مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و ششم :
ماشین در مسیر فرعی روستایی حرکت کرد. در حاشیۀ جادههای پرپیچ و خم، باغات مرکبات به چشم میآمدند. خورشید رنگ سرخ غروبش را به سقف خانهها و باغات میپاشید و رفتهرفته رو به خاموشی میرفت. ماشین وارد روستا شد. ترمه باذوق دستانش را بههم کوبید: «دیگه رسیدیم.»
از ابتدای روستا، شادی، ترس، هیجان و شرم، وجود ارمغان را به تلاطم وا داشت. هیجانزده و مضطرب انگشتانش را درهم قفل کرده بود. نفس
مطالعهی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
پارت خیلی وقته که گذاشته شده عزیزم
۱ سال پیشA-a
0حتما اومده اتمام حجت کنه.ممنون زیبا بود👌👏🌼🍀🌸
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم❤
۱ سال پیشآمنه
0نویسنده جون منتظر پارت بودم گفتم زودی ببینم مهرتا میخواد چکار کنه ولی انگار باید باز هم انتظار بکشیم خواهشا پارت رو زود بذارید دل تو دلم نیست
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
فردا عزیزم
۱ سال پیشNarges.g
0وای خدا بخیر کنه ..
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
آمین❤
۱ سال پیشآسمان
1کاشکی سحر ی ذره دیگه میموند
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
کار آرمان از سحر و نصیحتاش گذشته
۱ سال پیشنسترن
0خیلی عالی بود.امیدوارم آرمان سر عقل بیاد.
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤😘
۱ سال پیشزینب
1تو باید دیگه عادت کنی به نبودن مهرتا و دوست داشتن سحر.سحر دوستت داره پس بهش عادت کن.گاهی خودتو به عادت دادن کاری بهترین راهه. مثل من که گفتم باید عادت کنم و مجبور بودم عادت کنم چون خودم خودمو مجبور کردم.
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
❤❤❤
۱ سال پیشستایش
1ولی جدی ینی اخرش چی میشه. همونطور که برا دونستنش کنجکاوم از اینکه تموم بشه هم ناراحتم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
من پر از غمم. از اینکه دیگه این همه نظر قشنگ پشت هم ردیف نمیشه.
۱ سال پیشستایش
0عزیزمممممم🖤
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘❤❤
۱ سال پیشستایش
1بابت پارت ممنون
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خواهش😘😘
۱ سال پیشستایش
1کاش ارمان گوش و چشم بستش به روی واقعیتو باز کنه. کاش حرف سحرو گوش بده
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
کااااش
۱ سال پیشستایش
1یکیم نداریم مث راستین برامون شعر بخونه
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مثل راستین اصلا پیدا نمیشه. آقا، متین، صبور❤
۱ سال پیشستایش
1اخی عادله . ارمغان دیگه درد نمیکشه. براش خوشحالم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
منم همینطور❤
۱ سال پیشستایش
1بیچاره سوران دلم براش سوخت
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
منم😔
۱ سال پیشستایش
1ارمان کثافت خیلی وقیحی به فریالم رحم نکرد
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
بهترین راه واسه بیرون کردن اونا از خونهش همین بود. در آن واحد دو نفر از اطرافیانش رو پروند.
۱ سال پیشستایش
1امیدوارم مهرتا اومده باشه که خودش ارمان رو از خواب بیدار کنه
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😉😉👌
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0خسته نباشید،نوتیف رمان واسم نیومده بود،متوجه پارت جدید نشدم دیر اومدم، حتمامهرتااومده شر ارمان رو بکنه