پارت شصت و هفتم :

معشوقش با قدم‌های کوتاه و سنگین در میانۀ حیاط ایستاده بود. فضای رنگین حیاط در آن لحظه پیش چشمان آرمان چندین برابر زیباتر می‌نمود.
مهرتا اکراه داشت قدمی دیگر به جلو بردارد. آرمان راه نرفته را جبران کرد. مهرتا نگاه از او گرفت و بی‌میل در محیط حیاط چرخاند. از آن روز که تنها و دلشکسته در ساحل ملاقاتش کرده بود، با اشاره‌اش ویلا را در یاد داشت و مسیرش را یافت. این کلبه که نه، ویلای حزن و حس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    عالی بود,رمانش به دل مینشست

    ۲ هفته پیش
  • S.raeisi

    0

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم خیلی قشنگه در عرض یه روز خوندمش امیدوارم همیشه موفق باشید 🌺✨

    ۴ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از توجه و همراهی شما عزیزم❤💋

    ۴ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    نویسنده عزیز دست مریزاد به قلم زیبایتان..من رمان و با وجود مشغله درعرض ۳ روز خوندم واقعا لذت بردم بدون حاشیه و کلمات اضافی ..برام مثل یه سریال بود کاش میشد این رمان ها رو در غالب سریال ها به نمایش بزارن ..خسته نباشید عزیزم🙏🌺

    ۵ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از وقتی که گذاشتید و خیلی خوشحال شدم که دوست داشتید❤🌱

    ۵ ماه پیش
  • سونیا

    0

    چقدر زیبا و دلنشین بود 😍آرزوی موفقیت های روزافزون برای نویسنده ای توانمند چون شما دارم 🌹

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. مرسی واسه همراهی‌تون❤

    ۵ ماه پیش
  • المیرا

    0

    رمانتون خیلی قشنگ بود به قدری که کتاب های دیگه رو هم با شوق خوندم انگار داشتم یه سریال رو با هیجان نگاه میکردم🤗

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که دوست داشتی😍❤

    ۶ ماه پیش
  • زهره

    0

    وااااای خیلی باحال و جذاب تموم شد

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خدا رو شکر دوست داشتین

    ۶ ماه پیش
  • ...

    0

    مهرتا که رفت با کاوه پس چرا تو عکس رمان عکسه آدمان هست

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بر اساس خلاصه‌ش طراحی شده

    ۸ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    خانم ملکی نسب بابت رمان خوبتون هم تبریک میگم و همخسته نباشید میتونم به جرات بگم که رمان خاصی بود که در عین سادگی نمیشد اینده رو حدس زد

    ۸ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از همراهی‌تون. خوشحالم که دوست داشتید.🌸

    ۸ ماه پیش
  • آتنا

    1

    واقعا قشنگ بود اگر لادنو درنظر نگیریم خیلی رومخ بود قشنگ بود رمانت نویسنده جان مادره کاوه رفتارش با مهرتا چطور شد؟ با این همه بدی که شد بازم دلم برای آرمانی سوخت که بی رحمانه عاشق بود بدبین بود تحقیر شدو کتک خورد :))))

    ۹ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما عزیزم. نپرداختن به مسئله مادر کاوه جز قسمت باز پایانی بود. البته که حدسم سخت نیست. مهرتا نسبت به شیرین بخشنده بود و مدام از تلخی مادرشوهرش چشم‌پوشی می‌کرد و این قضیه با وجود ناراحت‌کننده بودن، بازم شامل بخشش شد.

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    واقعا رمانتون به دلم نشست کاش تموم نمیشد 🤗🤗🤗موفق باشین🌼🌼🌼🌼❤❤❤💐💐💐

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از لطف و همراهی‌تون عزیزم💖

    ۱ سال پیش
  • آیدا

    0

    خیلی قشنگ بود...🌹

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 💖

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    اینقدر این رمان قشنگ و دل نشین بود که دلم تنگ میشه برا شخصیتهای رمان چقد حس خوب بهم میدادن دست گلت درد نکنه نویسنده خوش قلم و خوش ذوق

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍❤

    ۱ سال پیش
  • مهناز

    0

    بی نهایت رمان زیبایی بود،قلمتون همیشه سبز رویا جان🍀❤️ هیییچ کاستی ای نداشت👌🏼🍀

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤❤

    ۱ سال پیش
  • سعیده

    0

    واقعاًخیلی قشنگ بودخداقوت میگم به نویسنده که اینقدربی نظیرقصه ای روتوصیف کردن که خیلی تاَثیرگذاربودوباهیجان که همش مشتاق بودم بدونم در ادامه چی میشه همچنین پایان خیلی زیبایی داشت مخصوصاًجایی که پاهای کاوه یکدفعه خوب نشدنشون دهنده کاربلدیه نویسنده ست که خیلی نزدیک به واقعیت بود🥰💫💥🤌

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. خوشحالم که دوست داشتین❤

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    عالی بود،خداقوت،منتظر رمان های بعدیتون هستیم،قصه ی علی رو هم اخرش نفهمیدیم😉

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. علی یه بچه یتیم بود که تو بهزیستی بزرگ شد. به همین دلیل با ارمغان احساس همدلی می کرد. آخرشم با سحر ازدواج کرد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️