پارت سیزده :

عباس در حالی که دراز کشیده و تخمه می‌‌شکست، از مادرش می‌‌پرسید:
ـ‌‌ خونشون کجاس؟
مهناز خانم که تازه صحبتش را با مادر دختر تمام کرده بود، کاغذ را دستش داد. مجتبی آدرس را از دست عباس قاپید و گفت:
ـ بده ببینم.
عباس زل زد به مجتبی:
ـ‌‌ داشتم می دیدم!
مجتبی آدرس را روی سر عباس انداخت و رفت:
ـ‌‌ خونه‌‌های اون ور همه در به داغونه.
ـ مگه می‌‌خوام با خونه‌‌ش ا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    فقط دو کوچه با خونه دختره فاصله دارن. رسما تو یه محله ان ولی بازم کلاس میذارن و حس میکنن خونه دختره خیلی بده🫠

    ۱ سال پیش
  • طاهره

    0

    عالیه

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💖

    ۲ سال پیش
  • صالح زاده

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!