پارت شصت و چهارم :

پس از بدرقۀ بهنواز و اکثر مهمانان، ارمغان با شب بخیر از باقی افراد ناراحت در حیاط جدا شد. داریوش و برادرانش سعی در حفظ آرامش مهمانان داشتند اما همه کمابیش از اتفاق بیرون حیاط مطلع شده بودند. دل ارمغان برای مهرتا و چشمان خیسش به درد آمده بود. آن لحظه‌ای که بینوا سر بر شانه‌اش گذاشت را تا آخرین لحظۀ عمرش فراموش نمی‌کرد. حال کاوه نیز فراموش نشدنی بود. ویران و خاموش بود.
خسته و تشنه، لیو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    0

    چاره ای ندارم اگه گلیشه ای هم باشه بگم خیلی زیباوروان نوشته بودیدوازدیگران میخوام که حتما بخونن

    ۱۱ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😁😁

    ۱۱ ماه پیش
  • دددد

    0

    فقط خدا می دونه که چقدر دلم واسه شخصیت های این رمان و عشق قشنگ و نابشون تنگ شده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    الهی بگردم

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    1

    دلم واسه رمان که تنگ میشه میام پارت های رمان رو دوباره می خونم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    عزیزززم

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    ینی کاش اون بهنود احمق رو میگرفتن مث سگ میزدنش

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
  • مطهره

    0

    ممنونم بابت پارت هدیه🥰 دلم برای همشون میسوزه مهرتا که از هرطرف داره براش مشکل میباره کاوه هم اونجوری آرمان هم که دیوونه شد رفت آخ آخ ارمغان و راستین 🥲 و از طرفی قضاوت های نادرست اطرافیان امیدوارم آخر و عاقبت همشون خوش باشه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • هانا

    0

    وای چقد خوبه ک کاوه ب مهرتا اعتماد داره ،،کیف کردم رویا جون

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😊😍😘

    ۱ سال پیش
  • A-a

    0

    عالی بود ممنون خسته نباشید👏💐

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🌸

    ۱ سال پیش
  • Narges.g

    2

    یه آدم چقدر میتونه پست باشه؟ اینو باید ببرن تیمارستان بستریش کنن..فقط خدا کنه کاوه سرپا بشه حساب آرمان رو کف دستش بزاره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    وای از این بشر

    ۱ سال پیش
  • آمنه

    0

    عالیه آخه آدم اینقدر وقیح هم ندیدم به نظرم آرمان رو باید دکتر ببرن نه کتک ونه زندان از احوالی که داره به نظر من همون بستری در تیمارستان به نفع همه باشه آخه حرف حالیش نیست ومن دلم برای مهرتا سوخت که به خاطره علاقش به کاوه سکوت کرده بود وحالا حتی حرمتهاشون شکسته شدن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔😢

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    بیچاره مهرتا تامیاد طعم خوشبختی روبچشه بازیه درگیری دیگه بوجودمیادوباعث عذابش میشه کاش آرمان سرعقل بیادو بذاره زندگیشون بکنن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    وای خدا دلم واسه آرمان میسوزه برا مهرتا میسوزه برا کاوه میسوزه برا ارمغان میسوزه کاشکی کاوه مهرتا رو ببخشه واسه مهرتا دلم بیشتر میسوزه هم مورد قضاوت قرار گرفت هم بچش مرد هم کلیه ش از دست داد هم کاوه علیل شدهم کاوه ازش شاکی شد و مهرتا ناتوان از همه چی از ناتوانیفقط فرار کرده بیچاره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😢😢

    ۱ سال پیش
  • نازیلا

    0

    ممنون عزیزم بابت پارت جدید خسته نباشید🌹

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم🌸

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    0

    ممنون بابت پارت هدیه رویا جون❤️

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم❤

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    یکیم نداریم مث راستین فاصله بینمونو صفر کنه😂😂😂😂😂

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    وای🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    1

    ولی به نظرم راستین باید دست بهنود رو میکشست. نه نه باید پاشو میشکست اره اره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۱ سال پیش
کپی شد!