خلاصه رمان عاشقانه سنت شکن
به روزهای کهنه که برمی گردی ردپایی از اشتباهات می بینیم. اشتباهات کوچیک وبزرگی که گاهی سایه اش تا ابد دنبالمون میاد.درست مثل سایه ی مرگ سرد و وحشت آور… قصه ی یک زن، یک مرد، یک کودک ویک قوم تکرار میشه. هرکس به دنبال حرمت خودش می دوه. یکی حرمت دل ودیگری حرمت خون و هم خونی… قصه ای که ساده شروع میشه. ساده رو این روزها شاید طور دیگری باید معنا کرد. چون سادگی و بغض ودلتنگی همراه هم میاد. دو روایت داریم از دو زمان که سپری شده و درحال سپری شدنه اما نقطه ی اتصال این اتفاقات گذشته ودرحال گذر زندگی و آینده رو شکل میده. اتفاقاتی که حقیقت ها رو باز میکنه. چشمها رو بینا می کنه و می بینیم که هر سنتی حق نیست و … پایان خوش
