پارت سوم :

صحبت مان زیاد طول نکشید و زود به توافق رسیدیم. چای ام را نخورده بودم. حواسم به ماسک روی صورتم بود، نمی‌خواستم پایین بکشم. هنوز آن احساس ترس را داشتم، بعد از این همه سال و با اینکه بادیگارد‌های حامی را در اطرافم می‌دیدم. اما انگار ناخودآگاهم بود، انگار روی کف دستم رد ناخن های کثیف شان هنوز مانده بود.از چای سبز نمی‌توانستم بگذرم، تازه من آدمی نبودم که اسراف کنم.
ازروی صندلی بلند شدم، متعاقب من رئیس هتل هم از جای خود برخاست. از لبخندش مشخص بود که جلسه حسابی براش رضایت‌بخش بوده است.به آرامی گفتم:
« لطف می کنید بگید یه لیوان کاغذی ب برایم بیاورند؟خیلی متشکرم.»
چون خوشحال بود، حواس‌اش نبود چقدر خواسته ام ممکن است برای او عجیب باشد. پس بدون هیچ حرفی، سریع دستور داد لیوان یک‌بار مصرف برایم آوردند و‌من چای سرد شده ام را داخل آن ریختم.
حالا نگاهش سوالی شد. با خودم گفتم:"خب، به من چه؟ مجبور نیستم توضیح بدم.به هیچ وجه…هر فکری می خواد در موردم بکنه.من که دلم نمیاد بریزمش دور، حتی اگه سرد شده باشه!."
خداحافظی کردم و رفتم طرف ماشینم سوار که شدم، اول لیوان را سر کشیدم. یادم آمد چه روزهایی با حامی گرسنه روی زمین خوابیده بودیم و فقط یک دم نوش گرم، یا یک چای؛ خوراک چند روزمان بود. چقدر همه چیز وحشتناک بود. اما من این را هم هر طوری بود، ردش کرده بودم، ولی به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن روح و جسمم.
پشت رل نشستم و به سمت خانه رفتم.
دلم تخت خوابم را می‌خواست، گرچه از کابوس دیدن هر شب خسته شده بودم. باز هم دوست داشتم بخوابم، ولی از خوابیدن می‌ترسیدم. حس بدی است، اینکه خسته باشی، اما از ترس نتوانی بخوابی! هنوز به خانه نرسیده بودم که حامی زنگ زد:
«الو، الو... همتا! »
«می‌شنوم، بگو.»
«بهتری؟»
«هوم.»
«امشب بوم نقاشیت رو بیاری ها.»
« چرا؟ نه نمی‌خوام.»
«همتا لطفا.»
«حامی، گفتم نمی‌خوام، امیدوارم بفهمی اصرار نکن.»
«دو ساعت دیگه میام دنبالت.»
« من خونه نمی‌رم.»
« پس من میرم خونه،می‌مونم تا بیای.»
با عصبانیت چرم کنار فرمان را با ناخن کندم.
«نمی‌خوام گفتم.»
« من گفتم میام دنبالت.»
« حامی من اصلا حال ندارم حاضر بشم واسه نمایشگاهتون.»
«همین طوری بیا هر چی پوشیدی.»
«لابد با ماسک؟»
« همین که گفتم،میام دنبالت.»
«گزینه دیگه نیست؟»
«نه!»
«اوف از دست تو حامی!»
گوشی قطع کردم، به دم در خانه رسیده بودم، صدای بوقم پیچید، ریموت را زدم و ماشین را داخل حیاط پارک کردم و رفتم داخل. ماسکم را درآوردم و سمت اتاقی که دوست نداشتم تا آخر عمرم سمتش بروم راه افتادم. دستگیره‌اش را کشیدم. چشمانم بسته شد. صدای خنده‌های خوشحالیم، رنگ‌ها، بوم نقاشی، خش خش برگ درخت ها را در تصورم می‌دیدم. خودم و موهای مشکی رنگی که در باد می‌رقصیدند، حتی رایحه خوش پاییز را هم احساس کردم. وارد اتاق شدم، دوتا بوم نقاشی وسط اتاق گذاشته بود؛همین.
قبل از اینکه در هفده سالگی ام آن اتفاق تلخ برایم بیفتد، عاشق رنگ‌ها بودم. آرزوم داشتن بوم‌های بیشتر بود، می‌نشستم و ساعت‌ها نقاشی می‌کشیدم. گاهی ماه ها درگیر کشیدن یک نقاشی بودم. کشیدن قلم مو روی بوم آرامشی بود که در قلبم می‌نشست. عاشق صدای قلم مو بودم. اما چه حیف که آن دوران گذشته بود. یک شب همه اش را سوزاند، یک شبی که زهرش هنوز در جانم بود. بعد از آن اتفاق دیگر هرگز قلم مو در دستم نگرفته بودم. منی که استادانم آینده‌ها برایم می‌دیدند و همیشه می‌گفتند: "این دختر یه استعداد دیگه داره چون عشق داره، پر از رنگ و حس زندگیه! یکی می‌گفت رنگ تو قرمزه، به همون میزان سرزنده و بی پروا و گستاخی و همه شون مطمئن بودن من نقاش ماهری خواهم شد."
پوزخندی زدم: کجایید که الانم رو ببینید!"

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!