لیست کلیه پارتهای رمان کابوس واقعی : پارت های 1 تا 11
تعداد کل پارت های منتشر شده : 11
-
رمان کابوس واقعی - پارت 1
مقدمه ؛ گاهی روزگار برایت ورق می زند . بستگی یه تقدیرت دارد . بستگی به شانست دارد . اگر برایت بد بر بزند . میری نقطه صفر . یعنی اون ته ته ها . یعنی باید از ته چاه خودت رو باید با یه طناب خاردار بالا بکشی . اگه ته اون چاه بمونی خوراک حشرات میشی اگه طناب رو بکشی نمیتونی چون دستت رو بسته باید با دند...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 2
«من هیچ وقت خوب نمیشم.» «بهتر میشی.» «اون قدری درد توی تن و جونم هست که نمی دونم خوب بودن چه حسی داره.» با دستهای لرزان در ماشین را باز کردم و هل دادم و پیاده شدم. از روی فرش قرمز رنگ هتل رد شدم. بوی عطرهای مختلف در فضا پیچیده بود و نورپردازی طلایی و نقرهای چشمم را میزد. رئیس هتل با دیدنم...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 3
صحبت مان زیاد طول نکشید و زود به توافق رسیدیم. چای ام را نخورده بودم. حواسم به ماسک روی صورتم بود، نمیخواستم پایین بکشم. هنوز آن احساس ترس را داشتم، بعد از این همه سال و با اینکه بادیگاردهای حامی را در اطرافم میدیدم. اما انگار ناخودآگاهم بود، انگار روی کف دستم رد ناخن های کثیف شان هنوز مانده ب...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 4
میگفت تو سرکشی و این سرکشی هات نقاشی تو رو بلد میکنه یادمه تو جشنواره ترکیه اول شدم، از ذوق چنان جیغ زدم که انگار دنیا را فتح کردم... سرم را تکان دادم تا از این خاطرهها بیرون بیایم.دیگر از نقاشی متنفر بودم. چون یادم می آمد چه طور آن دختر پر از شور و عشق، همانی که نماد احساس و زندگی بود، در تاری...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 5
وسواسگونه و بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم، نقاشیام را با نقاشیهایی که روی دیوار بود مقایسه میکردم.انگار واقعاً شده بودم همان همتای سرخوش چند سال پیش.فهمیدم که نقاشیهایم زیاد بد نبودند، تازه نسبت به نقاشی هایی که آنجا دیدم، خیلی خوب هم بودند. ◈اززبان آریو ◈ ❊سایه و رنگ❊ تق تق. در ا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 6
در بهت وشوک بودم و یک چیزی انگار بیخ گلویم را گرفته بود، با چشمانم دنبال آن همتای چندسال پیش میگشتم. پس کجاست آن دختر؟چقدر تغییر کرده بود. یک لحظه به خودم نهیب زدم: "شاید خودش نیست؟ اما نه اون چشمهای مشکی درشت، خودشه. مگه میشه چشماش رو یادم بره!" امکان نداشت. اسمم یادم میرفت، آن چشمانش یا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 7
او شروع به صحبت کرد، اما من در جایم میخکوب شده بودم. معمولاً در مکالمات کاری دست و پایم را گم نمیکردم، اما بوی تند سیگار در فضا، مرا مستقیماً به آن روز شوم میکشاند؛ روزی که شاهد مرگ بودم، روزی که تنم دریده شد و نتوانستم حتی ذرهای برای نجات خودم کاری انجام دهم:"لعنت به این ضعف، لعنت به این دست...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 8
اساتید فکر میکردند با یک نابغه طرف هستند، اما پشت قضیه را نمیدانستند. پشت قضیه، روحی زخمی بود که برای زنده ماندن میجنگید؛ با دندانهای سرسختش طناب زندگی را میگرفت و به بالا میخزید. من راهی نداشتم. دیگر آن دختر نقاشِ بیخیال از دنیا نبودم؛ تبدیل شده بودم به یک تکاور که باید تنهایی برای این ز...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 9
همتا کاملاً تبدیل به فرد دیگری شده بود. نمیدانستم باید با او چگونه صحبت کنم، اصلاً چه بگویم! همتا از همان ابتدا موضعش را واضح کرده بود؛ با دست ندادن، با عدم خطاب قرار دادن مستقیم من! نمیدانستم چطور باید به او نزدیک شوم. او عشق من بود، اما خودش از این قضیه بیخبر بود. عشقی یکطرفه که هرگز فرصت ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 10
حامی به ظرف سوپ اشاره کرد و با صدایی خشن، که رگهای از تهدید داشت، غرید: «همتا، روانیم نکن! باید این رو تموم کنی!» سعی کردم دستم را بالا بیاورم، اما نیرویی در بدنم نمانده بود. کل تنم، از سر تا نوک انگشتان، میلرزید. با صدایی که به طرز وحشتناکی گرفته بود، نالیدم: «حامی، نمیتونم.» اما حامی دیگر ط...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان کابوس واقعی - پارت 11
با حامی به خانهاش رفتم،به محض ورود، لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشست. دکوراسیون خانه، با وجود سادگیاش، حسی از نظم و گرمای عمیق را القا میکرد؛ مشخص بود که اینجا محفل عشق است، هرچند عشقی پیچیده و پنهان.ناگهان، دختری موطلایی از اتاق بیرون آمد. با دیدن من، پرسشی مبهم در چشمانش جرقه زد. لحظهای مک...
بروزرسانی در : دیروز
- 1
