مسلک به قلم پریسا حصیری
پارت دوم :
مهوا اَخم کرده، سعی می کند از در فاصله بگیرد. نگاه های مرد به او حس خوبی نمی داد و همین او را می ترساند:
_نه من داداشم از شهرستان اومده، اون خیلی اهل آهنگه، اما ببخشید نمی ذارم دیگه صدای آهنگ رو زیاد کنه.
وارد خانه می شود و سعی می کند در را روی هم چفت کند که کفش مرد بینشان قرار می گیرد.
تپش قلب می گیرد و بزاق دهانش را با صدا قورت داده سرش را بالا می گیرد:
_اتفاقی افتاده؟
مرد هیزی کرده نگاهش را به چادر کنار رفته از گردنش می دهد و با پوزخند می گوید:
_به اون دآشت بگو بیاد یه اختلاط کنیم ببینم چند مرده حلاجه!
مهوا سر تکان داده با عجله وارد خانه می شود و دستش را روی قلب پرتپشش می گذارد. مرتیکه ی چشم چران قصد داشت به او بفهماند که برادری در کار نیست!
اگر چاره ایی داشت لحظه ایی این خانه در انتخاب هایش نبود، اما شهریه ی کلاس هایش آنقدر کم بود که اجبارا باید همین جا می ماند و حالا با اعتراض همسایه ها نمی دانست کلاس رقص شاگردانش را در کجا اجرا کند.
چادرش را از سر می کشد و به سمت اتاق خوابش می رود. نگاهی به ساختمان رو به روی می اندازد و با تاریکی اتاق به خودش تشر می زند که خیالاتی شده بود!
پرده را تا انتها می کشد و ناراحت به روی تخت زوار در رفته اش می نشیند. باید به شاگردانش می گفت دیگر کلاس ها را خصوصی در خانه ی خودشان برگذار می کرد و نمی توانست ریسک کند.
با آهی عمیق به سراغ تلفن همراهش می رود و برای نازلی دوست صمیمی اش تایپ می کند:
_(فردا تو گالریت می بینمت، راستش باید کمکم کنی)
پیام را ارسال می کند و از جا برخاسته دوباره به سمت پنجره می رود.
نمی دانست چرا احساس می کرد خیالاتی نشده و یک آدم را دیده بود، مگر می شد عضلات و موهای لخت روی پیشانی را هم تووهم تلقی کند؟!
یک مرد او را دید زده بود، مردی که نمی دانست کیست!
صبح با صدای آلارم هشدار گوشی اش بیدار می شود. کلافه نگاهی به عقربه های روی اعداد ساعت می اندازد. دیرش شده بود و حوصله نداشت حتی از جایش برخیزد.
دیشب تا خرخره به خودش خوش گذرانده و حالا سر درد بدی گریبانش را گرفته بود. باید حتما قهوه ایی می نوشید تا حالش رو به راه شود.
بی حوصله شماره ی علیرضا رو می گیرد و روی بلندگو می گذارد:
_(سلام اوستا، ببخشید آقا توماج! نمیاین حجره، این خانم صرافی خیلی وقته اومده و منتظرتون نشسته).
لب گزیده با کف دست روی پیشانی اش می کوبد. قرارش را هم یادش رفته بود!
_(ببین نگهش دار من بیست دقیقه دیگه خودم رو می رسونم، فقط قهوه سفارش بده تا من برسم بیاره).
تماس را قطع می کند و با عجله برخاسته به سمت کمد می رود. پیراهن مشکی ، همراه با شلواری هم رنگش بر می دارد و با شتاب در تن می کند.
باید هر چه زودتر خودش را می رساند، کم تلاش نکرده بود تا این قرار داد سر بگیرد.
با قدم های شتابانی به سمت آشپزخانه می رود و شیرآب را باز کرده، دست هایش را پُر از آب می کند تا به روی صورت و موهای پریشانش بکشد.
از سر و وضعش که مطمئن می شود قرص نعنایی از بانکه ی روی کابینت بر می دارد تا بوی گند مشروب را در دهانش خنثی کند.
اینبار معطل نمی کند و چنگی به سوئیچ ماشینش زده از خانه بیرون می زند ، اما همین که می خواهد به سمت سراشیبی پارکینگ برود محکم به کسی می خورد.
با خشم سرش را بالا می گیرد:
_مگه کوری خانم؟ سر صبحی می رینن تو عصاب آدم.
دخترک به سمتش بر می گردد و با بغض صدایش را بالا می برد:
_مگه از قصد بهتون زدم؟ شما خودتون اصلا حواستون کجا بود؟ ای بابا.
توماج چشم تنگ کرده خیره اش می شود و لبانش را کجکی از خنده به سمت بالا متمایل می کند.
دخترک رقاص دیشب، پس زبان دراز هم تشریف داشت!
به سمتش قدم بر می دارد و از بالا به او نگاه می کند. آنقدر کوچک و تو بغلی بود که در مقابلش جوجه به نظر می رسید.
مهوا دستی به مانتویش کشیده چشم غره ایی به او می رود.
خم می شود تا بند کیفش را از روی زمین بردارد و راهش را کج کند که توماج سد راهش شده پوزخند می زند:
_فکر نمی کنید یه معذرت خواهی به من بدهکارید
لطفا صبر کنید...
