لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت هفتم :
دلانا پاهایش را جمع کرد و به در تکیه داد و نگاهش را معطوف منظره ی بارانی بیرون کرد و زیر لب امیدوارم گفت و پس از آن تا رسیدن به کافی شاپ هر دو سکوت کردند. فضای کافی شاپ نیمه تاریک و خفه بود. دلانا معمولا از این فضاهای بسته خوشش نمی آمد و بیشتر طبیعت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
