پارت هفده :


همین که قدم به داخل خانه گذاشتم، چشمم به یک خانم مسن و دو پسر جوان افتاد. یعنی سه جفت چشم که با کنجکاوی و تعجب به من خیره شده بودند!.
آریامهر انگار کلافه شد، خواست توضیح بدهد. کاری که به نظر می‌آمد هیچ‌وقت انجامش نمی‌دهد. راستش، ذره‌ای برایم اهمیت نداشت که آن‌ها چه کسانی هستند. من آمده بودم کارم را انجام دهم و بروم. سال‌ها بود که تنها زندگی می‌کردم؛ عادت به آشنا شدن با کسی نداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۶ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!