پارت شصت و هفتم :

معشوقش با قدم‌های کوتاه و سنگین در میانۀ حیاط ایستاده بود. فضای رنگین حیاط در آن لحظه پیش چشمان آرمان چندین برابر زیباتر می‌نمود.
مهرتا اکراه داشت قدمی دیگر به جلو بردارد. آرمان راه نرفته را جبران کرد. مهرتا نگاه از او گرفت و بی‌میل در محیط حیاط چرخاند. از آن روز که تنها و دلشکسته در ساحل ملاقاتش کرده بود، با اشاره‌اش ویلا را در یاد داشت و مسیرش را یافت. این کلبه که نه، ویلای حزن و حس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • S.raeisi

    0

    یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم خیلی قشنگه در عرض یه روز خوندمش امیدوارم همیشه موفق باشید 🌺✨

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از توجه و همراهی شما عزیزم❤💋

    ۲ ماه پیش
  • مامان عسل

    0

    نویسنده عزیز دست مریزاد به قلم زیبایتان..من رمان و با وجود مشغله درعرض ۳ روز خوندم واقعا لذت بردم بدون حاشیه و کلمات اضافی ..برام مثل یه سریال بود کاش میشد این رمان ها رو در غالب سریال ها به نمایش بزارن ..خسته نباشید عزیزم🙏🌺

    ۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. ممنون از وقتی که گذاشتید و خیلی خوشحال شدم که دوست داشتید❤🌱

    ۲ ماه پیش
  • سونیا

    0

    چقدر زیبا و دلنشین بود 😍آرزوی موفقیت های روزافزون برای نویسنده ای توانمند چون شما دارم 🌹

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. مرسی واسه همراهی‌تون❤

    ۳ ماه پیش
  • المیرا

    0

    رمانتون خیلی قشنگ بود به قدری که کتاب های دیگه رو هم با شوق خوندم انگار داشتم یه سریال رو با هیجان نگاه میکردم🤗

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    چقدر خوشحالم که دوست داشتی😍❤

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    0

    وااااای خیلی باحال و جذاب تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خدا رو شکر دوست داشتین

    ۳ ماه پیش
  • ...

    0

    مهرتا که رفت با کاوه پس چرا تو عکس رمان عکسه آدمان هست

    ۵ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بر اساس خلاصه‌ش طراحی شده

    ۵ ماه پیش
  • امیرعلی

    0

    خانم ملکی نسب بابت رمان خوبتون هم تبریک میگم و همخسته نباشید میتونم به جرات بگم که رمان خاصی بود که در عین سادگی نمیشد اینده رو حدس زد

    ۵ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم از همراهی‌تون. خوشحالم که دوست داشتید.🌸

    ۵ ماه پیش
  • آتنا

    1

    واقعا قشنگ بود اگر لادنو درنظر نگیریم خیلی رومخ بود قشنگ بود رمانت نویسنده جان مادره کاوه رفتارش با مهرتا چطور شد؟ با این همه بدی که شد بازم دلم برای آرمانی سوخت که بی رحمانه عاشق بود بدبین بود تحقیر شدو کتک خورد :))))

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از همراهی شما عزیزم. نپرداختن به مسئله مادر کاوه جز قسمت باز پایانی بود. البته که حدسم سخت نیست. مهرتا نسبت به شیرین بخشنده بود و مدام از تلخی مادرشوهرش چشم‌پوشی می‌کرد و این قضیه با وجود ناراحت‌کننده بودن، بازم شامل بخشش شد.

    ۶ ماه پیش
  • محیا

    0

    واقعا رمانتون به دلم نشست کاش تموم نمیشد 🤗🤗🤗موفق باشین🌼🌼🌼🌼❤❤❤💐💐💐

    ۱۰ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از لطف و همراهی‌تون عزیزم💖

    ۱۰ ماه پیش
  • آیدا

    0

    خیلی قشنگ بود...🌹

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم 💖

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اینقدر این رمان قشنگ و دل نشین بود که دلم تنگ میشه برا شخصیتهای رمان چقد حس خوب بهم میدادن دست گلت درد نکنه نویسنده خوش قلم و خوش ذوق

    ۱۲ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😍❤

    ۱۲ ماه پیش
  • مهناز

    0

    بی نهایت رمان زیبایی بود،قلمتون همیشه سبز رویا جان🍀❤️ هیییچ کاستی ای نداشت👌🏼🍀

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم❤❤

    ۱ سال پیش
  • سعیده

    0

    واقعاًخیلی قشنگ بودخداقوت میگم به نویسنده که اینقدربی نظیرقصه ای روتوصیف کردن که خیلی تاَثیرگذاربودوباهیجان که همش مشتاق بودم بدونم در ادامه چی میشه همچنین پایان خیلی زیبایی داشت مخصوصاًجایی که پاهای کاوه یکدفعه خوب نشدنشون دهنده کاربلدیه نویسنده ست که خیلی نزدیک به واقعیت بود🥰💫💥🤌

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. خوشحالم که دوست داشتین❤

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    عالی بود،خداقوت،منتظر رمان های بعدیتون هستیم،قصه ی علی رو هم اخرش نفهمیدیم😉

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. علی یه بچه یتیم بود که تو بهزیستی بزرگ شد. به همین دلیل با ارمغان احساس همدلی می کرد. آخرشم با سحر ازدواج کرد

    ۱ سال پیش
  • فخری

    0

    خسته نباشی رویا جون واقعا عالی خسته نباشی خیلی آموزنده و به دل میشینه قلمت ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم💖💖💖💖

    ۱ سال پیش
کپی شد!