مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و هفتم :
معشوقش با قدمهای کوتاه و سنگین در میانۀ حیاط ایستاده بود. فضای رنگین حیاط در آن لحظه پیش چشمان آرمان چندین برابر زیباتر مینمود.
مهرتا اکراه داشت قدمی دیگر به جلو بردارد. آرمان راه نرفته را جبران کرد. مهرتا نگاه از او گرفت و بیمیل در محیط حیاط چرخاند. از آن روز که تنها و دلشکسته در ساحل ملاقاتش کرده بود، با اشارهاش ویلا را در یاد داشت و مسیرش را یافت. این کلبه که نه، ویلای حزن و حس
مطالعهی این پارت حدودا ۲۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون از توجه و همراهی شما عزیزم❤💋
۲ ماه پیشمامان عسل
0نویسنده عزیز دست مریزاد به قلم زیبایتان..من رمان و با وجود مشغله درعرض ۳ روز خوندم واقعا لذت بردم بدون حاشیه و کلمات اضافی ..برام مثل یه سریال بود کاش میشد این رمان ها رو در غالب سریال ها به نمایش بزارن ..خسته نباشید عزیزم🙏🌺
۲ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
سلام عزیزم. ممنون از وقتی که گذاشتید و خیلی خوشحال شدم که دوست داشتید❤🌱
۲ ماه پیشسونیا
0چقدر زیبا و دلنشین بود 😍آرزوی موفقیت های روزافزون برای نویسنده ای توانمند چون شما دارم 🌹
۳ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم. مرسی واسه همراهیتون❤
۳ ماه پیشالمیرا
0رمانتون خیلی قشنگ بود به قدری که کتاب های دیگه رو هم با شوق خوندم انگار داشتم یه سریال رو با هیجان نگاه میکردم🤗
۳ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
چقدر خوشحالم که دوست داشتی😍❤
۳ ماه پیشزهره
0وااااای خیلی باحال و جذاب تموم شد
۳ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خدا رو شکر دوست داشتین
۳ ماه پیش...
0مهرتا که رفت با کاوه پس چرا تو عکس رمان عکسه آدمان هست
۵ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
بر اساس خلاصهش طراحی شده
۵ ماه پیشامیرعلی
0خانم ملکی نسب بابت رمان خوبتون هم تبریک میگم و همخسته نباشید میتونم به جرات بگم که رمان خاصی بود که در عین سادگی نمیشد اینده رو حدس زد
۵ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خیلی ممنونم از همراهیتون. خوشحالم که دوست داشتید.🌸
۵ ماه پیشآتنا
1واقعا قشنگ بود اگر لادنو درنظر نگیریم خیلی رومخ بود قشنگ بود رمانت نویسنده جان مادره کاوه رفتارش با مهرتا چطور شد؟ با این همه بدی که شد بازم دلم برای آرمانی سوخت که بی رحمانه عاشق بود بدبین بود تحقیر شدو کتک خورد :))))
۶ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون از همراهی شما عزیزم. نپرداختن به مسئله مادر کاوه جز قسمت باز پایانی بود. البته که حدسم سخت نیست. مهرتا نسبت به شیرین بخشنده بود و مدام از تلخی مادرشوهرش چشمپوشی میکرد و این قضیه با وجود ناراحتکننده بودن، بازم شامل بخشش شد.
۶ ماه پیشمحیا
0واقعا رمانتون به دلم نشست کاش تموم نمیشد 🤗🤗🤗موفق باشین🌼🌼🌼🌼❤❤❤💐💐💐
۱۰ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی از لطف و همراهیتون عزیزم💖
۱۰ ماه پیشآیدا
0خیلی قشنگ بود...🌹
۱۱ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم 💖
۱۱ ماه پیشزهرا
0اینقدر این رمان قشنگ و دل نشین بود که دلم تنگ میشه برا شخصیتهای رمان چقد حس خوب بهم میدادن دست گلت درد نکنه نویسنده خوش قلم و خوش ذوق
۱۲ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم😍❤
۱۲ ماه پیشمهناز
0بی نهایت رمان زیبایی بود،قلمتون همیشه سبز رویا جان🍀❤️ هیییچ کاستی ای نداشت👌🏼🍀
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم❤❤
۱ سال پیشسعیده
0واقعاًخیلی قشنگ بودخداقوت میگم به نویسنده که اینقدربی نظیرقصه ای روتوصیف کردن که خیلی تاَثیرگذاربودوباهیجان که همش مشتاق بودم بدونم در ادامه چی میشه همچنین پایان خیلی زیبایی داشت مخصوصاًجایی که پاهای کاوه یکدفعه خوب نشدنشون دهنده کاربلدیه نویسنده ست که خیلی نزدیک به واقعیت بود🥰💫💥🤌
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم. خوشحالم که دوست داشتین❤
۱ سال پیشاکرم بانو
0عالی بود،خداقوت،منتظر رمان های بعدیتون هستیم،قصه ی علی رو هم اخرش نفهمیدیم😉
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم. علی یه بچه یتیم بود که تو بهزیستی بزرگ شد. به همین دلیل با ارمغان احساس همدلی می کرد. آخرشم با سحر ازدواج کرد
۱ سال پیشفخری
0خسته نباشی رویا جون واقعا عالی خسته نباشی خیلی آموزنده و به دل میشینه قلمت ❤❤🌹🌹
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم💖💖💖💖
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

S.raeisi
0یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم خیلی قشنگه در عرض یه روز خوندمش امیدوارم همیشه موفق باشید 🌺✨