پارت شصت و ششم :

ماشین در مسیر فرعی روستایی حرکت کرد. در حاشیۀ جاده‌های پرپیچ و خم، باغات مرکبات به چشم می‌آمدند. خورشید رنگ سرخ غروبش را به سقف خانه‌ها و باغات می‌پاشید و رفته‌رفته رو به خاموشی می‌رفت. ماشین وارد روستا شد. ترمه باذوق دستانش را به‌هم کوبید: «دیگه رسیدیم.»
از ابتدای روستا، شادی، ترس، هیجان و شرم، وجود ارمغان را به تلاطم وا داشت. هیجان‌زده و مضطرب انگشتانش را درهم قفل کرده بود. نفس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    خسته نباشید،نوتیف رمان واسم نیومده بود،متوجه پارت جدید نشدم دیر اومدم، حتمامهرتااومده شر ارمان رو بکنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    پارت خیلی وقته که گذاشته شده عزیزم

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    حتما اومده اتمام حجت کنه.ممنون زیبا بود👌👏🌼🍀🌸

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    نویسنده جون منتظر پارت بودم گفتم زودی ببینم مهرتا میخواد چکار کنه ولی انگار باید باز هم انتظار بکشیم خواهشا پارت رو زود بذارید دل تو دلم نیست

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    فردا عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Narges.g

    0

    وای خدا بخیر کنه ..

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آمین❤

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    کاشکی سحر ی ذره دیگه میموند

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کار آرمان از سحر و نصیحتاش گذشته

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خیلی عالی بود.امیدوارم آرمان سر عقل بیاد.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤😘

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    تو باید دیگه عادت کنی به نبودن مهرتا و دوست داشتن سحر.سحر دوستت داره پس بهش عادت کن.گاهی خودتو به عادت دادن کاری بهترین راهه. مثل من که گفتم باید عادت کنم و مجبور بودم عادت کنم چون خودم خودمو مجبور کردم.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    ولی جدی ینی اخرش چی میشه. همونطور که برا دونستنش کنجکاوم از اینکه تموم بشه هم ناراحتم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    من پر از غمم. از اینکه دیگه این همه نظر قشنگ پشت هم ردیف نمیشه.

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    عزیزمممممم🖤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    بابت پارت ممنون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش😘😘

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    کاش ارمان گوش و چشم بستش به روی واقعیتو باز کنه. کاش حرف سحرو گوش بده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کااااش

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    یکیم نداریم مث راستین برامون شعر بخونه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مثل راستین اصلا پیدا نمیشه. آقا، متین، صبور❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    اخی عادله . ارمغان دیگه درد نمیکشه. براش خوشحالم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم همینطور❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    بیچاره سوران دلم براش سوخت

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم😔

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    ارمان کثافت خیلی وقیحی به فریالم رحم نکرد

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بهترین راه واسه بیرون کردن اونا از خونه‌ش همین بود. در آن واحد دو نفر از اطرافیانش رو پروند.

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    امیدوارم مهرتا اومده باشه که خودش ارمان رو از خواب بیدار کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉👌

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️