ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت دوم :
فصل 2
عباس دست در جیب دم در ایستاده و به روبه رو زل زده و در فکر بود. فکرهایی که همه آنها به یک چیز منتهی میشد. پدرش که سالها بود او و مادر و برادرش را به خاطر همسری جدید از خود رانده و به دنبال خوشیهای خود رفته بود. دستی به موهای آشفتهاش کشید و اندیشید: «رنگ خوشی رو نمیبینی محمود خان! نفرین زن و بچت دامن گیرته!» آهنگ پیامکش بلند شد و گوشیاش را از جیب پیراهنش برداشت و به آن نگاه کرد. پیامک از مجتبی بود: «نون بگیر.» عصبی از اینکه چرا به پیامک نگاه کرده، گوشی را در جای خود گذاشت و گفت:
ـ فکر کرده نوکرشم!
برگشت و در خانه را بست و همین که خواست قدم بردارد چشمش به دختری آشنا افتاد که مقابل در همسایه روبه رویی ایستاد و زنگ را فشرد. به مغزش فشاری آورد و اندیشید: «چهقدر قیافهش آشناست!» و ناگهان چهره دختر دیروزی سر کوچه به خاطرش آمد و حدس زد خواهر شوهر همسایه جدیدی که مادرش در مورد او حرف زده بود، باشد. دختر که مرتب زنگ میزد وکسی جواب نمیداد با کلافگی دست از زنگ زدن برداشت و این بار دستان تپلش را داخل کیف سفیدش انداخت و شروع به وارسی چیزی در آن کرد. انگار دنبال کلید بود و اثری از کلید نبود. با کلافگی نگاهش را از کیف برداشت و متوجه نگاه سنگین او شد. اخمهایش درهم رفت و عباس فوراً نگاه از صورتش برداشت. از او فاصله گرفت و در حال رفتن به سمت نانوایی اندیشید: «یه ذره بچه برامون پیدا کرده!»
بیست دقیقه بعد نان به دست در حال وارد شدن به خانه بود که صداهایی شنید:
ـ نه تو رو خدا زحمت نکشید. زنگ زدم گفتم داداشم بیاد درو بازکنه.
ـ بشین عزیزم. نمیذارم بری.
عباس از در نیمه باز دختر را دید که با آرامش در حال پوست کندن سیب بود و با مادرش در حال صحبت:
ـ ببخشید این وقت صبح مزاحمتون شدم.
ـ این حرفا چیه عزیزم؟ توام مثل دختر خودمی!
سرفهای کرد و یا الله گویان داخل رفت. دختر هول شد و لبش را گزید و فوراً دست به روسریاش برد و موهایش را داخل داد و برخاست. مهناز خانم لبخندزنان گفت:
ـ پسرمه بهار جان.
و رو به عباس گفت:
ـ بهار خانم همسایه جدیدمون.
عباس نگاه کوتاهی به او انداخت:
ـ خوش اومدین!
بهار به طرز معنی داری به او نگاه میکرد. عباس از موبایلش صدای درخواست اسنپ شنید و خانه را ترک کرد.
***
عباس پشت فرمان نشسته و در فکر طلبش از ابراهیم بود که هنوز نداده و مرتب امروز و فردا میکرد. پشیمان از اینکه با وجود بد حسابی ابراهیم باز هم به او قرض داده بود فرمان را به طرفی چرخاند و این بار فکرش درگیر مجتبی شد که تصمیم گرفته بود قید ادامه تحصیل را بزند و با دوستانش کافی نت سر خیابانشان اجاره کنند و از او هم سرمایه خواسته بود. دستی به موهایش کشید و اندیشید: «احمق فکر کرده درس نخونده میتونه به جایی برسه. از ماام عبرت نمیگیره.»
صدای گفت و گوی تلفنی پیرزن مسافرش افکارش را به هم زد.
ـ الو... سلام... خوبی؟ چی شد؟ راست میگی؟! دختره ردش کرده؟... خب اینکه غصه نداره... بگو دختر زیاده... یکی بهتر براش پیدا میکنم... آهان! باشه... من بعد از ظهر میام اونجا باهاش صحبت میکنم... نه... الان دارم میرم خونه افسر...
حواس عباس در حین رانندگی به حرفهای پیرزن رفته بود. حدس میزد از بانیان ازدواج باشد. پیرزن تماس را قطع کرد و گفت:
ـ ای بابا این جوونای دوره زمونهام که چهقدر بد پسند شدن.
عباس لب باز کرد:
ـ چهطور؟
ـ برای پسر خواهرم دختر معرفی کردم و دختره بهشون جواب منفی داده. من نمیدونم دخترای این زمونه دنبال چیان. من خودم پونزده سالم بود ازدواج کردم و اول زندگی هیچی نداشتم.
ـ زمونه عوض شده!
ـ آره مادر خیلی عوض شده. دخترای این زمونه اول زندگی همه چی میخوان. قدیم با مادرشوهر و خواهر شوهر و برادر شوهر تو یه خونه زندگی میکردیم صدامونم در نمیاومد اما الان فقط خونه مستقل میخوان. خب چی میشه آدم با مادرشوهرش زندگی کنه؟ مادرشوهر آدمم مثل مادر خود آدمه!
ـ بله کاملاً درست میفرمایین.
ـ شما ازدواج کردی؟
ـ نه متاسفانه.
ـ چرا پسرم؟
ـ راستش دختری که باب میلم باشه نمیتونم پیدا کنم.
ـ چه جور دختری میخوای مادر؟ من دختر خوب زیاد سراغ دارم.
عباس فرمان را به طرفی چرخاند و وارد خیابانی شد:
ـ والا چی بگم؟! یه دختری میخوام موقعیتش باهام جور باشه.
ـ مثلاً چه جوری باشه؟
ـ شرایط منو که میبینید. با همین ماشین کار میکنم. خونمونم همین وراست. با مادرم و برادرم زندگی میکنم.
ـ پس دنبال یه زن بسازی.
ـ که نیست.
ـ این حرف چیه پسرم؟ معلومه که هست. من یه خواهر زاده خوب دارم که اصلاً به مال و ثروت اهمیت نمیده میگه فقط پسره انسان باشه. میخوای برم باهاشون صحبت کنم؟!
ـ خواهش میکنم... نه مشکلی نیست.
ـ پس شمارتو بده به من که من باهاشون صحبت کنم و اگه قبول کردند زنگ بزنم بهت خبر بدم.
عباس توقف کرد و شمارهاش را در گوشی پیرزن ذخیره کرد. پیرزن تشکر کرد و گفت:
ـ من خیلی از جوونا رو به هم رسوندم. انشاالله که اینم جور بشه.
عباس لبخند کوچکی زد و تشکر کرد. پیرزن دو کوچه پایینتر پیاده شد و عباس در حالی که فکرش درگیر دختری که پیرزن معرفی کرده بود، شده بود، به مسیرش ادامه داد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
بی نام
0خیلی قشنگه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشپارسا
0تا اینجا که خوبه
۲ سال پیشLeila
0تا اینجا که عالی بود
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم💞
۲ سال پیشمادر
0اینقدر نظر نپرس
۲ سال پیشمعصومه
0تا کامل مطالعه نکنم نمیتونم نظری بدهم
۲ سال پیشMahbubeh
0Khube
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزان نظر رو انگلیسی تایپ نکنید. قابل نمایش نیست.
۲ سال پیشSamin Aghdasi
0عالیه رمانتون
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون گلم❤
۲ سال پیشیلدا
0رمان خیلی خوبیه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🙏
۲ سال پیشلیلی
0اوکی
۲ سال پیشلیلا
0بسیارعالی،،😄😄😄
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🥰
۲ سال پیشحلما
0خوب
۲ سال پیشفن پسرک ابرو شکسته
0خیلی عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
0قشنگه