشسهیل۲۹
2این است قدرت تفکر..دمتون گرم ماشالله بهتون خانم دریکوندی عزیز
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربون تو💋
۱۲ ماه پیشasall
2من همیشهههه برام سوال بود ک چطور وقتی این قدرت از پدر منوچهر بهش رسید چرا *** و کاری نداره برادری خواهری بعد گفتم شاید تک فرزند بود و انقدر معماهای وجود داشت که بهش اهمیت ندادم
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خانوادگی دستشون تو کاره
۱۲ ماه پیشasall
3نمی دونم چرا انقدر از هامون خوشم اومددددد😂😂شاید چون مث من از منوچهر متنفره خلاصه که خوش اومدی هامون خان قدم رنجه کردی سورن مصداق بارز ضرب المثل آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم هستش طرف عموش از آب دراومدددددد فک کن حتی تهمینه اینو میشناخت😂😂😂😂😂
۱ سال پیشترنم
1باید بگم منم خوشم اومده کراش بعدیم بعد سورن ک محبوبه هامونه😅😅😂
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به😍
۱ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
بدبخت گناه داشت🤣🤣🤣🤣🤣یعنی من به جاش بودم از شدت حرص سکته میکردم
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نلا
1از هامون خوشم میاد..