پارت بیست :

فصل 8
مهناز خانم در حال کشیدن جارو برقی بود که عباس آمد. کلافه از سر و صدای جارو برقی گفت:
ـ خاموشش کن مامان! گوشام کر شد!
مهناز خانم تازه متوجه آمدن پسرش شد. جارو برقی را خاموش کرد و سیم را از برق کشید و در حالی که عرق روی پیشانی‌‌اش را پاک می‌‌کرد، گفت:
ـ کی اومدی؟
عباس در حالی که می‌‌گفت: «غذا چیه؟» به طرف آشپزخانه رفت و در قابلمه را برداشت و با دیدن خورشت قیمه درِ آن ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • طاهره

    0

    خیلی قشنگه

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۱ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالیییی عالیییی مرسیییی مرضیه جونم 😍❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💞💞

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    عباس مجتبی بااینکه خیلی مادرشون دوست دارندولی چراکمکی توخونه بهش نمی کنن🤔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    شخصیت‌هایی مثل عباس فکر می‌کنند با کار خونه مردونگیشون می‌ره سوال. مجتبی تا حدودی کمک مادرشه🙂💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!