کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت هفده :
همین که قدم به داخل خانه گذاشتم، چشمم به یک خانم مسن و دو پسر جوان افتاد. یعنی سه جفت چشم که با کنجکاوی و تعجب به من خیره شده بودند!.
آریامهر انگار کلافه شد، خواست توضیح بدهد. کاری که به نظر میآمد هیچوقت انجامش نمیدهد. راستش، ذرهای برایم اهمیت نداشت که آنها چه کسانی هستند. من آمده بودم کارم را انجام دهم و بروم. سالها بود که تنها زندگی میکردم؛ عادت به آشنا شدن با کسی نداشت
لطفا صبر کنید...
