پارت هفتاد و سوم :
حسام تکیه به ماشینش زده و جلوی درب خانه منتظر نیهان بود، هستی را دید که از انتهای کوچه، قدمزنان سمت خانه میآید؛ نگاهش را به زمین دوخت و با نوک کفش، چند ضربهی آهسته به زمین زد.
- سلام، صبح بخیر.
با شنیدن صدای هستی، سرش را بالا گرفت و لبخند محوی روی لب نشاند.
- سلام، صبح بخیر. اول صبح بیرون بودی؟
- رفته بودم پیادهروی.
- آهان، خیلی هم عالی!
هستی خواست وارد خانه شود که
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آرزو
1کدوم شب یعنی یه پارتشو نخودندم یا چی ؟
۵ سال پیشرومینا
3من هم نگرانم از هم جدا بشن و هم دوست ندارم به این زودی تموم بشه 😖💔 اصلا معلوم نیست با خودم چند چندم 😓 و از طرفی هم جدا از نگرانی خودم نظرات بقیه هم باعث ترسم میشه 😔😔😔 کلا بهم ریختم 😿😿😿
۵ سال پیشMobina Hamidi
4اقا من با خوندن اون یه تیکه که گفت جهانم بی نو الف نداره یه جمله خفن گفتم "ما انسان ها اگر ذریه ای انسانیت داشتیم جهانم اان بی الف نبود "😄
۵ سال پیشکیانا
1عالی بود نگارجون
۵ سال پیشhichkas
7ولم کنید اه د ولم کن:|ولم نمیکنه برم دماغ عین گوشت کوب هستی و خورد کنم:/سلطان ولمممم کننن😂
۵ سال پیشMahdiyeh
17رمان و با ترس میخونم 🤦🏻 ♀️😂
۵ سال پیشسایا
20اینقدگفتیدیه اتفاقی میفته ایناازهم جدامیشن هربارپارت روباترس ولرز بازمیکنم میترسم حسام نیهان ازهم جداشن 😑😞😖این پارتم عالی بود😍
۵ سال پیشگوگولی
6عالیههههه بی صبرانه منتظرم😍💚😌
۵ سال پیشآرمیتا
8منظورش کدوم شبه؟
۵ سال پیشFatemeh
7عالی
۵ سال پیشMona bano
23خانم نویسنده بابت رمان ممنون واگه میشه پارتها رو زیاد کنید ممنونتون میشم🙂کاش حسام بعد چهلم دادفر جدا زندگی کنه☹تا از دخالتهای این هستی درامان باشن😊
۵ سال پیشرکسانا
23توی همه رمانا باید یه اتفاقی بیوفته تا جذابیت رمان بیشتربشه 🙂🙂اما نه اونجوری که حسام و نیهان از جدابشن 😕😕😕😕 ولی خدا وکیلی منم اینو نشنیده بودم:جهانم بی تو الف ندارد😂😂😂
۵ سال پیشnaznin
28من نظراتو میخونم بچه ها اونقد گفتن ی اتفاقی میافته من دیگه نمیتونم لذت ببرم ع رمان همش منتظرم یه چی بشه😭😐
۵ سال پیشرضوان
28نمی دونم چرا حرص می خورم هی به این فکر می کنم نکنه بهم نرسن نکنه جدا شن نکنه هستی مانع زندگیشون شه و... اعصابم خورد می شه به اینا فکر می کنم
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازی
2دمت گرم خانم نویسنده من یکی که خیلی از این رمان خوشم امد😊