لیست کلیه پارتهای رمان لاوین ماه زادهی نور : پارت های 101 تا 116
تعداد کل پارت های منتشر شده : 116
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 101
هیچ برای گفتن ندارم! آنقدر خوب و منطقی و صحیح صحبت کرد که دیگر جای توضیحی اضافه برای من باقی نماند! ژیوار مردی باهوش و زیرک است که نگاه عاقلانه اش تا عمق پوست و خون طرف مقابل رسوخ میکند و می تواند راست و دروغ را از مردمک چشمان طرف مقابلش بخواند! او از نگاه و رفتارم می فهمد و درک میکند که حال د...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 102
سمت صدایش چرخیدم. پشت دیوار کوتاه ویلا که طولش به یک متر می رسید؛ ایستاده بود و نگاهم میکرد. صورتش پشت حصار میله های آهنی بلند و کنار هم تعبیه شده ی روی دیوار؛ نیمه پنهان بود و پیچکهای سرسبز کنار باغچه که دور میله ها پیچیده و قد کشیده بودند وچشمانش را درست نشان نمی دادند! یک لعنت بر من و ای...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 103
دروغ می گفتم! اصلا برایش آرزوی شادی و خوشبختی آن هم بدون حضور خودم و دخترم در زندگی اش را هیچ زمانی نداشتم و نکردم. وقتی اتومبیلش از پیچ کوچه ناپدید شد من همچنان همان نقطه ایستاده بودم و بدون اینکه دست خودم باشد نگاهش؛ خط اخم همیشگی اش را در ذهن آشفته ام مرور کردم. وقتی هم به آلاچیق بازگشتم و...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 104
تو حق نداری نگران حالم بشی! می دونی چرا؟ چون مدتهاست که زنده یا مرده بودنم برات فرقی نداشته! تو این دوسالی که گذشت حتی یکبارم نشد برای دیدنم یا حتی صحبت کردن با من؛ حتی در حد چند دقیقه تلاش کنی. مثل روح می اومدی و چند ساعتی تو حیاط عمارت یا داخل اتاق سلاله باهاش وقت می گذروندی و یا درنهایت خ...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 105
نگاهم با نگاهش تلاقی کرد! عمق نگاه بی تفاوتش می گفت چیزی نشنیده اما از آنجا که این مرد را خوب می شناختم و می دانستم بسیار خود خوری می کند و درون ریز است و اگر چیزی هم شنیده باشد بروی خودش نمی آورد؛ پس سعی کردم من هم مانند خودش رفتار کنم. با شرمساری سرپایین انداختم و از کنارش عبور کردم و سمت تخت ر...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 106
انگار خستگی هایمان در رفت! تب پر کشید و جایش را به آرامشی دلپذیر داد. درون آغوش امن و پرمحبتش تا ساعتها خوابیدم. ریکاوری شده بودم و دلم نمی خواست پس از پشت سر گذاشتن تمامی تنش های تلخ زندگی از این کرختی لذت بخش فارغ شوم! تمام روز را داخل خانه ماندیم. گویا نمی توانسیم از هم دل بکنیم! او به مخدرش...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 107
ژیوار خودش را سمتم کشید و سپر بلا کرد. سعی داشت با دستان بسته اش روبرویم قرار بگیرد و مانع نزدیک شدن آن مردان به من شود. اشک امانم نمی داد و تمام تنم می لرزید. ژیوار نگاهم کرد و با اینکه خون چشمانش خبر از خشم و عصبانیت درونش می داد اما سعی می کرد با نگاه امیدوارانه آرامم کند. دو مرد اسحله ی ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 108
سرم را با اطمینان تکان دادم و با چشمانی که از فرط وحشت و ترس گرد شده بودند به اکرم خیره ماندم. با اینکه هیچ زمانی برایم مادری نکرده بود اما راضی به دیدن این وضعیت دلخراشش نبودم! ژیوار به مرد جوان که نیشخند روی لبانش جا خوش کرده بود. نگاه کرد و دستش مشت شد! - شما مگه حیوونید؟! این چه بلائیه که س...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 109
ژیوار ساکت شد و ثانیه ای با تعجب و بهت به اکرم خیره شد. روی زانو فرود آمد و نگاهش را سمت من کشید و با ناباوری سر تکان داد! حال من نیز دست کمی از او نداشت. هر بار از بارقبلتر بیشتر با خطاهای نابخشودنی اکرم شوکه و متحیر میشدم! باورش سخت که غیر ممکن می آمد. مگر میشد کارهایی که اکرم انجام میداد را ب...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 110
این شیطان صفت از ترس خشم و کینه ی پدرم و اینکه ممکنه هر جور شده بلاخره این راز خوفناک رو فاش کنه و رسوائی وحشتناکی که می دونست تو راهه؛ شبونه ساک بسته و فرار کرده بود. اون فهمیده بود اگه حقیقت تاریک خیانتش رو بشه چه حکمی براش صادر میشه و باید برای مرگ آماده باشه؛ تصمیم گرفت خونه ای رو که تو مدت ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 111
عصبی و گیج با حالی خراب سعی کردم طناب دور مچ هایم را آزاد کنم. چنان پریشان احوال بودم که دیگر کلمه ای از حرفهای مرد را نه می شنیدم نه متوجه میشدم. تمام بدنم به لرزه افتاده بود و قلبم گویی دیگر نمی زد! همان تشنج و رعشه ای که در سیزده سالگی پس از کشتن رحمان به جانم افتاده بود دوباره عود کردو به...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 112
*** آرام و آهسته قدم برمی دارم. خستگی هایم را بردوش پاهایم انداخته ام و بیچاره ها را بسختی روی سنگفرش سرسرا می کشانم تا وسط باغ تاریک... باید احتیاط کنم! امشب برای بار دوم است که به اینجا آمده ام. آن زمان هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود. بیصدا آمدم ها... با نوک پا و به نرمی! اما باز هم صدای پا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 113
لای پلکهای لرزانم را بسختی باز نگه داشتم و دوباره نگاهشان کردم! درست می دیدم؟! برگشته بود کنارم؟! روبروی دکتر ایستاده بود با همان قد و بالای بلند و چهار شانه و نگاه نیم رخ جذاب! همان پیراهنی را پوشیده بود که خودم برای سالروز تولدش خریده بودم. چقدر به اندام بلند بالا و ورزیده اش می آمد! چقدر دلم ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 114
*** دخترک ماه حریر یاس روشن پوشیده! موهای سرخ فرفری و چشمان عسلی پوست بلورینش تلائلو درخشش الماس و روشنی ماه در دل شبق شبهای تاریک... دخترک روی نوک پاها میان صحنه ی رویاها باله میرقصد و دامن پف دارو کوتاهش را می چرخاند و می چرخاند و سرمست می رقصد و می رقصاند! باد وزدیدن گرفته؛ ستاره ها کوچ م...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 115
دست زیر پاها و کمرم می برد و مرا از روی صندلی اتومبیل جدا میکند و به سینه اش میچسباند. لبخندش شبیه لبخند نیست اما همین که برگشته کنارم؛ برایم کافیست و دلم را قرص میکند. دستانم را دور گردنش حلقه میکنم و صورتم را به سینه اش می سایم! - می دونستم تنهام نمیزاری عزیز دلم! می دونستم برمی گردی... سرش ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان لاوین ماه زادهی نور - پارت 116
*** دسته گل بزرگ رز سرخ را روی سنگ مزار سیاهش می گذارم و همانجا کنار قبرش می نشینم و همانطور که نوشته ی کوتاه روی سنگ قبر را می خوانم؛ یکی یکی شاخه های رز را بر می دارم و پرپر می کنم و روی مزارش میریزم. هر گلبرگی که از لای انگشتانم سُر می خورد و روی سنگ سیاه فرود می آید؛ صحنه ای پیش روی چشمانم...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
