کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت سوم :
صحبت مان زیاد طول نکشید و زود به توافق رسیدیم. چای ام را نخورده بودم. حواسم به ماسک روی صورتم بود، نمیخواستم پایین بکشم. هنوز آن احساس ترس را داشتم، بعد از این همه سال و با اینکه بادیگاردهای حامی را در اطرافم میدیدم. اما انگار ناخودآگاهم بود، انگار روی کف دستم رد ناخن های کثیف شان هنوز مانده بود.از چای سبز نمیتوانستم بگذرم، تازه من آدمی نبودم که اسراف کنم.
ازروی صندلی بلند شدم، متعاقب من رئیس هتل هم از جای خود برخاست. از لبخندش مشخص بود که جلسه حسابی براش رضایتبخش بوده است.به آرامی گفتم:
« لطف می کنید بگید یه لیوان کاغذی ب برایم بیاورند؟خیلی متشکرم.»
چون خوشحال بود، حواساش نبود چقدر خواسته ام ممکن است برای او عجیب باشد. پس بدون هیچ حرفی، سریع دستور داد لیوان یکبار مصرف برایم آوردند ومن چای سرد شده ام را داخل آن ریختم.
حالا نگاهش سوالی شد. با خودم گفتم:"خب، به من چه؟ مجبور نیستم توضیح بدم.به هیچ وجه…هر فکری می خواد در موردم بکنه.من که دلم نمیاد بریزمش دور، حتی اگه سرد شده باشه!."
خداحافظی کردم و رفتم طرف ماشینم سوار که شدم، اول لیوان را سر کشیدم. یادم آمد چه روزهایی با حامی گرسنه روی زمین خوابیده بودیم و فقط یک دم نوش گرم، یا یک چای؛ خوراک چند روزمان بود. چقدر همه چیز وحشتناک بود. اما من این را هم هر طوری بود، ردش کرده بودم، ولی به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن روح و جسمم.
پشت رل نشستم و به سمت خانه رفتم.
دلم تخت خوابم را میخواست، گرچه از کابوس دیدن هر شب خسته شده بودم. باز هم دوست داشتم بخوابم، ولی از خوابیدن میترسیدم. حس بدی است، اینکه خسته باشی، اما از ترس نتوانی بخوابی! هنوز به خانه نرسیده بودم که حامی زنگ زد:
«الو، الو... همتا! »
«میشنوم، بگو.»
«بهتری؟»
«هوم.»
«امشب بوم نقاشیت رو بیاری ها.»
« چرا؟ نه نمیخوام.»
«همتا لطفا.»
«حامی، گفتم نمیخوام، امیدوارم بفهمی اصرار نکن.»
«دو ساعت دیگه میام دنبالت.»
« من خونه نمیرم.»
« پس من میرم خونه،میمونم تا بیای.»
با عصبانیت چرم کنار فرمان را با ناخن کندم.
«نمیخوام گفتم.»
« من گفتم میام دنبالت.»
« حامی من اصلا حال ندارم حاضر بشم واسه نمایشگاهتون.»
«همین طوری بیا هر چی پوشیدی.»
«لابد با ماسک؟»
« همین که گفتم،میام دنبالت.»
«گزینه دیگه نیست؟»
«نه!»
«اوف از دست تو حامی!»
گوشی قطع کردم، به دم در خانه رسیده بودم، صدای بوقم پیچید، ریموت را زدم و ماشین را داخل حیاط پارک کردم و رفتم داخل. ماسکم را درآوردم و سمت اتاقی که دوست نداشتم تا آخر عمرم سمتش بروم راه افتادم. دستگیرهاش را کشیدم. چشمانم بسته شد. صدای خندههای خوشحالیم، رنگها، بوم نقاشی، خش خش برگ درخت ها را در تصورم میدیدم. خودم و موهای مشکی رنگی که در باد میرقصیدند، حتی رایحه خوش پاییز را هم احساس کردم. وارد اتاق شدم، دوتا بوم نقاشی وسط اتاق گذاشته بود؛همین.
قبل از اینکه در هفده سالگی ام آن اتفاق تلخ برایم بیفتد، عاشق رنگها بودم. آرزوم داشتن بومهای بیشتر بود، مینشستم و ساعتها نقاشی میکشیدم. گاهی ماه ها درگیر کشیدن یک نقاشی بودم. کشیدن قلم مو روی بوم آرامشی بود که در قلبم مینشست. عاشق صدای قلم مو بودم. اما چه حیف که آن دوران گذشته بود. یک شب همه اش را سوزاند، یک شبی که زهرش هنوز در جانم بود. بعد از آن اتفاق دیگر هرگز قلم مو در دستم نگرفته بودم. منی که استادانم آیندهها برایم میدیدند و همیشه میگفتند: "این دختر یه استعداد دیگه داره چون عشق داره، پر از رنگ و حس زندگیه! یکی میگفت رنگ تو قرمزه، به همون میزان سرزنده و بی پروا و گستاخی و همه شون مطمئن بودن من نقاش ماهری خواهم شد."
پوزخندی زدم: کجایید که الانم رو ببینید!"
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
حنا
0خیلی دلم به حالش سوخت چه ضربه بدی خورده طفلک 😢
۱ هفته پیشرشیدی
0آها فهمیدم حتما بهش *** شده🥲
۲ هفته پیشرها اصغری
0چقدر قشنگ تصویر کردید داستان رو. خیلی قشنگ میشه یه دختر شاد با یه دنیای رنگی رنگی رو تصور کرد که در زمان حال همه چیزش زیر و رو شده و از اون یه آدم دیگه ساخته.
۲ هفته پیشفاطمه منصورآبادی
0من عاشق دختریم که نقاشی می کشه از دخترای هنرمند خوشم میاد
۲ هفته پیشنگار.م
0چطور از اون فقر نجات پیدا کردن، اینم یه سؤال دیگه که پیش اومد و باید در ادامه خوند..
۲ هفته پیشمهدیه
0فکر کنم اتفاقی براش افتاده که تو جمع به خصوص اگر مردا باشن حالش بد میشه و اشطراب اجتماعی میگیره برای همین ماسک میزنه
۲ هفته پیشمهتاب جهانفر
0برام سوال شده که چرا ماسک میزنه🤔
۲ هفته پیشح.منتظری
0خوبه حامی رو کنار خودش داره
۲ هفته پیشسمانه حسینی
0ولی چقدر خوبه که حامی کنارشه
۲ هفته پیشرویا یزدانپور
0و منی که کسانی رو دیدم که به خاطر همین درد کلا زندگیشون زیر و رو شده🥺 بیچاره همتا
۲ هفته پیشعاطفه میرزائی
0کنجکاوم بدونم چی بر سر این دختر هنرمند اومده..
۲ هفته پیشسوگند عزیزی
0بابا حامی می خواد حال و هوای رو عوض کنه.. پس بداخلاقی نکن همتا جان.. هرچند هنوز نمی دونم چه بلایی سرش اومده ولی میتونم حدس بزنم با توجه به دردهایی که داره😢
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0نویسنده خسته نباشی