خدیرا به قلم زهرا رمضانی (هور)
پارت نوزده :
داخل عمارت متروکه، دقایقی پس از شلیک، سکوتی نشسته بود که از هر فریادی هولناکتر جلوه میکرد. صدای خفه و کوتاه گلوله هنوز در هوای کهنهی عمارت معلق مانده بود؛ نه میرفت، نه میمرد، نه میگذاشت چیزی جز پژواک مرگ در فضا نفس بکشد.
جسد فواد، آن تکهجان بیحرکت، بر کف زمخت و چرکین عمارت افتاده بود؛ لکهای سرخ بر بوم سیاه زمین، همچون امضای خون بر پای فصل آخر یک دشمنی. بدنش دیگر تن نبود
لطفا صبر کنید...
