لیست کلیه پارتهای رمان کابوس واقعی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 21
-
رمان کابوس واقعی - پارت 1
مقدمه ؛ گاهی روزگار برایت ورق می زند . بستگی یه تقدیرت دارد . بستگی به شانست دارد . اگر برایت بد بر بزند . میری نقطه صفر . یعنی اون ته ته ها . یعنی باید از ته چاه خودت رو باید با یه طناب خاردار بالا بکشی . اگه ته اون چاه بمونی خوراک حشرات میشی اگه طناب رو بکشی نمیتونی چون دستت رو بسته باید با دند...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 2
«من هیچ وقت خوب نمیشم.» «بهتر میشی.» «اون قدری درد توی تن و جونم هست که نمی دونم خوب بودن چه حسی داره.» با دستهای لرزان در ماشین را باز کردم و هل دادم و پیاده شدم. از روی فرش قرمز رنگ هتل رد شدم. بوی عطرهای مختلف در فضا پیچیده بود و نورپردازی طلایی و نقرهای چشمم را میزد. رئیس هتل با دیدنم...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 3
صحبت مان زیاد طول نکشید و زود به توافق رسیدیم. چای ام را نخورده بودم. حواسم به ماسک روی صورتم بود، نمیخواستم پایین بکشم. هنوز آن احساس ترس را داشتم، بعد از این همه سال و با اینکه بادیگاردهای حامی را در اطرافم میدیدم. اما انگار ناخودآگاهم بود، انگار روی کف دستم رد ناخن های کثیف شان هنوز مانده ب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 4
میگفت تو سرکشی و این سرکشی هات نقاشی تو رو بلد میکنه یادمه تو جشنواره ترکیه اول شدم، از ذوق چنان جیغ زدم که انگار دنیا را فتح کردم... سرم را تکان دادم تا از این خاطرهها بیرون بیایم.دیگر از نقاشی متنفر بودم. چون یادم می آمد چه طور آن دختر پر از شور و عشق، همانی که نماد احساس و زندگی بود، در تاری...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 5
وسواسگونه و بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم، نقاشیام را با نقاشیهایی که روی دیوار بود مقایسه میکردم.انگار واقعاً شده بودم همان همتای سرخوش چند سال پیش.فهمیدم که نقاشیهایم زیاد بد نبودند، تازه نسبت به نقاشی هایی که آنجا دیدم، خیلی خوب هم بودند. ◈اززبان آریو ◈ ❊سایه و رنگ❊ تق تق. در ا...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 6
در بهت وشوک بودم و یک چیزی انگار بیخ گلویم را گرفته بود، با چشمانم دنبال آن همتای چندسال پیش میگشتم. پس کجاست آن دختر؟چقدر تغییر کرده بود. یک لحظه به خودم نهیب زدم: "شاید خودش نیست؟ اما نه اون چشمهای مشکی درشت، خودشه. مگه میشه چشماش رو یادم بره!" امکان نداشت. اسمم یادم میرفت، آن چشمانش یا...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 7
او شروع به صحبت کرد، اما من در جایم میخکوب شده بودم. معمولاً در مکالمات کاری دست و پایم را گم نمیکردم، اما بوی تند سیگار در فضا، مرا مستقیماً به آن روز شوم میکشاند؛ روزی که شاهد مرگ بودم، روزی که تنم دریده شد و نتوانستم حتی ذرهای برای نجات خودم کاری انجام دهم:"لعنت به این ضعف، لعنت به این دست...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 8
اساتید فکر میکردند با یک نابغه طرف هستند، اما پشت قضیه را نمیدانستند. پشت قضیه، روحی زخمی بود که برای زنده ماندن میجنگید؛ با دندانهای سرسختش طناب زندگی را میگرفت و به بالا میخزید. من راهی نداشتم. دیگر آن دختر نقاشِ بیخیال از دنیا نبودم؛ تبدیل شده بودم به یک تکاور که باید تنهایی برای این ز...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 9
همتا کاملاً تبدیل به فرد دیگری شده بود. نمیدانستم باید با او چگونه صحبت کنم، اصلاً چه بگویم! همتا از همان ابتدا موضعش را واضح کرده بود؛ با دست ندادن، با عدم خطاب قرار دادن مستقیم من! نمیدانستم چطور باید به او نزدیک شوم. او عشق من بود، اما خودش از این قضیه بیخبر بود. عشقی یکطرفه که هرگز فرصت ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 10
حامی به ظرف سوپ اشاره کرد و با صدایی خشن، که رگهای از تهدید داشت، غرید: «همتا، روانیم نکن! باید این رو تموم کنی!» سعی کردم دستم را بالا بیاورم، اما نیرویی در بدنم نمانده بود. کل تنم، از سر تا نوک انگشتان، میلرزید. با صدایی که به طرز وحشتناکی گرفته بود، نالیدم: «حامی، نمیتونم.» اما حامی دیگر ط...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 11
با حامی به خانهاش رفتم،به محض ورود، لبخندی ناخودآگاه روی لبانم نشست. دکوراسیون خانه، با وجود سادگیاش، حسی از نظم و گرمای عمیق را القا میکرد؛ مشخص بود که اینجا محفل عشق است، هرچند عشقی پیچیده و پنهان.ناگهان، دختری موطلایی از اتاق بیرون آمد. با دیدن من، پرسشی مبهم در چشمانش جرقه زد. لحظهای مک...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 12
آریو آریامهر با نگاهش، انگار داشت تمام لایههای دفاعیام را میشکافت. هر کلمهای که از دهانم خارج میشد، در تاریکی چشمانش گم میشد. سعی میکردم روی توضیحات فنی سایت تمرکز کنم، اما ذهنم مدام به سمت نگاه پرسشگر او کشیده میشد؛ انگار دنبال چیزی در من میگشت که خودم هم از وجودش بیخبر بودم. وقتی گار...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 13
سریع گفت: «بله، اما یه ایده رو باید اضافه کنید.» «ایده جدید؟» «بله.» عصبانیتم گل کرد و میخواستم لج کنم، اما خودم را مهار کردم؛ این کار از اخلاق حرفهایام به دور بود. «کجا بیام؟» «آدرس رو براتون میفرستم.» «ساعت چند؟با ساعت چند موافقید؟» اصلاً حوصله نداشتم کار را به تعویق بیندازم ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 14
تم اتاقش مشکی بود؛ دیوارها، مبلمان و حتی پردهها، همه غرق در سایههای تیره و براق. روی صندلی چرمی سیاهی نشستم. اخلاقم صفرصفر بود؛ هنوز از ماجرای منشی عصبانی بودم و میخواستم به آریامهرم چیزی بگویم، اما نگاهم به دیوار افتاد و خشکم زد. این دیگه چه مزخرفی بود؟ دو تا از تابلو های نقاشیهای خودم آنج...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 15
بیدرنگ به خانه رفتم. پای لپتاپ نشستم و بیآنکه لباسهایم را عوض کنم، کار را ادامه دادم. باید کار را دو هفته پیش از موعد قرارداد به سرانجام میرساندم. باید قدرتم را به رخ میکشیدم.گمان میکنم ده ساعت گذشته بود،فردا شده بود! کتم را درآورده بودم، اما پیراهن زیرین و شلوارم حسابی چروک شده بودند. بس...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 16
«بدبخت بابا که به شما دوتا دلخوشه.» آریا با خنده ای بر لب گفت: «خیلی هم دلش بخواد دوتا حمال، کارای شرکتش رو انجام میدن.» خیلی جدی گفتم: «بله،سه برابرشم پول میگیرین.» «داداش!» «کوفت!» آریا صدایش را صاف کرد و ادامه داد: «داداش، دو هفته دیگه سی و چهار سالت میشه. نمیخوای زن بگیری؟ مامان آرزو به...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 17
همین که قدم به داخل خانه گذاشتم، چشمم به یک خانم مسن و دو پسر جوان افتاد. یعنی سه جفت چشم که با کنجکاوی و تعجب به من خیره شده بودند!. آریامهر انگار کلافه شد، خواست توضیح بدهد. کاری که به نظر میآمد هیچوقت انجامش نمیدهد. راستش، ذرهای برایم اهمیت نداشت که آنها چه کسانی هستند. من آمده بودم کا...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 18
بالهایش قرمز بود با لکههای سیاه؛ درست مثل زندگیام که تا هفده سالگی سرشار از شور و عشق بود، اما بعد لکههای سیاه بر آن نشست و مرا به ته گودال تاریکی و حقارت کشاند. صدای قدمهایی آمد. به پشت سرم نگاه کردم؛ پناه بود. باید چند ساعتی میخوابیدم؛ آنقدر خسته بودم که مغزم درد میکرد و اصلاً نمیتوانس...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 19
«منظورش یه پسره که باهاش رابطه داشته باشی.» «آها فهمیدم. اینا رو ولش کن حالا برای تولدش چی ببریم؟ تو میای دیگه؟» « بله حتما. به نظرم براش نقاشی بکش.» «چی نقاشی؟» « آره نقاشی،یکی که به اتاق کارش بخوره.» «پناه، میدونی که من دیگه دست به قلم مو نمیزنم.» «خب بزن.» با این حرفش عصبانی شدم و محکم ب...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 20
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آشوبی که در ذهنم به پا شده بود را کمی آرام کنم. با دست راستم، قلممو را محکمتر گرفتم و با خودم گفتم، سختیاش فقط حرکت اول است. قلممو را به رنگ آغشته کردم و سعی کردم قطرههایی که چکه می کرد را آهسته با کشیدن گوشه قلممو به لبه ظرف رنگ کنترل کنم. چشمانم را بستم. بسمال...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
- 1
- 2
