لیست کلیه پارتهای رمان مسلک : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 28
-
رمان مسلک - پارت 1
حوله ی خیس را دور گردنش می اندازد و تنها به شلوارکی در پاهایش بسنده می کند. از این که در سوئیتی که تنها متعلق به خودش بود و کارهایش، احساس خرسندی می کرد. از صبح الطلوع که پلک هایش را باز می کرد تا بوق سگی که بخوابد دائم صدای همه که او را آقا صدا می زدند در مغزش پژواک می شد. اما حالا آرام و عجیب ه...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 2
مهوا اَخم کرده، سعی می کند از در فاصله بگیرد. نگاه های مرد به او حس خوبی نمی داد و همین او را می ترساند: _نه من داداشم از شهرستان اومده، اون خیلی اهل آهنگه، اما ببخشید نمی ذارم دیگه صدای آهنگ رو زیاد کنه. وارد خانه می شود و سعی می کند در را روی هم چفت کند که کفش مرد بینشان قرار می گیرد. تپش قلب م...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 3
مهوا دستانش را چلیپا در آغوش گره زده با تمسخر اَبرو بالا می اندازد: _چرا باید معذرت بخوام؟ معذرت خواهی رو برای کار اشتباهی گذاشتن و من تا جایی که می دونم مرتکب اشتباهی نشدم، پس روز بخیر آقا. پشت به توماج می کند تا برود. می ترسید. از تنها شدن در مقابل همچین مردی که سه برابر او بود وحشت داشت. اما ه...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 4
_ممنون، شاید باور نکنی که چقدر برای یه امضای خوب کلاس رفتم. توماج متعجب، بلند و مردانه به زیر خنده می زند و به سمت برگه ها خم شده، حین امضا زدن سر می جنباند: _باور می کنم، از شما دخترا هر کاری که بگین بر میاد. با گفتن این حرف به یاد دخترک می افتد که چگونه با طلبکاری با او صحبت می کرد و اگر چاره ...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 5
پیام را فرستاده، تکیه اش را به کاناپه راحتی اش می دهد و چشم می بندد. باید فکری یا شاید هم باید خانه اش را عوض می کرد. با هوف کلافه و خسته کننده ایی از جایش برپا می زند و به سمت آشپزخانه می رود. باید قبل از آمدن بچه ها چیزهایی را مهیا می کرد. کابینت های بالایی را باز می کند و با دیدن بطری شیشه های...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 6
قلبش همانند گنجشکی ترسیده خودش را به در و دیوار می کوبید. با عصبانیت از جایش بر می خیزد و به سمت پنجره رفته با دیدن چند جوان پشت بالکن دستانش را مشت می کند. با خشم از اتاق بیرون می زند و به سمت بالکن می رود. حتی اعتراضی هم نسبت به لباس های در تنش نداشت، او همین بود، دختری بی باک و بی ابا. هیچ کسی...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 7
_معلومه دارید چیکار کنید؟ لطفا پاتون رو از خونه ی من بکشین بیرون. توماج یک تای اَبرویش را بالا داده، با لحن مشمئز کننده ایی می پرسد: _ترسیدی؟ آن پای دیگرش را در خانه می گذارد و مهوا ترسیده به دیوار پشت سرش می چسبد که توماج بالای سرش رسیده به رویش خم می شود: _همین الان می ری و اون فیلم رو پاک می ک...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 8
_حرکاتت منظم نیست، با ریتم آهنگ هماهنگ شو، یک، دو، سه. حالا...پای راست جلو حالا بچرخ. دستش از پشت کشیده می شود و کیانا با غرغر لب به اعتراض می گشود: _بیا یه دو دقیقه بشین، از وقتی اومدی یه بند داری یا حرف می زنی یا تمرین می دی! اون بنده خداها از هم دستت کلافه شدن. در سکوت کنار کیانا می نشیند و ب...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 9
سهیل لبخند زده، دستان کوچک سوگل را در دست می گیرد و با سر به ماشینش اشاره می زند: _بفرمایید. این چه حرفیه؟ سوگل شما رو خیلی دوست داره و همین مهمه، وگرنه باقی حرفا بهونه س. مهوا با استرس ناخنش را در کف دستش می فشرد و قبل از این که کنار سوگل جا بگیرد قفل مرکزی زده می شود و سوگل سرش را از پنجره بیرو...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 10
آخرشب که به خانه می رسد، ساعت از دوازده و نیمم گذشته بود. آنقدر سرگرم بازی با سوگل بود که زمان و مکان را به دست فراموشی سپرد. ولی در عوض آنقدر به او خوش گذشت که هیچ گاه همچین لذت و خوشی را در این چندین سال عمرش تجربه نکرده بود. با خستگی کوله اش را از شانه پایین می کشد تا دسته کلیدش را از جیبش بیر...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 11
دستش را روی قلب پُر تپشش می گذارد و «احمقی» زیر لب نثار توماج می کند. مردک گند اخلاق و پررو پیش خودش چه فکری کرده بود؟ که او آنقدر محتاج است تا او برایش گوشی بخرد! بغض به جلویش چنگ می اندازد و قطره های اشک در چشمانش به مهمانی می آیند. او حتی یک بار هم به خودش اجازه نداده بود برای چیزی از کسی خو...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 12
دکمه های پیراهنش را یک به یک می بندد و در را با عجله باز می کند که با دیدن چشمان خیس و قرمز مهوا یکه می خورد! حشمت با دیدنش شکم گنده اش را تکان می دهد و با توپی پر تشر می رود: _سلام عرض شد آقا جهانگیر. فین فین مهوا توجه اش را جلب می کند و نگاه کوتاهی به او انداخته لب می زند: _سلام آقا حشمت، ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 13
مهوا باز هم شک داشت، این مرد با او سر لجبازی داشت، اگر از او سو استفاده می کرد چه! چه کاری می توانست بکند! _ببین این خونه به جز پذیرایی دوتا اتاق خواب بزرگ داره، یکیش رو تو می تونی برداری، یکیشم من، بهت قول می دم هر وقت که بخوام بیام قبلش بهت خبر بدم. بازم من پیشنهادش رو دادم، می تونی قبول نکنی....
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 14
مهوا ترسیده، جیغ خفه ایی می کشد و کتری از میان انگشتان خیسش سُر خورده، در سینگ می افتد! سعی میکند به سمت توماج برگردد و با اَخم هایی درهم پیچیده میگوید: _معلومه داری چیکار می کنی؟لطفا برو عقب! قلبش آنقدر محکم در سینه اش میکوبید که به حتم چیزی به ایستادنش نمانده بود. توماج در گلو خندیده لیو...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 15
مهوا می ایستد و با استرس یقه ی تیشرتش را بالا کشیده، با گونه هایی که میتوانست گرمای ساطع شده از آن را حس کند با اَخمهایی درهم می گوید: _معلومه که کسی رو نبوسیدم! بعد...بعدشم...اصلا هیچی کتریم جوش اومده، پسره ی...پسره ی.... انگشت اشاره اش را پایین کشیده با دو به سمت آشپزخانه می رود. قلبش گروم...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 16
این دختر که گفته بود دوست پسر ندارد! اما آقا سهیل گفتنش هم کمی عجیب بود. مهوا نگاهی کوتاه به توماج می اندازد و بی صدا پا در اتاق می گذارد، اما این باعث نمی شود که توماج کنجکاوی نکند. آهسته آهسته به سمت در بسته شده ی اتاق می رود و فالگوش می ایستد. صدای مهوا آنقدر آرام بود که به زور کلمات به گوش...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 17
توماج نیشخندی زده فنجان دمنوش را بر می دارد و پا روی پا انداخته، رو به سونا می گوید: _من جز دمنوش های مامان، لب به دمنوش کس دیگه ایی نمی زنم دخترعمو! روی کلمه ی دخترعمو تاکید می کند و می بیند سونایی که سرخ و سفید شده رنگ عوض می کند. برایش ذره ایی مهم نبود و بی توجه به او به صفحه ی خاموش تلویزی...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 18
با عجله پتو را از سرش پایین می کشد و با دیدن چشمان خندان توماج در جایش نیم خیز می شود: _تو اینجا چیکار می کنی؟ منگ اطرافش را با چشمانش رصد می کند و یقه ی تیشرتش را به روی سرشانه ی عریانش مرتب کرده، لب می زند: _یعنی کی اومدی؟! توماج خمیازه ایی کشیده پاهایش را به روی کاناپه دراز می کند و خوشحال...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 19
رو به روی سهیل نشسته بود و معذب به اطراف می نگریست. خانه شان به قدری بزرگ بود که لحظه ایی احساس می کرد به جای خانه، در پارک سرسبزی قدم نهاده بود! _ببخشید من نباید مجبورتون میکردم بیاید اینجا! بالاخره نگاهش را از باغ طویل و زیبایشان گرفته به سهیل می دوزد: _نه خواهش می کنم، من خودمم نگران سوگل ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان مسلک - پارت 20
مهوا منزجر به حال او و دخترکی که از گردنش آویزان بود نگاه می دوزد، حرصش گرفته بود. به اندازه کافی در زندگی اش از سمت پدرش بی احترامی دیده بود و اجازه نمی داد توماج هم با او این کار را انجام دهد! با تنفر دخترک را از یقه ی لباسش می گیرد و با تلاش او را به سمت دیگری پرت می کند. دخترک چشمان آرایش ک...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
- 1
- 2
