پارت شصت و ششم :

ماشین در مسیر فرعی روستایی حرکت کرد. در حاشیۀ جاده‌های پرپیچ و خم، باغات مرکبات به چشم می‌آمدند. خورشید رنگ سرخ غروبش را به سقف خانه‌ها و باغات می‌پاشید و رفته‌رفته رو به خاموشی می‌رفت. ماشین وارد روستا شد. ترمه باذوق دستانش را به‌هم کوبید: «دیگه رسیدیم.»
از ابتدای روستا، شادی، ترس، هیجان و شرم، وجود ارمغان را به تلاطم وا داشت. هیجان‌زده و مضطرب انگشتانش را درهم قفل کرده بود. نفس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    خسته نباشید،نوتیف رمان واسم نیومده بود،متوجه پارت جدید نشدم دیر اومدم، حتمامهرتااومده شر ارمان رو بکنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    پارت خیلی وقته که گذاشته شده عزیزم

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    حتما اومده اتمام حجت کنه.ممنون زیبا بود👌👏🌼🍀🌸

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    نویسنده جون منتظر پارت بودم گفتم زودی ببینم مهرتا میخواد چکار کنه ولی انگار باید باز هم انتظار بکشیم خواهشا پارت رو زود بذارید دل تو دلم نیست

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    فردا عزیزم

    ۱ سال پیش
  • Narges.g

    0

    وای خدا بخیر کنه ..

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    آمین❤

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    کاشکی سحر ی ذره دیگه میموند

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کار آرمان از سحر و نصیحتاش گذشته

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    خیلی عالی بود.امیدوارم آرمان سر عقل بیاد.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤😘

    ۱ سال پیش
  • زینب

    1

    تو باید دیگه عادت کنی به نبودن مهرتا و دوست داشتن سحر.سحر دوستت داره پس بهش عادت کن.گاهی خودتو به عادت دادن کاری بهترین راهه. مثل من که گفتم باید عادت کنم و مجبور بودم عادت کنم چون خودم خودمو مجبور کردم.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    ولی جدی ینی اخرش چی میشه. همونطور که برا دونستنش کنجکاوم از اینکه تموم بشه هم ناراحتم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    من پر از غمم. از اینکه دیگه این همه نظر قشنگ پشت هم ردیف نمیشه.

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    عزیزمممممم🖤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘❤❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    بابت پارت ممنون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش😘😘

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    کاش ارمان گوش و چشم بستش به روی واقعیتو باز کنه. کاش حرف سحرو گوش بده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    کااااش

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    یکیم نداریم مث راستین برامون شعر بخونه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مثل راستین اصلا پیدا نمیشه. آقا، متین، صبور❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    اخی عادله . ارمغان دیگه درد نمیکشه. براش خوشحالم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم همینطور❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    بیچاره سوران دلم براش سوخت

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم😔

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    ارمان کثافت خیلی وقیحی به فریالم رحم نکرد

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بهترین راه واسه بیرون کردن اونا از خونه‌ش همین بود. در آن واحد دو نفر از اطرافیانش رو پروند.

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    امیدوارم مهرتا اومده باشه که خودش ارمان رو از خواب بیدار کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉👌

    ۱ سال پیش
کپی شد!