پارت هفده :

اشرف خانم سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند. به طرف زن رفت و گفت:
ـ کی برات رنگش کرده؟ این کار من نیست.
لیلا گفت:
ـ من رنگش کردم. اون روزی که نیومده بودی آرایشگاه من رنگش کردم ولی به خدا مثل خودت رنگ کردم مامان، بچه‌‌هاام شاهدن.
و نگاهی به رویا کرد وگفت:
ـ مگه نه رویا؟
رویا تأیید کرد وگفت:
ـ آره. خیلی خوب رنگ گذاشت.
اشرف خانم موهای زن را در دست گرفت و با دقت نگاهش ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات

    0

    ای لاو یو مهناز خانم 😂💔

    ۱ سال پیش
  • م،ک

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی عالی مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    یعنی مهنازخانم عالیه زدتوبرجک مجتبی🙏😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄❤

    ۲ سال پیش
  • لیلی

    1

    دوسش دارم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️