لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت ششم :
پدر بزرگ روبرویش ایستاد و او مودب سلام کرد و مغموم سرش را بزیر انداخت؛ حاج علاء با حواس پرتی و استرسی که در رفتارش و گفتارش مشهود بود و نگاه نگرانش مدام سمت در اتاق ای سی یو میچرخید پاسخش را داد!
- هنوز خبری نشده؟!
ماهور که عادت نداشت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
