پارت هفده :

خدیو دیگر ترجیح داد هیچ نگوید و هیچ عملی نشان ندهد، زامیرا که از شدت خشم نفسش به خس‌خس افتاده بود فقط زمزمه کرد:
- زیبا ضعیف نبود… تو… ضعیفی… تو… هیچی نیستی…
فواد دیگر توان حرف زدن نداشت، زامیرا بالاخره از روی پسرک بلند شد و بدون توجه به نگاه خدیو که به محض بلند شدنش تنها او را رصد می‌کرد از کنارش عبور کرد.
دست‌های دخترک می‌لرزید، قلبش بی‌محابا و محکم می‌کوفت.
اما برا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!