ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت سیزده :
عباس در حالی که دراز کشیده و تخمه میشکست، از مادرش میپرسید:
ـ خونشون کجاس؟
مهناز خانم که تازه صحبتش را با مادر دختر تمام کرده بود، کاغذ را دستش داد. مجتبی آدرس را از دست عباس قاپید و گفت:
ـ بده ببینم.
عباس زل زد به مجتبی:
ـ داشتم می دیدم!
مجتبی آدرس را روی سر عباس انداخت و رفت:
ـ خونههای اون ور همه در به داغونه.
ـ مگه میخوام با خونهش ا

لطفا صبر کنید...

مبینا
1فقط دو کوچه با خونه دختره فاصله دارن. رسما تو یه محله ان ولی بازم کلاس میذارن و حس میکنن خونه دختره خیلی بده🫠