ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت هجده :
عباس سوئیچ به دست و خسته از در داخل رفت و بوی غذا به مشامش خورد. به مادرش که در حال هم زدن غذای داخل قابلمه بود سلام کرد و آشپزخانه رفت. وضو گرفت و سجاده پهن کرد و نمازش را خواند. خسته و کلافه بود. اصلاً نفهمید نمازش را چه خواند. انگار فقط میخواست تکلیفش را انجام دهد. هال رفت و به پشتی تکیه زد و در فکر فرو رفت. زندگیِ بدون تحول زندگی نبود. خیلی از دوستانش سر خانه و زندگیاشان بودند و حتی ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

تارا
0نمیدونم چرا با حرف اول بهار یاد این آهنگه افتادم که میگه عباس آقا بفرمااا😅🤦🏻 ♀️ ولی شخصیت مورد علاقه ی من مهناز خانومه😁