پارت سیزده :

عباس در حالی که دراز کشیده و تخمه می‌‌شکست، از مادرش می‌‌پرسید:
ـ‌‌ خونشون کجاس؟
مهناز خانم که تازه صحبتش را با مادر دختر تمام کرده بود، کاغذ را دستش داد. مجتبی آدرس را از دست عباس قاپید و گفت:
ـ بده ببینم.
عباس زل زد به مجتبی:
ـ‌‌ داشتم می دیدم!
مجتبی آدرس را روی سر عباس انداخت و رفت:
ـ‌‌ خونه‌‌های اون ور همه در به داغونه.
ـ مگه می‌‌خوام با خونه‌‌ش ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    فقط دو کوچه با خونه دختره فاصله دارن. رسما تو یه محله ان ولی بازم کلاس میذارن و حس میکنن خونه دختره خیلی بده🫠

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • صالح زاده

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️