دوست داشتی؟
رمان بازگشت ارباب جوان اثر عاطفه

رمان بازگشت ارباب جوان

  • به قلم عاطفه
  • ⏱️۳ ساعت و ۸ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 115.2K 👁
  • 332 ❤️
  • 367 💬

خلاصه رمان بازگشت ارباب جوان

رمان درباره دختری به اسم ماهرخه که توی روستا با خانواده عموش زندگی میکنه ....سالها پیش خانوادشو از دست داده و عموی ماهرخ اربابه روستاهم هست و....

قسمتی از متن رمان بازگشت ارباب جوان

با صداي در که محکم به ديوارکوبيده شده بود با بيحالي تونستم چشمامو باز کنم ..
ارباب بود که با صورت قرمز شده از خشم بالاسرم وايساده بود ...
اومدجلو منو از تخت کشيد پايين به زور رو پاهام وايسادم ...
ارباب:حالا از دستور من سرپيچي ميکني ...دختره نفهم فکر کردي نميدونم داري نقش بازي ميکني ؟ميخواي بهم بگي که هيچ ترسي از من نداري ارررره؟
با دادي که زد خاتون و صغري اومدن تو
خاتون:اقا بخدا حالش خوب نيست شما که دااريد ميبينيد
ارباب:گمشيد بيـــــرون ....
از ترسشون رفتن بيرون شايان رفت سمت درو درو قفل کرد و اومد سمتم ...چشمام بزور باز ميشد ...دستش رفت سمت کمربندش ..
خدايا ميخواد چيکار کنه ؟من توان کتک خوردنو ندارم ...کمربندشو در اورد و شروع کرد به زدن من دوتا ضربه به پهلوم ....شکمم...پاهام ...فقط جلوي صورتمو گرفته بودم که به صورتم نخوره دستانو محکم از جلوي صورتم برداشت و دوضربه محکم به صورتم زدو سگک کمربند خورد به چشمم ....دردي که داشت طاقتمو طاق کرد ....
گريه ميکردم و انقدر هق زدم که خسته شدو ولم کرد ....
شايان:اينو زدم تا بفهمي که عاقبت کارت چي ميشه ...گفت و رفت بيرون ...
بدنم کوفته شده بود دستي به صورتم کشيدم که خون از گوشه چشمم ميومد وااي خدايا اين چيه
در باز شدو خاتون و صغري با نگراني اومدن تو
خاتون از ديدن من حيغ کوتاهي کشيدو اومدنشست کنارم ...صغري با دهان باز ايستاده بودو منو نگاه ميکرد ....
چشم سمت چپم که خون ميومد ..ديدم تار شده بود
خاتون لباسمو از تنم در اوردو با ديدن تنم قطره قطره اشک ريخت ...
دستمو بردم جلواشکاشو پاک کردم ...
-ا...شک ...نريز...چي..زي نشده...ک..ه
نفس نفس ميزدمو نميتونستم حرف بزنم ...
تنم پوستش کنده شده بودو خون نيومد خاتون با پارچه اي خونارو پاک کرد و صغري رفت پارچه تميز بياره که زخمامو ببندن ....
بعد از اين که زخمامو بستن صغري چشمش به چشمام افتاد
صغري:واي خدا مرگم بده چشمات داره خون مياد ....ماهرخ ميتوني مارو ببيني
-ن..ه ..يه کمي ..تا..ر ميبينم
خاتون رفت پايين تا دکتر خبر کنه و منم تا دکتر بياد کمي چشمامو بستم تا از دردش کم بشه....
چشمام بسته بود ...که در بازشدو دکتر اومد تو ..
خاتون:دکتر نکنه چشماش اسيب ببينه ...
دکتر:خانوم اول بزاريد معاينه کنم ...
اومد جلو و روي تخت نشست ..
دکتر:ماهرخ جان چشماتو باز کن .....
اين صداي اشنا متعلق له کسي نبود جز محمد ...دوست و يار عمو ...اره...عمو محمد يه دوست خوب براي عمو و يه عموي خوبم براي من ...چندسالي بود که ازش خبر نداشتم ..
سعي کردم چشممو باز کنم ولي چسم ضرب ديدم خون روي اون خشک شده بودو مژه هام بهم چسبيده بود ..عمو محمد يه ذره اب به چشمام ريخت و چشمامو کم کم باز کردم ...اون چشمم که ضربه نديده بود بسته بود ..
-خاتون..خاتون ..چرا برقا خاموشه ؟
صغري هق هقش بلند شد ..
-چرا گريه ميکني ؟برقو روشن کن ...
خاتون:ماهرخ جان تو واقعا نميتوني ببيني ؟
دکتر:دوتا چشمتو باز کن ...
يکي از چشمام کور شده بود ...خداي من ..باورم نميشه ...بغض تو گلوم گير کرده بود ...
دکتر:دخترم واقعا متاسفم
-دکتر...متاسف چرا؟وقتي بابام نيست حتي اگه دوتا چشمامو نداشته باشم مهم نيست ..خودتونو ناراحت نکنيد...
دکتر:دخترم اميد تو از دست نده ..بزار معاينه کنم
اومد جلو و با چراغ قوه تور انداخت توي چشمم
چيزي ديدي؟
-يه حاله اي از نورديدم ...
دکتر چشممو بست..خونريزيش قطع شده بود ...با خوشحالي بند شد ...
خيلي خوبه که تونستي يه چيزي ببيني ...تا چندروز يا شايدم چند هفته ديگه بتوني کاملا ببيني...
در محکم بازشدو ارباب اومد تو
ارباب:اينجا چه خبره؟اين مسخره بازيارو تموم کنيد
دکتر:چشمشون ....
اربابا:اين هييچيش نيست...داره نقش بازي ميکنه ...برگشت سمت منو يه نگاه بهم کرد
ارباب:تو که حالت از مم بهتره ..فقط ميخواي از زير کارات در بري ...تا ده دقيقه ديگه بلند ميشي....
درو بست و رفت بيرون
دکتر:واقعا متاسفم ...من بايد برم
-باشه......
خدايا يعني ميشه من يه روزي نجات پيدا کنم؟بابا تو که گفتي تنهام نميزاري؟
اين بود تنها نذاشتنت ؟اين روزا تنها کلمه اي که از بقيه ميشنوم متاسف بودنه ..تاسف اونا به چه درد من ميخوره؟من تورو ميخوام ....روزاي خوشمونو ...ديگه همچيو باختم ...زندگي چه معنايي ميده براي ادمي مثل من .؟
......رفتم بيرون تا به کارا برسم ...در اتاق اربابو باز کردم رفتم تو ...شروع کردم به گردگيري و مشغول کارا شدم که در بازشدو ارباب اومد تو ....
ارباب:هــه خوبه....شغل کلفتي بهت مياد ....زود فهميدي که سرپيچي چه عواقبي داره افرين ....
چشمامو محکم روي هم گذاشتم ـ...کاش به جاي اين که کوربشم ـ...کر ميشدم نميشنيدم ...زخم زدناشو...نيش زدناشو...
نشست روتخت و به پشتي تخت لم داد ..يه کتو شلوار مشکي پوشيده بود و کفشاي براق مشکي ...


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بازگشت ارباب جوان

  • نگار

    1

    قشنگ بود ولی زیادی ماهرخ بدبخت کتک میخورد بعضی جاهایش رو زیاد دوست نداشتم ولی در کل رمان قشنگی بود امیدوارم که نویسنده و همکاراشتو کارهای بعدیشون هم موفق باشند 💙💙💙💙

    ۳ ماه پیش
  • دلارام

    0

    لطفاً اگر اسمش رو پیدا کردی به من هم بگو

    ۲ هفته پیش
  • ....

    0

    اصلاا رمان جالبی نبود قر قاطی بود هرخری بود با اخلاقای شایان همون اول میفهمید عاشقه تازه روز عروسی مطمعن شده اگه برا وقتتون ارش قاعلید نخونید چرتت ترین

    ۲ ماه پیش
  • Noora

    0

    رمان نسبتا خوبی بود اما من دنبال یه رمانی هستم که تا یه جاهایشو خوندم بعدش گمش کردم رمان درباره یه دختری بود که خانوادش اصلا دوسش نداشتن مخصوصا باباش و خب باباش خیلی بیشتر به دختر عمو هاش توجه میکرد کلا همین یادمه و یادمه که این دختر یه اتاق داشت ته حیاط خونشون بود اگر کسی میدونه اسم رمانه چیه بگه

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    1

    قشنگ بود اما خیلی آبکی بود بنظرم

    ۳ ماه پیش
  • گیلانی

    0

    برای شروع نویسندگی خوب بود ولی ...

    ۳ ماه پیش
  • مینا

    1

    خیلی داستان آبکی بود، برای من ک انقد رمان خوندم جالب نبود،نویسنده نبود اصلا!! فقط میخواست داستان سریع جلو ببره و تموم شه در کل حیف وقتی ک گذاشتم

    ۳ ماه پیش
  • رها

    1

    داستان عالی بود من که دوست داشتم خیلی خوب بود بقیه اگر گفتن بد هست دروغ میگن خودت بخون میفهمی ❤

    ۴ ماه پیش
  • یاسمین

    1

    عالیییییییییی بود عالیییییییی

    ۴ ماه پیش
  • رویا

    1

    خییییلی چرت بور

    ۴ ماه پیش
  • ممممممممم

    3

    برای عاشق شدن حتمی نباید دلیلی وجود داشته باشه....عشق با گذشت زمان به وجود میاد بدون دلیل.

    ۴ ماه پیش
  • بانو

    1

    درود از نظر من اصلا جالب نبود ریتم داستان تند بود اون نفرت الکی بود و عاشق شدن بعدش هم بی معنا خیلی سرسری بود و پر از غلط

    ۴ ماه پیش
  • S*P

    4

    خیلی مزخرف بود واقعا اصلا سروته نداشت من نمیدونم یکی که صبح تاشب کتکت میزد چرا باید عاشقش بشی🫤

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    4

    اصلا چرا ماهرخ با اینکه دم به دقیقه کتک میخرد باید عاشق شایان بشه شایان چرا بدون هیچ دلیلی عاشق ماهرخ شد

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    2

    اصلا رمانو دوست نداشتم حیف وقتی که هدر دادم مثلا اگه اون مامانش نبود پس کی مامانش بود شایان چرا وقتی از مارخ بشدت بدش میومد چرا بردش پیش دوستاش و گفت زنمه چرا وقتی شایان ماهرخ و پیدا کرد بردتش توی عمارت به مانش گفت که ماهرخ زنشه و به ماهرخ گفت که باید کار کنی اصلا شایان چطوری ماهرخ و پیدا کرد

    ۴ ماه پیش
  • محدثه

    3

    نویسنده جالبی نبوده عجله داره انگار نوجوان ۱۳ ساله داره خاطره خیالات خودشو بدون مفهوم میگه انگار یچیزی شنیده داره تعریف میکنه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!