لیست کلیه پارتهای رمان کابوس واقعی : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان کابوس واقعی - پارت 21
حالا منظور از حرف محافظی که گفته بود؛ موحد خواهرش را تنها نمیگذارد و وسواس عجیبی روی او دارد را فهمیدم. با دیدنم سلام کرد و من هم جوابش را دادم. دستش را دور کمر آن دختر چشمرنگی حلقه کرد و دختر با هیجان به او چسبید. یعنی چه نسبتی باهم داشتند؟! همتا که نگاه من را دید، برای اولین بار توضیح داد: «...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 22
با صدای خش خش پلاستیک، پلکهایم را باز کردم، مهماندار مشغول توزیع بستههای خوراکی بین مسافران بود. چطور ممکن بود در این میان، من غرق در خواب شده باشم؟! دستی در میان موهای پریشانم بردم و سعی کردم ظاهرم را مرتب کنم. نگاهی به ساعت مچیام انداختم؛ دو ساعت از زمان خوابم گذشته بود.هنوز به مقصد نرسی...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 23
جنگ درونیام را به بعد موکول کردم. میخواستم سریع بلند شوم و کارهایم را یکییکی انجام دهم، اما جانی در تنم نبود؛ انگار روحم از کالبدم جدا شده بود. دستم را به مبل گرفتم و با کمک آن روی پاهایم ایستادم. کمد را زیر و رو کردم تا لباسی مناسب پیدا کنم. فکر کردم همان کت و شلوار همیشگی بهترین گزینه باشد....
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 24
من یک چینی بند زده بودم که حتی بدون اشاره فرو میریختم و جمع کردنم کار هرکسی نبود.یا غیر از این بود؟ لبم را تر کردم، سعی کردم کلماتی را انتخاب کنم که به او برنخورد و احساساتش جریحهدار نشود. هرچند که به او اصلاً نمیآمد که احساسی داشته باشد، با آن صدای خشن و خالکوبیهای هولناکی که از آنها به ش...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 25
در ماشین را باز کردم و سرکی به سمت درب خروج کشیدم، اما ندیدمش. انگار ضربهای که ناخواسته به او زده بودم، زیادی کاری بود. اما چرا اینقدر احساس گناه و خجالت داشتم؟ چرا فکر میکردم آدم بزرگی را از دست دادهام؟" وضعیت خودم را فراموش کرده بودم؛ گذشتهای که به لجن کشیده شده بود و اتفاق دردناکی که خا...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 26
با کنار رفتن آن پارچهها، دنیا متوقف شد. دقیقهها از حرکت ایستادند و همهچیز منجمد شد؛ اما نمیدانم چرا آسمان دور سرم میچرخید. حس کردم بارش برف بند آمده است. آن سه نفر، همان سه کثافتِ نه سال پیش بودند که حالا چهرههایشان کریه تر از همیشه به نظر میرسید. نگاهم به آریو افتاد. او مسبب این لحظه بو...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 27
تنها سردیِ دنیا که به من حس امنیت میداد و دوستش داشتم، همان تیغهی فلزی بود. بیصدا پلهها را یکییکی بالا رفتم. عطر کیک هویج فضا را پر کرده بود؛ لابد دستپخت مادرش بود. سعی کردم نادیدهاش بگیرم. خیلی وقت بود که طعم کیک خانگیِ یک مادر را نچشیده بودم. بوی عجیبی داشت؛ حواس مرا پرت میکرد به دوران ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 28
این کار جنون محض بود؛ اما به خودم حق میدادم که گیج و سردرگم باشم. اعدام آن سه نفر، طناب دار، جیغ و فریادها، گذشتهی دردناک خودم؛ همه و همه مرا به مرزفروپاشی و تصمیمات اشتباه کشانده بود. به خدا که حق داشتم!داخل ماشین نشست و آیسی که گرفته بود را دستم داد. بیحوصله آن را گرفتم و حتی تشکری هم نکرد...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 29
◈اززبان آریو◈ بعد از آنکه آن گردنبند را به گردن صاحبش انداختم، توانستم شبها آسوده بخوابم. انگار بعد از یک دهه، بالاخره چشمانم به خواب آرام عادت کرده بود. همتا مرا پذیرفته بود و این برای من، یک معجزهی بزرگ بود.اما روزهای بعد فهمیدم همهچیز به آن سادگی که فکر میکردم نیست. عاشق بودن، یک درس بود ...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 30
«نه، هیچی نشده و هیچ اتفاق بدی هم نیفتاده.ما الان حدود یک ساله که با هم حرف میزنیم و میآیم... فکر نمیکنی این رابطه باید جدیتر بشه؟» با تعجب و کمی اعتراض گفت: «جدیتر چیه؟ تو رو خدا آریو؟ همین الان مگه جدی نیست؟ یعنی تو رابطه مونو هیچ حساب نمیکنی؟» خواستم دستش را بگیرم، اما ناگهان یادم آمد ...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 31
او کوتاه جواب داد: «بیا، منتظرم.» بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم. ما دیگر در این مورد به هم بریخته بودیم و هیچکدام خداحافظی نمیکردیم. فقط پناه بود که وقتی زنده بود، با شوق و ذوق از زندگیاش لذت میبرد.سریع سوار ماشین شدم تا زیر باران خیس نشوم. انگار آسمان هم دلش شکسته بود و بغضش ترکیده بود؛ با...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 32
نگذاشت حرفم تمام شود. کل میز را بههم ریخت و با آریو درگیر شد. فریاد زد که خواهرم را نمیفروشم. آن لحظه، یکبار دیگر به حامی بودنِ حامی ایمان آوردم.انگار یک سطل آب یخ روی سرم ریخته بودند. قلبم دو نیم شده بود؛ نیمی از شادی زنده بودنِ پناه آرام و قرار نداشت و نیمی دیگر، از خیانتی که به من شده بود،...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 33
ای کاش منم حرف دلم را گفته بودم. البته احتمال میدادم این جواب را بدهد؛ اینکه به خاطر حامی نتواند به خودش فکر کند، انگار همتا و برادرش اتصالی نامرئی به هم داشتند. حساسیتهایشان نسبت به یکدیگر رنگ وسواس گرفته بود. احتمالا این هم به گذشتهشان ربط داشت که من هنوز نتوانسته بودم بفهمم چیست!ولی بالاخر...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 34
«داداش غلط کردم! داداش... حامی تو رو خدا... حامی چت شد!» جیغ بلندی کشیدم. بدنم میلرزید و حس کردم همان حمله های عصبیِ لعنتی در حالِ هجوم است. صدای زنگ موبایلم بلند شد؛ در آن وضعیتِ نابسامان، با دستهایی که مثل بید میلرزید، گوشی را از روی میز عسلی چنگ زدم. نام آریو روی صفحه میدرخشید. تا خواستم ج...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 35
خواستم تارهای مویش را نوارش کنم که عقب کشید و با فریاد گفت: «چیکار میکنی؟ برو عقب!» و با دست محکم به سینهام کوبید. سرسختیام را کنار گذاشتم؛ قلبم بر منیتم چیره شده بود. تا لب باز کردم: «همتا، ببخش...» عصبیتر شد و نگذاشت کلامم کامل شود؛ با داد گفت: «نمیبخشم لعنتی! نمیبخشم! تو میدونی داری...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 36
نوشیدن چای حالم را بهتر کرد، اما هنوز سنگینیِ اثراتِ داروی بیهوشی در بدنم بود. اصلاً داشتیم کجا میرفتیم؟ نمیدانستم. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. چند ساعتی در مسیر بودیم و حتی یک ساعتی هم به خوابِ سنگینی فرو رفتم.وقتی رسیدیم، در یکی از کوچهپسکوچههای سوئد بودیم؛ محلهای که اصلاً...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 37
انگار نتوانست بیشتر از این طاقت بیاورد . من که چیزی نگفته بودم . فقط حوصله نداشتم با ایستم و نگاهش کنم . تا لیچار بار من کند . این کار بدی بود ؟ قطعا نبود . او باید از خودخواهی هایش کم کند . خواستم دستم را از دستش رها کنم که محکم تر گرفت . انگار دوست داشت روی دیگر من را ببیند . باید نشانش میدا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 38
احساس کردم یکه خورد. صدایش کمی لرز داشت، انگار که ترسیده باشد. ترس خوب بود؛ بگذار کمی هراسان باشد تا دیگر بحث خانوادهام را پیش نکشد. من این موضوع را سالها پیش زیر خاک دفن کرده بودم؛ شاید همان روزی که بیگناه بیرونم کردند، یا شاید هم همان شبی که آن اتفاق نحس افتاد. دقیق یادم نمیآمد چه زمانی آن...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
- 1
- 2
