خلاصه رمان :
همتا دختری از تبار زخم و درد . دختری که ۹ سال پیش دچار یک حادثه میشود. حادثه ای بزرگ که روح و جسمش را دریده . اکنون تلاش دارد به زندگی برگردد . دنیا را مثل قدیم رنگارنگ ببیند . اما این کار نشدنی است . چون گذشته او به قدری دردناک است که نمیتواند به سادگی آن را کنار بزند . در پس سایه ها تاریک زندگی اش . افعی وارد میشود. و اما این افعی کیست ؟ افعی عاشق همتا پروانه زخم خورده است ؟ یا بخاطر منفعت خودش همتا را دنبال میکند؟ اصلا همتا را دنبال میکند .یا توهمی بیشتر نیست ! افعی مردی قدرتمند با خالکوبی های هولناک از جان همتای زخم خورده چه میخواهد؟ آیا همتا از او فرار میکند یا دست دوستی میدهد! کابوس واقعی داستانی است . در بین سیاهی و قدرت و خون ....
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان کابوس واقعی - پارت 38
احساس کردم یکه خورد. صدایش کمی لرز داشت، انگار که ترسیده باشد. ترس خوب بود؛ بگذار کمی هراسان باشد تا دیگر بحث خانوادهام را پیش نکشد. من این موضوع را سالها پیش زیر خاک دفن کرده بودم؛ شاید همان روزی که بیگناه بیرونم کردند، یا شاید هم همان شبی که آن اتفاق نحس افتاد. دقیق یادم نمیآمد چه زمانی آن...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 37
انگار نتوانست بیشتر از این طاقت بیاورد . من که چیزی نگفته بودم . فقط حوصله نداشتم با ایستم و نگاهش کنم . تا لیچار بار من کند . این کار بدی بود ؟ قطعا نبود . او باید از خودخواهی هایش کم کند . خواستم دستم را از دستش رها کنم که محکم تر گرفت . انگار دوست داشت روی دیگر من را ببیند . باید نشانش میدا...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 36
نوشیدن چای حالم را بهتر کرد، اما هنوز سنگینیِ اثراتِ داروی بیهوشی در بدنم بود. اصلاً داشتیم کجا میرفتیم؟ نمیدانستم. سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم. چند ساعتی در مسیر بودیم و حتی یک ساعتی هم به خوابِ سنگینی فرو رفتم.وقتی رسیدیم، در یکی از کوچهپسکوچههای سوئد بودیم؛ محلهای که اصلاً...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان کابوس واقعی - پارت 35
خواستم تارهای مویش را نوارش کنم که عقب کشید و با فریاد گفت: «چیکار میکنی؟ برو عقب!» و با دست محکم به سینهام کوبید. سرسختیام را کنار گذاشتم؛ قلبم بر منیتم چیره شده بود. تا لب باز کردم: «همتا، ببخش...» عصبیتر شد و نگذاشت کلامم کامل شود؛ با داد گفت: «نمیبخشم لعنتی! نمیبخشم! تو میدونی داری...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
سادات.۸۲
در پارت 90جالبه، تغییر زاویه دید خیلی سریع اتفاق می افته
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 80کم کم داره از آریو خوشم میاد
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 70خسته نباشی نویسنده عزیز
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 60داره جالب میشه. این پسره همون پسرست؟
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 50یکم شخصیت ها زود زود وارد شدن
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 40داره کم کم جالب میشه
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 30نویسنده خسته نباشی
۶ روز پیشسادات.۸۲
در پارت 20داستان خیلی سریع داره جلو میره.
۶ روز پیشسادات.۸۲
0جالب بود ببینم بعدش چی میشه
۶ روز پیشحنا
در پارت 100حامی چه خشن شد😐
۲ هفته پیشحنا
در پارت 90کارش سخته ولی مطمئنم موفق میشه
۲ هفته پیشحنا
در پارت 80خدا کنه آریو از پس ترس های همتا بربیاد🥲
۲ هفته پیشحنا
در پارت 70از اولم میدونستم از حامی بخاری در نمیاد فقط آریو 🤭
۲ هفته پیشحنا
در پارت 60اخی آریو رو خیلی دوستش دارم خیلی عاشقه کاش همتا بفهمه
۲ هفته پیش

سادات.۸۲
در پارت 100شخصیت ها باور پذیر نیستن برام