پارت هفتم :

دلانا پاهایش را جمع کرد و به در تکیه داد و نگاهش را معطوف منظره ی بارانی بیرون کرد و زیر لب امیدوارم گفت و پس از آن تا رسیدن به کافی شاپ هر دو سکوت کردند. فضای کافی شاپ نیمه تاریک و خفه بود. دلانا معمولا از این فضاهای بسته خوشش نمی آمد و بیشتر طبیعت ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!