کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت یک :
مقدمه ؛
گاهی روزگار برایت ورق می زند . بستگی یه تقدیرت دارد . بستگی به شانست دارد . اگر برایت بد بر بزند . میری نقطه صفر . یعنی اون ته ته ها .
یعنی باید از ته چاه خودت رو باید با یه طناب خاردار بالا بکشی . اگه ته اون چاه بمونی خوراک حشرات میشی اگه طناب رو بکشی نمیتونی چون دستت رو بسته باید با دندون همون طناب خاردار رو بگیری و بالا بری . دهنت زخم میشه تا یاد بگیری سکوت کنی و بالا بری .
پس برنامه ما چی میشه .
شروع نقطه زیر صفر !
تن زخمی !
بدون دست !
با دندون باید جلو بری !
و سکوت و سکوت و سکوت
اینجا حیات وحش است . آواز خواندن مساوی است با شکار شدن...
هریک از ما به نحوی درد کشیدیم . هم من و هم تنها کسی که در این زندگی داشنم برادرم !
همانطور که آن شب بارانی برای من آن اتفاق وحشتناک افتاد . اتفاق وحشتناکی که به کابوس بی بدیل تبدیل شد و روح و جسمم را تکه تکه کرد و ماننده خنجری در عمق جانم نشست که هنوز از آن خون چکه میکند. برادرم هم درد کشید . مانند من !
هر دو بدشانس بودیم .
اما جنس درد او متفاوت بود . دردی از جنس عشق که قلب او را هدف قرار داد . دردی که تا عمق جانش نفوذ کرد . دقیقا همانجایی که لبخند هایش از ته دل شد و فکر کرد گذشته تاریکش او را رها خواهد کرد . دختری که با تمام وجود می پرستید را لب پرتگاهی دید که پرواز را انتخاب کرد . او بین پرواز به کام مرگ و ماندن در آغوش حامی پرواز را انتخاب کرد .
و اینجا بود که حامی به آتش کشیده شد . و کابوس پرواز شد دلیل زجر کشیدنش...
اما من از دل کابوس واقعی بیرون آمده بودم .
----------
فصل اول: کابوس واقعی
«نه... نه...! نیا، نزدیک عوضی...»
عقب عقب رفتم تا محکم به دیوار پشت سرم خوردم. ضربه سرد دیوار، لرزهای ناخواسته به بدنم فرستاد. انگار تمام سلولهایم از این تماس ناگهانی منقبض شده بودند.از همه دیوارهای دنیا متنفرم. از اینکه اینگونه مرا به گوشهای میرانند، از اینکه حس امنیت را از من میگیرند.
«نیا، جلو، کثافت... نیا...»
آنقدر نزدیک آمد که نفسهایش را روی پوستم حس کردم. امیدم، مثل حباب صابون، ترک خورد و ناپدید شد. دیگر هیچ راهی برای فرار وجود نداشت.
روی زمین زانو زدم و با صدای بلند ضجه زدم. اشکها بیامان از چشمانم سرازیر میشدند. خودم را میدیدم؛ خراشی که با ناخن روی دیوار ایجاد کرده بودم. انگار شاهد عینی این صحنه وحشتناک بودم، سوم شخصِ درماندهای که نظارهگر سقوطم بود! ناگهان، همه چیز محو شد و بلند شدم. روی تخت بودم. پردههای سفید، تخت راحت و لحاف نرم... خانه خودم بودم.
روی پیشانیم عرق سرد نشسته بود. قلبم به شدت میکوبید:
"یعنی همش خواب بود؟ همتا، خواب دیدی! فقط یک کابوس بود...همش خوابی وحشتناک بود..."
دستم را روی قلبم گذاشتم. تند تند میزد، انگار میخواست از سینهام بیرون بپرد. میدانستم خواب بود، اما قلبم هنوز هم در تب و تاب بود و نمیتوانست باور کند که همه چیز تمام شده است:
"آرام باش، همتا. چیزی نبود... فقط یک خواب ترسناک بود.آرام باش..."
ولی نتوانستم خودم را آرام کنم. خشم و ترس درونم شعلهور بود. شیشه آب روی میز را محکم به دیوار کوبیدم که با صدای بدی شکست. تکههای شیشه در همه جا پراکنده شدند، مثل تکههای روحم.
چنگی داخل موهایم زدم و با صدای بلند داد میزدم. فریادی که از اعماق وجودم برمیخاست و در فضا میپیچید. پشت سر هم جیغ میزدم، تا اینکه صدایم خشدار شد و گلویم را سوزاند.
حلیمه سراسیمه داخل آمد. حلیمه همان زن مسن و تپلی بود که کارهای خانه را به من کمک میکرد. چهرهاش پر از نگرانی بود:
«گمشوبیرون!»
و شروع کردم به پرتاب کردن وسایل داخل اتاق. هر چیزی که به دستم میرسید، به سمت دیوار پرتاب میکردم. جنون تمام وجودم را فرا گرفته بود.هیچجوره آرام نمیشدم. انگار نیرویی شیطانی درونم بیدار شده بود و مرا به سمت نابودی میکشاند.نمیدانم چقدر زمان گذشت که چهره نگران حامی را دیدم، ولی سرم گیج رفت و افتادم. مقاومت بیفایده بود. تاریکی مطلق مرا فرا گرفت.
چشمهایم را باز کردم. پلکهایم به هم چسبیده بود. سنگی چیزی را روی دستم حس کردم. سوزن سُرم بود.
سرم را بیملاحظه از دستم کشیدم و خواستم بلند شوم که هیبت حامی را دیدم. با صدای خشنی که سعی کرده بود برای من ملایم باشد، گفت:
«همتا!»
سرم را پایین انداختم. طاقت نگاه نگرانش را نداشتم، آن هم الآن که اینهمه به هم ریخته بودم. نمیخواستم ضعفم را ببیند که با نگرانی پرسید:
« تو هنوز نتوانستی اون موضوع رو فراموش کنی؟»
یکدفعه خیلی قاطع شدم. انگار معذب بودنم پر زد و رفت! محکم گفتم:
«نه. نتونستم.»
او فقط نگاهم کردو دیگر پیاش را نگرفت. بنابراین سکوت سنگینی بین ما حاکم شد! چند لحظه بعد گفت:
«امروز کار نداری؟»
نگاهی به ساعت انداختم. ساعت پنج بعد از ظهر بود. این یعنی از صبح که حمله عصبی داشتم تا الآن خوابیدهام و دیشب هم خواب بودم.
بیحال نالیدم:
«وای چرا قرار کاری دارم.»
«میخوای بری؟ کنسلش کن.»
«نه،من حرفم دوتا نمیشه.»
«همتا، میدونی باید بیشتر حواست به خودت باشه دیگه؟ میدونی که...»
سرم را کمی آوردم بالا، ولی به گوشه دیوار خیره شدم. به پاندول ساعت. طوسی رنگ. نمیتوانستم به هیچ مردی نزدیک بشوم و حامی تنها کسی بود که کمترین فاصله را با من داشت.
« خب من کلی کار دارم، برای چند تا شرکت کار میکنم. نرمافزارهای سطح بالا براشون طراحی میکنم.»
لطفا صبر کنید...
