پارت یازده :

بهار روبه روی آینه ایستاده و در حال تمرین آرایش بود. برای بار دهم خط چشم را به پشت پلکش کشید و وقتی موفق نشد عصبانی شد. با حرص خط چشم را روی میز انداخت و گفت:
ـ اه! اصلاً من رو چه به آرایشگری؟! اصلاً استعدادش رو ندارم.
و وقتی به یاد اشرف خانم و کارآموزانش افتاد که خیلی راحت خط چشم می‌‌کشیدند غصه خورد. در خانه باز شد و چشمش به ملیحه افتاد که نان به دست داخل خانه شد.
ـ بهار خونه‌‌ای

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    2

    ولی خداییش حمیده با پوست سفید و چشم آبی ایده آل نصف پسراست😂

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    تا اینجا عالی

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    0

    👍🏻

    ۲ سال پیش
  • آرام

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!