دوست داشتی؟
رمان بچرخ تا بچرخیم (جلد اول مجموعه سرنوشت درهم ما) اثر AERZOO_MOHEBI

رمان بچرخ تا بچرخیم (جلد اول مجموعه سرنوشت درهم ما)

  • زبان فارسی
  • 71.1K 👁
  • 62 ❤️
  • 318 💬

خلاصه رمان طنز بچرخ تا بچرخیم (جلد اول مجموعه سرنوشت درهم ما)

داستان از این قراره که مریسا، دختری شیطون و بازیگوش با دوستاش وارد شرکت سارته میشه. دوتا دوست خل و چل هم داره که خیلی با هم رفیقن. از اون‌ور هم نویان و داداشاش، با داداشای مریسا با هم دوست هستند، و می‌خوان دخترا رو آزار بدن. ولی ماهان و ماکان که نمیدونن مریسا همون آبجی کوچولوشونه و وقتی می‌فهمن که مریسا تو دردسر می‌افتد. خوندنش خالی از لطف نیست.

قسمتی از متن رمان بچرخ تا بچرخیم (جلد اول مجموعه سرنوشت درهم ما)

با نازلی دوباره وارد شرکت شدیم. دوربین کوچیکم رو در آوردم؛ و چند تا عکس گرفتم و گذاشتم توی کیفم. به کارکنای داخل شرکت نگاه کردم؛ هر کدوم مشغول کاری بودن حتی نگاهمونم نکردن. به سمت مدیریت رفتیم. یه چند بار در زدم؛ تا قوم مغول اجازه ورود بدن وقتی وارد شدیم؛ دک و پوز من و نازلی با کف سرامیک‌ها یکی شد؛ نویان و نومود و نوید و ماهان و ماکان و لیدی و فاطمه داخل بودن. داشتن می‌خندیدن یکم فاطی و لولو رو پوکر نگاه کردم. اونا هم از رو نرفتن و بیشتر بگو بخند کردن منم نه گذاشتم نه برداشتم، با لبخند به سمتشون رفتم و یه هاشی نارو زدم به جفتشون که با کله رفتن کف سرامیک‌ها. من و نازلی هم با غضب نگاهشون کردیم. به خودشون اومدن و سریع بلند شدن و اومدن پیشمون و سرشونم انداختن پایین، و هم زمان گفتن:
- مریسا جون ببخش.
تو دلم هرهرهر بهشون خندیدم، ولی در چهره با اخم نگاهشون کردم تا حساب کار دستشون بیاد. دیدم نازلی از خنده سرخ شده و دیگه نمی‌تونه خودش رو کنترل کنه. بهش علامت دادم؛ با شمارش سه تا بزنیم زیر خنده، ۱_۲_۳ زدیم زیر خنده، اونا هم با تعجب نگاهمون می‌کردن منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:
- اسکلتون کردیم.
و دوباره زدم زیر خنده. فاطمه که دیگه قاطی کرده بود و آمپر می‌سوزوند. منم هر هر بهش می‌خندیدم. نازلی هم دستش رو دهنش بود؛ و داشت سعی می‌کرد جلوی خودش رو بگیره؛ تا کمتر بخنده ولی، مگه می‌شد جلو خودشو بگیره. لیدی، با قدمی که برداشت فهموند جنگ شروع شده. منم که ندید بدید مثل لاتا زدم رو شونه نازلی، که به خودش اومد و رفت تو جلد لاتیش. بلند شدم و دست اونم گرفتم؛ تا اونم بلند شه وقتی بلند شد یه ژست خفن گرفت و با لحن دآش مشتی گفت:
- چته ضعیفه اخم کردی؟ منم بلدم اخم کنم...
بعدم یه اخم کرد وگفت:
-بیا، منم بلدم، دیدی؟
فاطمه گفت:
- آره دیدم، ولی چه فایده، الان من مثل...
منم با همون لحن لاتی گفتم:
- یه گاو رَم کرده‌ای وجلو ما وایستادی.
لیدی با حرص داد زد.
- مریسا!
با همون لحن گفتم:
- ها؟
به جای لیدی فاطمه جواب داد:
- خفه شو.
با اخم گفتم:
- نمی‌خوام.
***
نازین
روبه مبینا گفتم:
- مبینا، به نظرت برای تولد نازلی چی بخرم؟
با کمی فکر گفت:
- چی رو از همه بیشتر دوست داره؟
تند گفتم:
- اینکه با دوستش مریسا که ۴_۵ سالی هست پیداش نمی‌‌کنه بره کافه و برای خودشون خوش باشن.
با لبخند گفت:
- اِن شاءاللّه این دختره اسمش چی بود؟
با خنده گفتم:
- مریسا.
- آها مریسا، پیداش میشه و خوشحال میشه.
با خوشحالی گفتم:
- آره به خدا، هر روز گریه می‌کنه میگه من نباید میرفتم لندن برای ادامه تحصیل، تا دوست شش سالم رو گم کنم. حالا چیکارکنم؟
با لبخند آرامش بخشی گفت:
- حالا با توکل به خدا پیداش میشه.
اومدم جواب مبینا رو بدم، که گوشیم زنگ خورد. دیدم ماکانه، اِ، دیدی یادم رفت به ماکی بزنگم. خوب بذار یکم معطل بشه تا حالش جا بیاد. گوشیم رو گذاشتم رو سایلنت، و به راهم با مبینا ادامه دادم. که تلفنم برای بار۵ ام زنگ خورد. جواب دادم:
- اَلو.
با عصبانیت گفت:
- اَلو وکوفت، چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟!
با خباثت کامل گفتم:
- به تو چه.
با حرص گفت:
- که به من چه آره؟! بگو کجایی، تازه از شرکت داداشای نره خرت اومدم بیرون بیام دنبالت؟
با خونسردی گفتم:
- لازم نیست، با دوستم مبینا داریم می‌ریم خونشون.
گفت:
- چی؟!
گفتم:
- نخودچی.
گفت:
- آرپیجی.
گفتم:
- لئوناردو دابینچی.
گفت:
- پیچپیچی.
- اَه، میرم پیش محمد.
یهو یادم اومد چی گفتم. دستم و کوبیدم تو دهنم، چند لحظه هیچ صدایی نیومد ولی اون سکوت، آرامش قبل طوفان بوده چون یهو منفجر شد.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بچرخ تا بچرخیم (جلد اول مجموعه سرنوشت درهم ما)
  • نویسنده اثر

    0

    درود عزیزان این رمان رو در 14سالگی نوشتم و قطعا مشکلات زیادی داره و بنده کلا بیخیال نوشتن فصل دوم شدم چون که متاسفانه ریشه داستان رو کوتاه انداختم برای شاخ و برگ دادن دست و بالم باز نیست سعی بر این دارم اگر فصل دوم رو نوشتم قطعا ریشه داستان رو ویرایش میکنم. ممنون از نگاه زیباتون با تشکر نویسنده اثر

    ۱۲ ماه پیش
  • Setayesh

    0

    فیلم دوم اسمش چیه ؟ کجا میتونم بخونم؟

    ۵ ماه پیش
  • Setayesh

    0

    جلد ۲ اسمش چیه ؟ از کجا میشه خوند

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    0

    رمان طنزی بود🤣 ولی خیلی تودرتو بود امیدوارم جلد دوم درهم برهم نباشه😕

    ۷ ماه پیش
  • ویانا

    2

    فقط در همین حد بگم که خیلی مسخره بود اصلا متوجه نشدم چی به چیه 🤔😒

    ۱۱ ماه پیش
  • ویانا

    1

    رمانت خیلی پیچیده بود اولش معلوم نبود کیه بعد کلی دعوا شد تند تند افراد عوض میشدند و ویهو برادرشو پیدا کرد که اصلا معلوم نبود چی ب چیه اصلا چرا باید گم میشد واقعا باید خیلی روش کار بکنی خیلی بده ببخشید که اینو میگم ولی از رمان نوشتن دست بر ندار روش کار کن ممنون

    ۱۱ ماه پیش
  • منتطر

    1

    تا حالا مزخرف تر از این داستان نخوندم اولش خنده های بی مورد و کتک کاری بعدم اصلا معلوم نیست چرا باید خواهر و برادری همدیگرا نشناسن در صورتی که تقریبا یه جا کار میکنند واقعا مزخرفه

    ۱۲ ماه پیش
  • Mahtab

    0

    یه ذره فیلم هندی شد... یکی که یهو پلیس در اومد یکی دیگه که.... ولی امید وارم جلد دوم بهتر باشه.

    ۱ سال پیش
  • .

    0

    واقعا این رمان که ساختید از شرکتی رفت تو پلیسی فیلم ترکی میدونین چیه مثل همون *** تو *** شد نفهمیدم چی شد اصلا

    ۱ سال پیش
  • بیتا

    1

    خیلییییی خوب بود پس جلد دوم چی تو رو خدا جلد دومم بزارید هر چی می گردم جلد دوم نداره

    ۲ سال پیش
  • نازنین

    1

    رمان خوبی ولی پس بقیه ش گو😑

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    مسخره بود و در اینهال خوب

    ۳ سال پیش
  • Kosar

    4

    لطفا جلد دومش رو هم بزارید

    ۳ سال پیش
  • مهسا

    1

    رمان خیلی خوبی بود ولی کاش جلد دومشم بودو میخوندیم ممنون از سازنده محترم ولی لطفا جلد دومو بزارید

    ۳ سال پیش
  • فاطی

    1

    خدایی خیلی خنده دار بود

    ۳ سال پیش
  • لطفأ جلد دومشم بزاری

    3

    خیلی قشنگن جلد دومشم بزارید

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!