مذهب عشق به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و چهارم :
پس از بدرقۀ بهنواز و اکثر مهمانان، ارمغان با شب بخیر از باقی افراد ناراحت در حیاط جدا شد. داریوش و برادرانش سعی در حفظ آرامش مهمانان داشتند اما همه کمابیش از اتفاق بیرون حیاط مطلع شده بودند. دل ارمغان برای مهرتا و چشمان خیسش به درد آمده بود. آن لحظهای که بینوا سر بر شانهاش گذاشت را تا آخرین لحظۀ عمرش فراموش نمیکرد. حال کاوه نیز فراموش نشدنی بود. ویران و خاموش بود.
خسته و تشنه، لیو
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😁😁
۱۱ ماه پیشدددد
0فقط خدا می دونه که چقدر دلم واسه شخصیت های این رمان و عشق قشنگ و نابشون تنگ شده
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
الهی بگردم
۱ سال پیشمهسا
1دلم واسه رمان که تنگ میشه میام پارت های رمان رو دوباره می خونم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
عزیزززم
۱ سال پیشاکرم بانو
2ینی کاش اون بهنود احمق رو میگرفتن مث سگ میزدنش
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیشمطهره
0ممنونم بابت پارت هدیه🥰 دلم برای همشون میسوزه مهرتا که از هرطرف داره براش مشکل میباره کاوه هم اونجوری آرمان هم که دیوونه شد رفت آخ آخ ارمغان و راستین 🥲 و از طرفی قضاوت های نادرست اطرافیان امیدوارم آخر و عاقبت همشون خوش باشه
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم
۱ سال پیشهانا
0وای چقد خوبه ک کاوه ب مهرتا اعتماد داره ،،کیف کردم رویا جون
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😊😍😘
۱ سال پیشA-a
0عالی بود ممنون خسته نباشید👏💐
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🌸
۱ سال پیشNarges.g
2یه آدم چقدر میتونه پست باشه؟ اینو باید ببرن تیمارستان بستریش کنن..فقط خدا کنه کاوه سرپا بشه حساب آرمان رو کف دستش بزاره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
وای از این بشر
۱ سال پیشآمنه
0عالیه آخه آدم اینقدر وقیح هم ندیدم به نظرم آرمان رو باید دکتر ببرن نه کتک ونه زندان از احوالی که داره به نظر من همون بستری در تیمارستان به نفع همه باشه آخه حرف حالیش نیست ومن دلم برای مهرتا سوخت که به خاطره علاقش به کاوه سکوت کرده بود وحالا حتی حرمتهاشون شکسته شدن
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😔😔😢
۱ سال پیشسحر
0بیچاره مهرتا تامیاد طعم خوشبختی روبچشه بازیه درگیری دیگه بوجودمیادوباعث عذابش میشه کاش آرمان سرعقل بیادو بذاره زندگیشون بکنن
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😢😢😢
۱ سال پیشراز
1وای خدا دلم واسه آرمان میسوزه برا مهرتا میسوزه برا کاوه میسوزه برا ارمغان میسوزه کاشکی کاوه مهرتا رو ببخشه واسه مهرتا دلم بیشتر میسوزه هم مورد قضاوت قرار گرفت هم بچش مرد هم کلیه ش از دست داد هم کاوه علیل شدهم کاوه ازش شاکی شد و مهرتا ناتوان از همه چی از ناتوانیفقط فرار کرده بیچاره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😢😢
۱ سال پیشنازیلا
0ممنون عزیزم بابت پارت جدید خسته نباشید🌹
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم🌸
۱ سال پیشستایش
0ممنون بابت پارت هدیه رویا جون❤️
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم❤
۱ سال پیشستایش
1یکیم نداریم مث راستین فاصله بینمونو صفر کنه😂😂😂😂😂
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
وای🤣🤣🤣
۱ سال پیشستایش
1ولی به نظرم راستین باید دست بهنود رو میکشست. نه نه باید پاشو میشکست اره اره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0چاره ای ندارم اگه گلیشه ای هم باشه بگم خیلی زیباوروان نوشته بودیدوازدیگران میخوام که حتما بخونن