ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت یک :
فصل 1
خیابان احمدی مثل همیشه شلوغ بود و ماشینها پشت سر هم متوقف شده و در انتظار باز شدن راه. عباس در حالی که پشت فرمان به مسیر مسدود شده نگاه میکرد با اعصاب خردی اندیشید: «همیشه خدا شلوغه! یه بار نشد با خوشی از اینجا رد شیم.»گوشی موبایلش زنگ خورد و آن را نزدیک گوشش برد:
ـ بله؟
صدای مادرش را شنید:
ـ سلام عباس. خوبی؟
ـ سلام. آره.
ـ کجایی؟
ـ خیابون احمدی.
ـ داری میای خونه کیسه زباله بگیر.
ـ بگو مجتبی بگیره.
ـ مجتبی خونه نیست.
ـ یه بار نشد یه کاری برا خونه کنه. باشه میگیرم امر دیگهای نیست؟
ـ نه مواظب خودت باش!
عباس تماس را قطع کرد و صدای بوق اتومبیلی را از پشت سرش شنید که حرکت کند. به مسیر باز شده نگاه کرد و دستش را برای اتومبیل تکان داد و به راه افتاد. هشت شب بود که به خانه رسید. ماشین را گوشه خیابان پارک کرد و پیاده شد و به سمت خانه راه افتاد. در حال رد شدن از خم کوچه بود که ناگهان تنهاش به تنه شخصی خورد و متعاقبش صدای عصبیِ دختری را شنید:
ـ حواست کجاست آقا؟ جلو پاتو نمیبینی؟
چشمش به دختر قد کوتاه و تپلی افتاد که با چشمان درشت قهوهای و غضب آلودش به او نگاه میکرد. سرش را که حالا به شدت درد گرفته بود با انگشتش فشرد و گفت:
ـ من از کجا میدونستم سر این پیچ از روبه روی من درمیای بچه؟
ـ بچه خودتی بی ادب!
و در حالی که زیر لب میگفت: «عوض معذرت خواهیشه!» از او دور شد. بی اعتنا به جمله آخر دختر مسیر خانه را در پیش گرفت. داخل کوچه چشمش به مادرش افتاد که سبزی به دست با یکی از زنهای همسایه در حال صحبت بود. به آرامی طوری که مادرش و همسایه متوجهاش نشوند به طرف در خانه رفت که ناگهان صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ عباس اومدی؟
برگشت و مجبور به احوالپرسی شد:
ـ سلام.
و نگاهی به زن همسایه که بیشتر از سی سال به نظر میرسید انداخت و سر به زیر سلام کرد. زن جواب داد و گفت:
ـ آقا پسرتونن؟
و صدای مادرش:
ـ بله، پسر بزرگمه.
ـ زنده باشن انشاءالله.
عباس همانطور که سر به زیر بود، گفت:
ـ با اجازه.
در حال رفتن به داخل خانه بود که صدای مادرش را شنید:
ـ ملیحه خانم با اجازتون منم برم.
وارد راه پله شده بود که صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ عباس حالت خوبه؟ رنگ و روت پریده.
ـ سرم درد میکنه.
ـ چرا؟
ـ چه میدونم. دو روزه ولم نمیکنه.
عباس به دنبال حرفش داخل خانه شد. خانه مثل همیشه مرتب بود و بوی قرمه سبزی همه جا را پر کرده بود. روی فرش دراز کشید و آرنجهایش را زیر سر گذشت و در افکارش غرق شد. خودش هم خوب میدانست که علت سر دردهایش چیزی جز مشکلات زندگیاش نیست. مادرش را دید که آب قند به دست به طرفش آمد و گفت:
ـ بلند شو اینو بخور!
روی فرش نشست و آب قند را گرفت و کمی نوشید. صدای مادرش را با غصه شنید:
ـ چت شده عباس؟
ـ هیچی نیست.
ـ برای چی ناراحتیاتو تو دلت میریزی؟ من مگه مادرت نیستم؟ چرا باهام درد دل نمیکنی؟
ـ چی کار میتونی کنی مثلاً؟
ـ چی شده؟! مشکلت چیه؟
ـ خودت می دونی که... چی بگم؟...
ـ من که دختر بهت زیاد معرفی میکنم. خودت پسند نمیکنی. دختر سیمین خانمو یادت نیست چهقدر عیب گذاشتی روش؟
ـ اون اصلاً هیکلش به من میخورد؟ صد بار بهت گفتم دنبال یه دختر باش که به هم بیایم.
ـ ملیحه خانمو دیدی جلوی در؟ یه خواهر شوهر داره که خیلی ماهه. می خوای برم باهاشون صحبت کنم؟
صدای سلام مجتبی هر دو را از بحث خارج کرد. عباس جواب سلام مجتبی را داد و و رو به مادرش گفت:
ـ نه. نمیخواد.
و با اعصاب خردی برخاست و به اتاق رفت تا رختخوابش را بیاورد. صدای مجتبی را شنید که به مادرش گفت:
ـ باز چش شده؟
و صدای آرام مادرش:
ـ خستهست. شام خوردی؟
ـ نه. چی داریم؟
ـ قرمه سبزی.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
آفرین به خواننده پیگیرم👏قربون محبتت💖منتظر نظراتت هستم عزیزم😍
۲ سال پیشهانی
0مرسی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیشهلیا
0بدنیست
۲ سال پیشحلما
0عالی بود عزیزم
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر گلم💖
۲ سال پیشماری
0خوبه
۲ سال پیشماری
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏💖
۲ سال پیشمریم
0فعلا خوبه ایشالا تا آخرش خوب باشه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشاسما
0فعلا خوبه
۲ سال پیشسمی
0خوبه
۲ سال پیشغزل
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشزهرا
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏❤
۲ سال پیشMahbubeh
0Fln khube
۲ سال پیشایناز
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💖🌹
۲ سال پیشم
0عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏♥️
۲ سال پیشمعصومه
0عالی عالی است
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون گلم❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نهال
0الهی به امید تو.من تازه شروع کردم به خوندن .پرقدرت پیش بسوی خوندن راستی نویسنده جان ممنون شما فقط بنویس منم لذت ببرم.قلمت مانا.بگم من هرپارت نظر نمیدم چون ذوق خوندن دارم وقت نمیشه بعد میام مفصل میگم