خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت شانزده :
فصل سوم: سقوط شکارچی
نور خاکستری صبح از پنجرهی شکستهی خانهی متروکه به درون اتاق میتابید.
زامیرا با صدای واقواق آرام توگو بیدار شد؛ آلارم این مدت بودنش در کنار خدیو همین حیوان بود. از روی تخت بلند شد، بدنش هنوز کمی سنگین، اما ذهنش… تیزتر از همیشه به نظر میرسید، خماری دیشب به کل از بدنش رخت بسته و دیگر گیج به نظر نمیرسید.
بوی خاک نمخورده و چوب پوسیده، و صدای قدمها
لطفا صبر کنید...
