کابوس واقعی به قلم زهرا زارعی
پارت نوزده :
«منظورش یه پسره که باهاش رابطه داشته باشی.»
«آها فهمیدم. اینا رو ولش کن حالا برای تولدش چی ببریم؟ تو میای دیگه؟»
« بله حتما. به نظرم براش نقاشی بکش.»
«چی نقاشی؟»
« آره نقاشی،یکی که به اتاق کارش بخوره.»
«پناه، میدونی که من دیگه دست به قلم مو نمیزنم.»
«خب بزن.»
با این حرفش عصبانی شدم و محکم به دسته مبل کوبیدم.
« نه!،نمیتونم! نمیتونم!»
او هم متقابلاً صدای
لطفا صبر کنید...
