پارت هفده :

خدیو دیگر ترجیح داد هیچ نگوید و هیچ عملی نشان ندهد، زامیرا که از شدت خشم نفسش به خس‌خس افتاده بود فقط زمزمه کرد:
- زیبا ضعیف نبود… تو… ضعیفی… تو… هیچی نیستی…
فواد دیگر توان حرف زدن نداشت، زامیرا بالاخره از روی پسرک بلند شد و بدون توجه به نگاه خدیو که به محض بلند شدنش تنها او را رصد می‌کرد از کنارش عبور کرد.
دست‌های دخترک می‌لرزید، قلبش بی‌محابا و محکم می‌کوفت.
اما برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️