لعبتی به طعم شوکران به قلم لیدا صبوری
پارت سیزده :
مهرانگیز درون آغوشش بود و موهایش را نوازش می کرد که در چند تقه خورد و پس از آن لعیا خواهرش از لای در؛ سرش داخل اتاق کرد و چشمانش روی لیلی ثابت ماند!
- عزیزم بهتره لباس بپوشی بیایی بیرون، حاج علاء سراغتو ازم گرفت گفت کار واجب داره!
لیلی آهی کشید و سرش را تکان داد. لعیا در را بست و رفت. مهرانگیز سرش را از روی سینه ی مادر برداشت و اشکهایش را از روی صورت گرفت و به حرکاتش که از تخت پایین می
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لیدا صبوری | نویسنده رمان
صد در صد ❤️👌
۱ ماه پیشسپیده
0چطور به خودش اجازه میده که بخواد برای یه زن عاقل که دوتا بچه بزرگ داره تعیین تکلیف کنه؟
۱ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
از این دست آدمهای نفهم ولی سن بالا کم نداریم تو خانواده ها
۱ ماه پیشزهره
2چه رویی داره پسرش رفته برای خودش با یه زن بدکاره حال کرده الان می اندازه تقصیر عروسش
۲ ماه پیشزهره
1جای لیلی بودم حاج علاء رو با دستام خفه می کردم پیرمرد خرفت رو
۲ ماه پیشتلماه
2بسیار عالی ممنونم نویسنده ی عزیز
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
من از شما و همراهی تون متشکرم 🌹🌹🌹
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
مرسی از حضور و همراهی تون
۲ ماه پیشفاطیماه
1قلمت سبز لیدا جون هر دو رمانتون رو دوست داشتم کارهاتون رو تو سایتهای دیگه خونده بودم همه عالی 💫👌👌
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
ممنونم از شما قشنگممم
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم 🙏🌹❤️
۲ ماه پیشراحله
3رمانتون عالیه حتما می خونمش ممنونم موفق باشید
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عالی نگاه و دید گاه شماست مهربونم
۲ ماه پیشراحله
3به شما و قلمتون می خوره وکیل پرونده های فساد اجتماعی و اختلافات خانوادگی باشید🙏🙏
۳ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
قشنگممم ممنونم❤️❤️
۲ ماه پیشآترین
1امروز پارت میزارید خیلی وقته پارت نداشتید رمانش قشنگه می خوام ادامه شو بخونم
۲ ماه پیش
لیدا صبوری | نویسنده رمان
عزیزم سایت چند وقتی درگیر بروز رسانی بود پارتگذاری انجام نشد به امید خدا سر روزهای معین شده پارت میزارم گلم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صدرا
1لیلی تازه مشکلاتش با این پیرمرد خودرائ شروع شده