پارت یازده :

بهار روبه روی آینه ایستاده و در حال تمرین آرایش بود. برای بار دهم خط چشم را به پشت پلکش کشید و وقتی موفق نشد عصبانی شد. با حرص خط چشم را روی میز انداخت و گفت:
ـ اه! اصلاً من رو چه به آرایشگری؟! اصلاً استعدادش رو ندارم.
و وقتی به یاد اشرف خانم و کارآموزانش افتاد که خیلی راحت خط چشم می‌‌کشیدند غصه خورد. در خانه باز شد و چشمش به ملیحه افتاد که نان به دست داخل خانه شد.
ـ بهار خونه‌‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    2

    ولی خداییش حمیده با پوست سفید و چشم آبی ایده آل نصف پسراست😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    👍🏻

    ۲ سال پیش
  • آرام

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️