پارت هفده :


همین که قدم به داخل خانه گذاشتم، چشمم به یک خانم مسن و دو پسر جوان افتاد. یعنی سه جفت چشم که با کنجکاوی و تعجب به من خیره شده بودند!.
آریامهر انگار کلافه شد، خواست توضیح بدهد. کاری که به نظر می‌آمد هیچ‌وقت انجامش نمی‌دهد. راستش، ذره‌ای برایم اهمیت نداشت که آن‌ها چه کسانی هستند. من آمده بودم کارم را انجام دهم و بروم. سال‌ها بود که تنها زندگی می‌کردم؛ عادت به آشنا شدن با کسی نداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️